تبليغاتX
محمد آقاسی - علوم انساني مبتني بر عقل شيعي

 

علوم انساني مبتني بر عقل شيعي

محمد آقاسي

«ما نتوانسته‎ايم شخصيت فرهنگي - تاريخي خودمان را در قبال ماشين

و هجوم جبريش حفظ كنيم، و مضمحل شده‎ايم.»

غربزدگي/ جلال آل‎احمد



در سال‎هاي اخير، رشته‎‎هاي جديدي در دانشگاه‎‎هاي ايران تأسيس شده و در حال تعليم دانشجويان هستند. اين رشته‎‎ها در هر سه حوزه رياضي - فني، علوم تجربي و پزشكي و علوم انساني و اسلامي شكل گرفته‎اند؛ اما با توجه به اهميت علوم انساني در ايران پس از انقلاب اسلامي، حساسيت بيشتري روي رشته‎‎هاي نوپديد اين حوزه و تبعات تأسيس آن بوده است. شايد بسياري از رشته‎‎هاي جديد دو حوزه گذشته به گوش جامعه هم نرسيده باشد، اما نقل رشته‎‎هاي علوم انساني نقل محافل و مجالس حوزه عمومي جامعه بوده‎اند.
به‎نظر مي‎رسد علوم انساني از جهت اهميت در جامعه ما سه دوره پر تكاپو را پشت سر گذاشته است. نخست در روز‎هاي آغازين انقلاب اسلامي كه با انقلاب فرهنگي تلاش شد تا اين قبيل رشته‎‎ها به اصطلاح اسلامي شوند. اما اين حركت به چند دليل چندان عميق نبود:
الف- كارگزاران تغيير در آن روز‎ها كساني نبودند كه با عمق مباني اسلامي آشنا باشند و بتوانند سيستم فكري نويني را طراحي كنند. اكثر كارگزاران تغيير انقلاب فرهنگي جواناني بودند كه در پاكسازي سطح دانشگاه از عناصر ضد انقلاب موفق بودند، اما نتوانستند عقايد صحيحي را در جان جامعه دانشگاهي بنشانند. به‎عنوان مثال در اين جريان تغيير از انديشمندان حوزوي كه در علوم انساني تبحر داشتند چندان استفاده نشد. كساني چون آيت‎ا... شهيد مطهري، آيت‎ا... شهيد بهشتي، آيت‎ا... جوادي آملي، آيت‎ا... مصباح يزدي، آيت‎ا... العظمي خامنه‎اي و... البته دانشجويان به‎صورت جزاير پراكنده با اين بزرگواران در ارتباط بودند.
ب- محقق نشدن شعار پيوند واحد حوزه و دانشگاه به‎عنوان دو نهاد اصلي توليد علم در ايران هم يكي ديگر از دلايل ناموفق بودن جدي انقلاب فرهنگي در ايران است. اگر بپذيريم «السنخيه علت الانضمام» طبيعي است كه در روند وحدت حوزه و دانشگاه، علوم ديني قرابت بيشتري دارند به علوم انساني و مي‎بايست در اين حوزه تغيير جدي به‎وجود مي‎آمد و سپس به صورت تئوريك با ديگر حوزه‎‎ها پيوند برقرار مي‎شد.
ج- در فصول تدريس رشته‎‎هاي علوم انساني تغيير جدي به‎وجود نيامد. تنها دروسي با عنوان معارف به ضميمه اين سرفصل‎ها اضافه شد.
د- نظام جدي جهت تربيت عناصر مسلمان جهت استادي در دانشگاه‎‎ها اتفاق نيفتاد. در بهترين حالت، دانشجويان مسلمان در رده‎‎هاي كارشناسي ارشد انتخاب و به خارج از كشور جهت تحصيل فرستاده شدند و اين چيزي نبود جز بازتوليد گفتمان غرب با هزينه خودمان در ايران. نسل دوم اساتيد پس از انقلاب اسلامي بهترين مثال براي اين دوره است.
هـ- سال‎ها بعد گوشه‎نشيني شمس آل‎احمد و مهاجرت عبدالكريم سروش به فرنگ و عقب‎نشيني از مواضع پيشين، خلل جدي در عميق بودن انقلاب فرهنگي را آشكار كرد. البته نبايد از ثمرات و اثرات مثبت انقلاب فرهنگي كه به‎حق، انقلاب دوم بود چشم پوشيد و اين بحث تنها براي آسيب‎شناسي حركت رو به جلو استفاده مي‎شود.
حركت رو به رشد اهميت دادن به علوم انساني تا چند سال پس از انقلاب اسلامي ادامه پيدا كرد، اما با سخت شدن دايره جنگ نظامي عراق عليه ايران و نيز دوره سازندگي كه در آن موج ساختن «تنها» و توجه به رشته‎‎هاي مهندسي و پزشكي بيشتر شد، علوم انساني هم «تنها» شد.
در دوره موسوم به اصلاحات، دوباره پرداختن به علوم انساني اهميت جدي‎تري يافت. حد و حصر آزادي، جامعه مدني، گذار به مدرنيته، تاختن به مباني ديني و اسلامي و... باعث شد كه علوم انساني در جامعه با اهميت بيشتري مطرح شود. در همين دوره بود كه رشته‎‎هايي با عنوان مطالعات ميان‎رشته‎اي تأسيس شد. «مطالعات جوانان»، «مطالعات زنان»، «مطالعات آمريكاي شمالي»، «مطالعات فرهنگي»، «مديريت فرهنگي»، «مديريت هنري» و... در مقطع كارشناسي ارشد تأسيس شدند. برخي از اين رشته‎‎ها متناسب با نياز‎هاي جامعه، برخي با جريان جهاني و برخي هم با نگاه‎‎هاي سوءسياسي تشكيل شدند. موج دور شدن حوزه علوم انساني از پايه‎‎هاي فرهنگي و نيز گريز از بومي شدن باعث شد تا اين‎بار با يك نگاه سيستمي، موضوع كرسي‎‎هاي نظريه‎پردازي و آزادانديشي مطرح شود كه ظرفيت انقلابي تغيير در رشته‎‎هاي علوم انساني را در رگ‎هاي دانشگاه‎‎ها پمپاژ كند.
از اين پس تا اغتشاشات پس از انتخابات سال 1388 روند يك‎نواختي را طي كرد. در آن شرايط بود كه مشخص شد كه تا چه ميزان، نداشتن پايه‎‎هاي فرهنگي علمي مي‎تواند جوانان و دانشجويان را در مقابل پايه‎‎هاي اصيل فرهنگي قرار دهد. از اين رو بحث تغيير در سرفصل‎هاي رشته‎‎هاي علوم انساني جدي شد.
در ميان اين رشته‎‎ها، «مطالعات زنان» با رگه‎‎هاي قطور فمينيستي، راهبري جدي در دور شدن از پايه‎‎هاي فرهنگي جامعه ايراني داشته است. اين امر حتي با وصله كردن خانواده به اين رشته و عنوان كردن نقش محوري زن در خانواده نتوانست راه‎گشا باشد و مبناي شكل‎گيري را تغيير دهد.
اما فاصله اين رشته و مبنايش با علوم انساني كه بايد در جامعه ما باشد، در چه نكاتي است؟ پاسخ به اين سئوال را در چند مورد مي‎توان بررسي كرد:

اول- اگر بپذيريم محور اصلي شكل‎دهنده هر جامعه‎اي تفكر آن جامعه است، آن‎گاه فرهنگ و به تبع آن تمدن از دل تفكر غالب، زاده مي‎شوند و ساير اركان و ارزش‎هاي جامعه را شكل مي‎دهند.
با اين منظر، تفكر اصلي در جوامع مي‎تواند نقطه تمايز با ساير جوامع شود و ملاك مقايسه قرار گيرد. در جوامع غربي از آن‎جا كه هسته مركزي مبتني بر اومانيسم بنا شده، فرهنگ و تمدن نيز چنين شاخصه‎‎هايي را دارد. بديهي است كه علوم انساني شكل گرفته در اين جوامع، مبتني بر جهان‎بيني غير‎اسلامي است و نگاه متفاوتي را داراست. اما در جوامع اسلامي، هسته مركزي، دين و الهيات مبتني بر آن است كه نقطه تمايز فرهنگ و تمدن ما را با غرب هويدا مي‎سازد. در نتيجه، علوم شكل گرفته هم با نگاهي الهي آميخته است. پيشتر‎ها فقها يا به عبارت دقيق‎تر كساني كه معماران فكري انديشه اسلامي بودند، در فيزيك، شيمي و فلسفه هم تخصص داشتند و اين نشان‎دهنده آن است كه دين بالذات با علم مخالفت ندارد و اگر در جايي هم‎سويي نيست، به جهت عارضه‎اي است كه بر آن علم هست.
در نظام معرفتي اسلامي، علوم انساني زيربناي علوم تجربي است بر عكس نظام معرفتي غربي كه علوم تجربي و زيستي زيربناي علوم انساني است كه مكتب اثبات‎گرايي، آن را به عهده دارد و تمامي فراز‎هاي ياد شده را طراحي كرده و اين سبب شده است كه علوم انساني غربي غيرانساني و ضدانساني شود و پيشنهاد علوم انساني اسلامي اين است كه انسان را به‎جاي خود به‎عنوان يك انسان نه يك حيوان برگردانيد. رشته‎‎هاي علوم انساني بنا شده در غرب هم چنين ويژگي‎هايي دارد كه به‎طور طبيعي با اهداف جامعه اسلامي در تضاد است و در صورت ترويج چنين رشته‎‎هايي، تضاد‎هاي دروني دانش‎آموختگان را با مباني جامعه‎پذيري‎شان شاهد خواهيم بود.

دوم- اگر هر واقعه را با فرمول زير تبيين كنيم :
نظريه واقعه واقعه نظريه واقعه نظريه....
و دوم خرداد 1386 را به‎عنوان واقعه‎اي در نظر بگيريم كه باعث تغييرات اجتماعي جدي در جامعه ايراني شد، بايد ديد كه اين واقعه با چه نظرياتي به مصادره در آمد؟
در دوران موسوم به اصلاحات يكي از مباحثي كه به آن دامن زده شد، احقاق حقوق زنان و نيز پيوستن به كنوانسيون جهاني زنان بود. كنوانسيون محو تبعيض عليه زنان كه اسم كامل آن امحاي تمامي اشكال تبعيض عليه زنان است، اولين‎بار در غرب متولد شد. توليد يك انديشه در غرب يا شرق، مكان و زمان توليد انديشه حائز اهميت نيست، بلكه اين سابقه تاريخي توليد آن انديشه و محتواي آن است كه آن انديشه را ماندگاري مي‎بخشد.
اين كنوانسيون در شرايطي در سال 1979 در مجمع عمومي سازمان ملل متحد، پا به عرصه حيات گذاشت كه اروپا ادعاي سردمداري روشنفكري و واقع‎نگري را داشت؛ عقبه اين مولود، تاريخي پر از سياهي‎‎ها و كمبود‎ها و نامردمي‎‎ها را يدك مي‎كشيد. پايه‎‎هاي تاريك‎خانه غرب را افكار خرافي آموزه‎‎هاي تحريف شده مسيحيت تئوريزه مي‎كرد.
اين كنوانسيون در فضايي تولد يافت كه محوريت آن جو حاكم، حقوق از دست رفته جمعيت مردان بود؛ حقوق جمعيت مرداني كه اومانيسم را به‎معناي اصالت انسان تبديل نهادينه شده‎اي از اصالت مرد مي‎پنداشتند. اما ستم‎هاي روا شده بر زن، از بزرگ ترين و كهن ترين ستم ‎هاي تاريخ بشري است و بي شك خردمندان و نيك خواهان بايد عاجلا براي اين زخم كهنه و درد مزمن انسان، چاره‎اي علمي، منطقي و عملي بجويند. يعني فمينيسم تنها راه حل مسائل زنان در جهان و ايران نيست. چه بسا بسياري از اين قبيل راه‎حل‎‎ها تأثير معكوس نيز داشته‎اند.
در شرايطي كه دنياي كنوني با چنين افراط و تفريط‎‎هايي روبه‎روست، فضاي فرهنگي كشور در آن دوره با مصادره به‎نفع شعار و پرچم رسيدگي به حقوق زنان و انجام فعاليت‎هايي نظير تأسيس رشته مطالعات زنان و يا نشست‎ها و روز‎هايي ويژه زنان تلاش كرد تا به فضا و نگرش جنسيتي در جامعه دامن زده شود تا به اين ترتيب به خيال خامي ستم‎هاي روا شده به زنان مرتفع شود. اين در حالي است كه با توجه به بنياد‎هاي معرفتي موجود در جامعه ايراني، اساسا نگاه به جايگاه و هويت زنان متفاوت از نگاه غرب به زن است و اين نقطه‎اي است كه عمدتا به آن توجه نشده است. چراكه دست‎اندركاران چنين حركتي دانش‎آموخته غرب بوده و دل در گرو آن انديشه‎‎ها داشتند.

سوم- در عصر جهاني شدن، دگرگوني‎هاي اساس ي در بنياد‎هاي كنش و سازمان اجتماعي افراد و گروه‎‎ها ايجاد شده است. در اين ميان، نهاد خانواده هم چندان از اين تغييرات در امان نمانده است و اين تغييرات را طبق تعريف مي بايست در يك سطح جهاني تحليل كنيم. هرچند كه «پيتربرگ» از خانواده هسته‎اي فعلي به‎عنوان يگانه نهاد خرد جايگزين ناپذير جامعه نام برده است. اما شكي در تغيير ماهيت ازدواج و خانواده براي ما نيست؛ و هرچند كه وابستگي خانوادگي يكي از ارزشمندترين و مثمرثمرترين خصوصيات زندگي خانواده ايراني است، اما توسعه صنعت ارتباطات و به تبع آن فرآيند جهاني شدن، تأثير خود را بر قسمتي از خانواده ما گذاشته و آن را دستخوش تحول و دگرگوني خويش كرده است. اما اين تغييرات آن‎چنان كه در غرب رخ داده نبوده و هنوز مؤلفه‎‎هاي خانواده ايراني، مبتني بر فرهنگ ايراني است. لذا تبيين جايگاه زن در خانواده و خانواده جامعه ايراني به‎نظرياتي بومي نيازمند است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 18:0  توسط محمد آقاسی  | 

 

جاوا اسكریپت