علوم انساني مبتني بر عقل شيعي
«ما نتوانستهايم شخصيت فرهنگي - تاريخي خودمان را در قبال ماشين
و هجوم جبريش حفظ كنيم، و مضمحل شدهايم.»
غربزدگي/ جلال آلاحمد
در سالهاي اخير، رشتههاي جديدي در دانشگاههاي ايران تأسيس شده و در حال تعليم دانشجويان هستند. اين رشتهها در هر سه حوزه رياضي - فني، علوم تجربي و پزشكي و علوم انساني و اسلامي شكل گرفتهاند؛ اما با توجه به اهميت علوم انساني در ايران پس از انقلاب اسلامي، حساسيت بيشتري روي رشتههاي نوپديد اين حوزه و تبعات تأسيس آن بوده است. شايد بسياري از رشتههاي جديد دو حوزه گذشته به گوش جامعه هم نرسيده باشد، اما نقل رشتههاي علوم انساني نقل محافل و مجالس حوزه عمومي جامعه بودهاند.
بهنظر ميرسد علوم انساني از جهت اهميت در جامعه ما سه دوره پر تكاپو را پشت سر گذاشته است. نخست در روزهاي آغازين انقلاب اسلامي كه با انقلاب فرهنگي تلاش شد تا اين قبيل رشتهها به اصطلاح اسلامي شوند. اما اين حركت به چند دليل چندان عميق نبود:
الف- كارگزاران تغيير در آن روزها كساني نبودند كه با عمق مباني اسلامي آشنا باشند و بتوانند سيستم فكري نويني را طراحي كنند. اكثر كارگزاران تغيير انقلاب فرهنگي جواناني بودند كه در پاكسازي سطح دانشگاه از عناصر ضد انقلاب موفق بودند، اما نتوانستند عقايد صحيحي را در جان جامعه دانشگاهي بنشانند. بهعنوان مثال در اين جريان تغيير از انديشمندان حوزوي كه در علوم انساني تبحر داشتند چندان استفاده نشد. كساني چون آيتا... شهيد مطهري، آيتا... شهيد بهشتي، آيتا... جوادي آملي، آيتا... مصباح يزدي، آيتا... العظمي خامنهاي و... البته دانشجويان بهصورت جزاير پراكنده با اين بزرگواران در ارتباط بودند.
ب- محقق نشدن شعار پيوند واحد حوزه و دانشگاه بهعنوان دو نهاد اصلي توليد علم در ايران هم يكي ديگر از دلايل ناموفق بودن جدي انقلاب فرهنگي در ايران است. اگر بپذيريم «السنخيه علت الانضمام» طبيعي است كه در روند وحدت حوزه و دانشگاه، علوم ديني قرابت بيشتري دارند به علوم انساني و ميبايست در اين حوزه تغيير جدي بهوجود ميآمد و سپس به صورت تئوريك با ديگر حوزهها پيوند برقرار ميشد.
ج- در فصول تدريس رشتههاي علوم انساني تغيير جدي بهوجود نيامد. تنها دروسي با عنوان معارف به ضميمه اين سرفصلها اضافه شد.
د- نظام جدي جهت تربيت عناصر مسلمان جهت استادي در دانشگاهها اتفاق نيفتاد. در بهترين حالت، دانشجويان مسلمان در ردههاي كارشناسي ارشد انتخاب و به خارج از كشور جهت تحصيل فرستاده شدند و اين چيزي نبود جز بازتوليد گفتمان غرب با هزينه خودمان در ايران. نسل دوم اساتيد پس از انقلاب اسلامي بهترين مثال براي اين دوره است.
هـ- سالها بعد گوشهنشيني شمس آلاحمد و مهاجرت عبدالكريم سروش به فرنگ و عقبنشيني از مواضع پيشين، خلل جدي در عميق بودن انقلاب فرهنگي را آشكار كرد. البته نبايد از ثمرات و اثرات مثبت انقلاب فرهنگي كه بهحق، انقلاب دوم بود چشم پوشيد و اين بحث تنها براي آسيبشناسي حركت رو به جلو استفاده ميشود.
حركت رو به رشد اهميت دادن به علوم انساني تا چند سال پس از انقلاب اسلامي ادامه پيدا كرد، اما با سخت شدن دايره جنگ نظامي عراق عليه ايران و نيز دوره سازندگي كه در آن موج ساختن «تنها» و توجه به رشتههاي مهندسي و پزشكي بيشتر شد، علوم انساني هم «تنها» شد.
در دوره موسوم به اصلاحات، دوباره پرداختن به علوم انساني اهميت جديتري يافت. حد و حصر آزادي، جامعه مدني، گذار به مدرنيته، تاختن به مباني ديني و اسلامي و... باعث شد كه علوم انساني در جامعه با اهميت بيشتري مطرح شود. در همين دوره بود كه رشتههايي با عنوان مطالعات ميانرشتهاي تأسيس شد. «مطالعات جوانان»، «مطالعات زنان»، «مطالعات آمريكاي شمالي»، «مطالعات فرهنگي»، «مديريت فرهنگي»، «مديريت هنري» و... در مقطع كارشناسي ارشد تأسيس شدند. برخي از اين رشتهها متناسب با نيازهاي جامعه، برخي با جريان جهاني و برخي هم با نگاههاي سوءسياسي تشكيل شدند. موج دور شدن حوزه علوم انساني از پايههاي فرهنگي و نيز گريز از بومي شدن باعث شد تا اينبار با يك نگاه سيستمي، موضوع كرسيهاي نظريهپردازي و آزادانديشي مطرح شود كه ظرفيت انقلابي تغيير در رشتههاي علوم انساني را در رگهاي دانشگاهها پمپاژ كند.
از اين پس تا اغتشاشات پس از انتخابات سال 1388 روند يكنواختي را طي كرد. در آن شرايط بود كه مشخص شد كه تا چه ميزان، نداشتن پايههاي فرهنگي علمي ميتواند جوانان و دانشجويان را در مقابل پايههاي اصيل فرهنگي قرار دهد. از اين رو بحث تغيير در سرفصلهاي رشتههاي علوم انساني جدي شد.
در ميان اين رشتهها، «مطالعات زنان» با رگههاي قطور فمينيستي، راهبري جدي در دور شدن از پايههاي فرهنگي جامعه ايراني داشته است. اين امر حتي با وصله كردن خانواده به اين رشته و عنوان كردن نقش محوري زن در خانواده نتوانست راهگشا باشد و مبناي شكلگيري را تغيير دهد.
اما فاصله اين رشته و مبنايش با علوم انساني كه بايد در جامعه ما باشد، در چه نكاتي است؟ پاسخ به اين سئوال را در چند مورد ميتوان بررسي كرد:
اول- اگر بپذيريم محور اصلي شكلدهنده هر جامعهاي تفكر آن جامعه است، آنگاه فرهنگ و به تبع آن تمدن از دل تفكر غالب، زاده ميشوند و ساير اركان و ارزشهاي جامعه را شكل ميدهند.
با اين منظر، تفكر اصلي در جوامع ميتواند نقطه تمايز با ساير جوامع شود و ملاك مقايسه قرار گيرد. در جوامع غربي از آنجا كه هسته مركزي مبتني بر اومانيسم بنا شده، فرهنگ و تمدن نيز چنين شاخصههايي را دارد. بديهي است كه علوم انساني شكل گرفته در اين جوامع، مبتني بر جهانبيني غيراسلامي است و نگاه متفاوتي را داراست. اما در جوامع اسلامي، هسته مركزي، دين و الهيات مبتني بر آن است كه نقطه تمايز فرهنگ و تمدن ما را با غرب هويدا ميسازد. در نتيجه، علوم شكل گرفته هم با نگاهي الهي آميخته است. پيشترها فقها يا به عبارت دقيقتر كساني كه معماران فكري انديشه اسلامي بودند، در فيزيك، شيمي و فلسفه هم تخصص داشتند و اين نشاندهنده آن است كه دين بالذات با علم مخالفت ندارد و اگر در جايي همسويي نيست، به جهت عارضهاي است كه بر آن علم هست.
در نظام معرفتي اسلامي، علوم انساني زيربناي علوم تجربي است بر عكس نظام معرفتي غربي كه علوم تجربي و زيستي زيربناي علوم انساني است كه مكتب اثباتگرايي، آن را به عهده دارد و تمامي فرازهاي ياد شده را طراحي كرده و اين سبب شده است كه علوم انساني غربي غيرانساني و ضدانساني شود و پيشنهاد علوم انساني اسلامي اين است كه انسان را بهجاي خود بهعنوان يك انسان نه يك حيوان برگردانيد. رشتههاي علوم انساني بنا شده در غرب هم چنين ويژگيهايي دارد كه بهطور طبيعي با اهداف جامعه اسلامي در تضاد است و در صورت ترويج چنين رشتههايي، تضادهاي دروني دانشآموختگان را با مباني جامعهپذيريشان شاهد خواهيم بود.
دوم- اگر هر واقعه را با فرمول زير تبيين كنيم :
نظريه واقعه واقعه نظريه واقعه نظريه....
و دوم خرداد 1386 را بهعنوان واقعهاي در نظر بگيريم كه باعث تغييرات اجتماعي جدي در جامعه ايراني شد، بايد ديد كه اين واقعه با چه نظرياتي به مصادره در آمد؟
در دوران موسوم به اصلاحات يكي از مباحثي كه به آن دامن زده شد، احقاق حقوق زنان و نيز پيوستن به كنوانسيون جهاني زنان بود. كنوانسيون محو تبعيض عليه زنان كه اسم كامل آن امحاي تمامي اشكال تبعيض عليه زنان است، اولينبار در غرب متولد شد. توليد يك انديشه در غرب يا شرق، مكان و زمان توليد انديشه حائز اهميت نيست، بلكه اين سابقه تاريخي توليد آن انديشه و محتواي آن است كه آن انديشه را ماندگاري ميبخشد.
اين كنوانسيون در شرايطي در سال 1979 در مجمع عمومي سازمان ملل متحد، پا به عرصه حيات گذاشت كه اروپا ادعاي سردمداري روشنفكري و واقعنگري را داشت؛ عقبه اين مولود، تاريخي پر از سياهيها و كمبودها و نامردميها را يدك ميكشيد. پايههاي تاريكخانه غرب را افكار خرافي آموزههاي تحريف شده مسيحيت تئوريزه ميكرد.
اين كنوانسيون در فضايي تولد يافت كه محوريت آن جو حاكم، حقوق از دست رفته جمعيت مردان بود؛ حقوق جمعيت مرداني كه اومانيسم را بهمعناي اصالت انسان تبديل نهادينه شدهاي از اصالت مرد ميپنداشتند. اما ستمهاي روا شده بر زن، از بزرگ ترين و كهن ترين ستم هاي تاريخ بشري است و بي شك خردمندان و نيك خواهان بايد عاجلا براي اين زخم كهنه و درد مزمن انسان، چارهاي علمي، منطقي و عملي بجويند. يعني فمينيسم تنها راه حل مسائل زنان در جهان و ايران نيست. چه بسا بسياري از اين قبيل راهحلها تأثير معكوس نيز داشتهاند.
در شرايطي كه دنياي كنوني با چنين افراط و تفريطهايي روبهروست، فضاي فرهنگي كشور در آن دوره با مصادره بهنفع شعار و پرچم رسيدگي به حقوق زنان و انجام فعاليتهايي نظير تأسيس رشته مطالعات زنان و يا نشستها و روزهايي ويژه زنان تلاش كرد تا به فضا و نگرش جنسيتي در جامعه دامن زده شود تا به اين ترتيب به خيال خامي ستمهاي روا شده به زنان مرتفع شود. اين در حالي است كه با توجه به بنيادهاي معرفتي موجود در جامعه ايراني، اساسا نگاه به جايگاه و هويت زنان متفاوت از نگاه غرب به زن است و اين نقطهاي است كه عمدتا به آن توجه نشده است. چراكه دستاندركاران چنين حركتي دانشآموخته غرب بوده و دل در گرو آن انديشهها داشتند.
سوم- در عصر جهاني شدن، دگرگونيهاي اساس ي در بنيادهاي كنش و سازمان اجتماعي افراد و گروهها ايجاد شده است. در اين ميان، نهاد خانواده هم چندان از اين تغييرات در امان نمانده است و اين تغييرات را طبق تعريف مي بايست در يك سطح جهاني تحليل كنيم. هرچند كه «پيتربرگ» از خانواده هستهاي فعلي بهعنوان يگانه نهاد خرد جايگزين ناپذير جامعه نام برده است. اما شكي در تغيير ماهيت ازدواج و خانواده براي ما نيست؛ و هرچند كه وابستگي خانوادگي يكي از ارزشمندترين و مثمرثمرترين خصوصيات زندگي خانواده ايراني است، اما توسعه صنعت ارتباطات و به تبع آن فرآيند جهاني شدن، تأثير خود را بر قسمتي از خانواده ما گذاشته و آن را دستخوش تحول و دگرگوني خويش كرده است. اما اين تغييرات آنچنان كه در غرب رخ داده نبوده و هنوز مؤلفههاي خانواده ايراني، مبتني بر فرهنگ ايراني است. لذا تبيين جايگاه زن در خانواده و خانواده جامعه ايراني بهنظرياتي بومي نيازمند است.