توی قاب پنجره ماشین که ایستاد ، محو خال روی صورتش شد. خالی که همسایه لب بود و چقدر خوب، جا خوش کرده . آنقدر خوب که نویسنده این داستان هم می خواست ، فقط راجع به خال و جاش روی صورت بنویسد. انگاري نقاشي شده ، ولی هیچ آرایشی نداشت. چهره مليح دختر باعث مي شد با دقت بيشتر نگاه بکند. جایی نبود که ندیده باشد ، از ابرو گرفته تا چانه همه تو چشمهاش برانداز شد. تمنای نگاه دختر و کنجکاوی پسر پیش از هر عکس العملی دست به دست هم دادند و آرام شیشه پنجره ماشین پایین آمد. به این فکر می کرد که چند سال می تونه داشته باشه ؟ و چه کار با او ؟
این بار لبهای دختر جوان بود که از یکدیگر فاصله گرفتند و مجال بیشتری برای حرکت خال روی صورت به وجود آوردند ؛ و صدای ظریفی که گفت :
- «فال مي خري ؟»
تازه فهميد پشت چراغ قرمز ، لحظاتی از زمان متوقف شده.