تبليغاتX
محمد آقاسی - یک بغل گل سرخ ( داستان )

- نسترن جان ، بابا، در و وا می کنی ؟

صدای گرم با با بود که از لابلای دیوارای قدیمی خونه به من که جلو آینه وایساده بودم می رسید. مث همیشه با صدای بلند داد زدم :

-بله بابا جونم

از در اتاق که بیرون اومدم پله ها ی طبقه دوم یکی دو تا رد کردم و پایین اومدم. آیفون طبقه بالا خراب شده. نفس نفس زدنم صدا مو هیجان دار نشون میداد.

-بله ، بفرمایید

 - یه لحظه دم در تشریف بیارین . آژانسم یه اما نتی آوردم.

بی فکر به اینکه ماجرا از چه قراره سمت در دویدم. عجله ام باعث نشد از جلو اتاق خانم جون که رد می شم باز آرامش همیشگی و مثال زدنی اش نگیردم. بی اختیار مث ماشینی که به سرعت گیر یا به قول نیما ساندویچای تو خیابون میرسه سرعتم کم شد . ولی پاهام برا گرفتن امانتی جلوتر از من می دویدن. از جارختی دم در چادر و کشیدم و رو سرم انداختم . در و با شتاب وا کردم : - سلام

یه بغل گل سرخ تو چارچوب در انتظارم و می کشید . این چیه ؟ از کجا اومده ؟ کی فرستاده ؟ و ... زیاد تو ذهنم وول نخوردن چون آقا هه پرسید : -منزل یکتا اینجاس ؟

بی اختیار گفتم : بله

- خانم چرا اینقد لفتش میدین دم سال تحویلی ! با این آدر سی که به ما دادن. بفرمایین.

 دسته گل رز تقریباً تو بغلم انداخت و اونم به سرعت سمت پراید سفید یخچالیش رفت . تو قلبم زودتر از سال تحویل توپ می زدن و گوشم انگاری عقربه های ساعت که می دون سال تموم شه زنگ می زد . تا اومدم به خودم بجنبم که سوالامو بپرسم رفته بود. در و بستم و به در تکیه دادم . یکتا ! خونه ی ما ؟ کار کی میتونس باشه.

***

سر سفره هفت سین که با سلیقه مادرم عین هر سال تو پذیرایی رو میز عسلی مبل چیده شده بود یه مهمون ناخونده هم بود : یه دسته گل سرخ که از جایی نامعلوم برای من ، ااِاِ ببین بیخودی برا خودم درد سر دارم درست می کنما . اما فکر اینکه کار کی می تونس باشه خوره جونم شده بود . وقتی کسی برا بابا و مامان نیس یه همچی کاری کنه ، پس قطعاً برا خانوم جون گل نمی فرسته. نیما و نارین هم که کوچیکتر از این حرفان . تو این محلم که فقط ما یکتا هستیم. نمی دونم نمیدونم لق لقه ی ذهنم شده . تو صندلی مبل ور رفتم . تلویزیون از صب نذر کرده هرچی ستاره سینما که دوست دارمشونو نشون بده . اونم تو این وقت و شرایط من . ذهنم داشت می رفت سمت این بیانیه اخلاقی که ستاره پردازی سینما اگه خوب نیس چرا دم سال تحویلی گر گر تحویل ملت میدن که با صدای مادرم هر چند طبقه ای که ذهنم ساخته بود درجا فرو ریخت :

 - نسترن

مادرم بود. بی اختیار بلندتر از همیشه داد زددم :

- جانم

 - مادر ، یه کمکی به من نمیدی

- چرا 

 اومدم با اکراه چند ثانیه بعد خودم و تو چارچوبه ی در دیدم . انگاری ساعتو یه جوری جلوم کوبیده بودن که بفهمم موقع تموم شدن سال چقد دیر می گذره.

- چیکار کنم ؟ انگاری همه ی بی میلیای دنیا تو زبونم جمع شده بود.

 - علیک سلام . اوقور به خیر . سالاد با شما

مهربونیش بی انتها بود. غیر خیار و گوجه ، باقی وسایل درست کردن سالاد آماده بود . در یخچال و که وا کردم مامان پرسیدن :

- خوب ، از دانشگاه چه خبر ؟

شصت دست و پام خبر دار شد قضیه چیه. استنتاق ، البته به طور غیر رسمی و کاملاً مودبانه داشت شروع می شد. به قول کارآگاه علوی ریپورتشم تحویل بابا می شد . مِن مِن کنون پرسیدم :

- دانشگاه ؟

- بله

- انگاری خاطرتون نیس یه هفته ای هست ور دلتونما . در حال رفت و روب باشم خوش می گذره ها . شما که میدونین با بچه ها کلا سا رو پیچوندیم

 - خوبه خوبه . این چه طرز حرف زدنه ؟

- مامان

نمی دونم بوی ماهی سرخ کردن ماهی عید بود یا تلخی حرف مامان که گلومو فشار می داد. ناخودآگاه دست بردم به گردن بندم که توش «وان یکاد» داشتم. آرومم می کرد. اَه، پیرنم کثیف شد. کی با دس گوجه ای اینکارو می کنه آخه ؟

- به هرحال دخترم، آدم خیلی باید تو اجتماع امروز هواسش جمع باشه. فک کنم نصیحت مامان شروع شده بود.

- نباید به هرکس و ناکسی اعتماد کرد. نباید به هر کی دل داد و به قول خانم جون قلوه گرفت.

خیارا رو تندتر خورد می کردم. تا در برم. شایدم یاد مانی ذهنم و خط خطی می کرد، مانی، مانی محقق. حرفا دیگه مامان و دیگه نمی شنیدم. هرچند اونم انگار فهمید و به کار خودش مشغول شد. من انگار اما تو حیاط دانشکده داشتم با مانی راجع به تحقیق حرف می زدم که حس کردم نگاهاش عوض شده . حیز نه آ، یه جورایی محبت آمیز . نمی دونم ترسیدم یا خوشم اومد. خیلی حسا معلوم نیس چین . درنگ درنگ صدای اس ام اس پرتم کرد باز تو آشپز خونه . از بس از صب منتظر بودم صبر نکردم. دستمو با دستمال پاک کردم . وقتی می خواستم گوشیو از تو جیب شلوار جینم درآرم با خودم گفتم یعنی کار مانی بوده ؟

 شقایق اس ام اس زده بود : دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت نشینم تا اگر روزی بیفتم صورت ماهت ببوسم

براش زدم : از رو کدوم کامیون نوشتی ؟ خوش رکاب ؟ کار سالاد و تموم کردم. تند تند . ساعتو نیگا کردم. یه ساعت به سال تحویل مونده بود. به سرم زده بود وبلاگمو آپ کنم.

-مامانی کاری ندارین؟

 - نه عزیزم

***

پست قبلیمو که چک کردم مانی برام کامنت گذاشته بود : عالی بود . مثل همیشه با خودم اداشو در آوردم. در اتاق قفل بود. گرمم بود. لباسمو کم کردم.  دوباره نشستم جلو کامپیوتر .با خودم کلنجار می رفتم که بهش اس ام اس بزنم یا زنگ ؟شایدم هیچ کدوم . نیازی به این کار نبود. ولش کن حالا میخوام وبلاگ بنویسم. شروع کردم به تایپ کردن :

«چهل و چند دقیقه مانده به نوروز بهار فصل عجیبی است، بین سردی زمستان و گرمی تابستان و به اعتدال کل جهان . گویی هر نشانه ا ی از او بیش از دیگر گاه زمان شوق آموختن واژه واژه ی زندگی به ما دارد . اما چه آموختنی ؟ ( خودمم فک نمی کردم اینقد ادبی بتونم بنویسم ، انگاری جو گرفتتم ) بهار می گوید دلداده بشو اما دلبسته هرگز!!! که فرموده « فاذا رایتم الربع فاکثروا ذکر النشور» آن هنگام که بهار را دیدید بسیار ذکر قیامت نمایید. بهار گستره ای زیبا و خوانی شیوا از نعم الهی است. طوری که کلمه کلمه شعر شعرا و فصل عرفا و گاه ریباییها نامش نهاد . اما باید دانست که این اعتدال از پیری زمستان به دست رسیده است و به زودی به میانسالی تابستان از جوانی بهار خواهد رفت. پس دلداده خوبیهای بهار شویم . اما دلبسته آن ... »

گل یخ اسم و امضای وبلاگیم و دوس داشتم ، زیاد . دیگه وقت زیادی نداشتم. برا سال تحویل باید آماده می شدم. حدوداً یه ربع زمان داشتم. اما فکر مانی داشت می کشتم. نمی دونم دوسش داشتم یا ازش کلافه شده بودم. اون از دانشگاه که مدام چشم و ابرو داشت برام و حالا یه دسته گل. خدا رو شکر بابام هنوز چیزی به روم نیاورده بود . اما مگه میشد که نفهمه. فقط تو خودش می ریخت. نمی دونم اگه کار مانی باشه حالا بده یا خوب ؟ اینکه یکی آدمو دوس داشته باشه و گل بفرسته . اما ما رو عرف چی میشناسه . معیارهای اخلاقیم که نمیشه نادیده گرفت . حس تیپ زدنم عجیب کور شده بود. غروبم نزدیک می شد. چه سالی ، چه سال تحویلی . کت و دامن بنفشم و رو تخت انداختم. کنار کت و شلوار کرمم. کدوم و باید می پوشیدم ؟

- نستلن ، بیا همه منتظر تواَنا.

صدا نیما بود که تازه زبون وا کرده بود و از تو راه پله هوار می زد. - دارم میام بی خیال این لباس پلو خوریا شدم. ینی حال شق و رق بودن و نداشتم. رو شلوار جینم یه تی شرت زرد پوشیدم. تو آینه خودم و نگاه کردم . تی شرتم بلند بود. مونده بودم موبایلمو ببرم با خودم یا نه ؟ زیر لب به نیما غری زدم و از پله ها پایین اومدم. بازم دیرینگ دیرینگ موبایلم بلند شد. تو این ترافیک اس ام اس و رسیدن این پیام بی نظیر بود. اوه ، خانم نظری بود . معلم دوره دبیرستان که مث خواهر بزرگتر به هم نزدیک بودیم . زود باکسمو وا کردم : دخترم ، از اینکه با مشغله فراوانت درس فیزیک دخترم را به مرحله خوبی رساندی سپاسگزارم. سال خوشی به رنگ دسته گلی که برای تشکر فرستادم برای تو و خانواده ات آرزو مندم / مهسا

سوم فروردین 1388 جاده قم

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 20:22  توسط محمد آقاسی  | 

 

جاوا اسكریپت