کنار خط عابر پیاده که رسیدم قرمز شد . همیشه همین طور بود ، تا می رسیدم ، سرخ می شد . ایستادم ، بی تردید . همیشه همین طور بود ، تا قرمز می شد ، من هم می ایستادم و به مردمی که از کنارم رد می شدند با ناراحتی نگاه می کردم و در دل فریاد می زدم : « چراغ قرمزه ... کی می خواین قانون گرا شید؟! » از پا تا سرم خودم را تحسین می کردم که شهروند قانون گرائیم و امروز علاوه بر آن ، تیپم را . به چپ که نگاه کردم ، جوان رسید و کنارم ایستاد. آفرینی در دلم گفتم و ادامه دادم : «بارک الله که پشت چراغ وایسادی ، چقدر قانون گرایی مث من ، ایوالله ... ».
نگاهم به سمت راست چرخید . میدان زیر دود و غبار موضع گرفته بود . سر که برگرداندم ، باز نگاهم به جوان افتاد . پُک آخری به سیگارش زد و ته سیگار ، روی آسفالت زیر پایش له شد.
