تبليغاتX
محمد آقاسی - از یک تا چهارده
۱۱)

رنگ زردش را دوست داشتم. انگار آشنایی دیرینه ای با من دارد و من هم با او . با هم حرفها داشتیم از گذشته ای که زود گذشت. باورم نمی شود که یک روز من هم بتوانم کاری انجام دهم در این خیل عظیم مردم کوچه و همسایه. جدید بود و نو ، ولی برای من قدیمی و دوست داشتنی. هر بار که دیگ را هم می زد و چرخش رقص گونه اش را می دیدم ، انگاری همه خاطراتم از کوچکی تا بزرگی زنده می شد. مادرم داشت شعله زرد نذری می پخت و من هم کمک کارش شده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 8:28  توسط محمد آقاسی  | 

 

جاوا اسكریپت