باز هم با چهار پایه زرد تو حمام اومد بیرون در نشست. تک و تنها بود و روز عاشورایی حتما دلش گرفته بود. بیچاره کسی دور و برش نبود. بچه ها بزرگ شده بودند و پخش و پلای داخل و خارجِ ِ. شوهر خدابیامرزشم که الان زیر خروارها خاک آرمیده بود! « اقدس خانوم » صداش می زدند مردم محل. تک و تنها روی چهارپایه زرد که برای حمام استفاده می کرد کنار در منزلش نشسته بود و دسته های عزارداری و نگاه می کرد. غم بود که تو صورتش موج می زد.