تبليغاتX
محمد آقاسی - از یک تا چهارده

 

۲)      

 - مجید

- بله مامان جان

- بیا پسرم ، بابات اومده ، شام حاضره . خواهرتم صدا کن

جلو آینه اتاقم با پیراهن نو مشکی وایساده بودم و  مشغول برانداز تیپم بودم . چند دفعه گفتم به مامان که از طبقه پایین اینجوری داد نزنند . پیراهن و شلوار به هم نمی آمدند . اما باید برای شام با خانواده تسلیم بود و رفت. روزی یک بار این اتفاق می افتد که دور هم باشیم. دکمه های پیراهن مشکی را که باز می کنم یادم می افتد جا دکمه آستین راستم پر است. باید به مامان بدهم تا با بشکاف خدمتش برسد . می دوم به سمت اتاق مرجان ، طوری که باز پنجره راهرو لرزید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 11:56  توسط محمد آقاسی  | 

 

جاوا اسكریپت