چشمهام بسته و باز بود. پتو از روم کنار رفته و سرما به همه جونم افتاده. انگار تو بدن منم یه زمستون شده و حسابی برف باریده. نفهمیدم چه جوری کنار زدمش. تو خواب با کسی کشتی گرفتم یا بابت دعوای امروزم با مجید بود. دعوا که نه ، چندان دل و جرات ندارم ، بگو مگو ، حرف و نقل. پسره ی پر رو رفته بود پیش آقا ناظم راپورت داده بود که ما زنگ تفریح بالا مونده بودیم. به توچه . فضولو بردن آمریکا ، سرشو شستن با ریکا. اینجا بود که تو کوچه پشتی مدرسه صدامون حسابی بالا گرفت. اگه اصغر آقا بقال نبود که حسابی کتک می خوردم. یکی نیس بگه تو که می ترسی چرا تنها تنها می ری باهاش رو در رو میشی؟ می مردی آرش و احسانم صدا می کردی. اونام بدتر از من. اَه، چی چی می بافم با خودم. خوابمو چرند می گم.
قلتی می زنمو دمر می خوابم. پتو رو می کشم رو خودم. حالا گرمتر شدم. آخه حاجی قربونت بشم اینم راه بود یاده ما دادی؟ شب آب زیاد بخورید خوب خوابتون می بره، اگه می خواین نماز صبح پاشین کمتر آب بخورین و حاجی مسجد بین دو نماز گفت. منم که یه مدت خواب نداشتم قد یه گالون آب تو گاله شکمم ریختم. حالا نصف شبی این همه فشار و باید تحمل کنم.بدشم بگو دمر خوابیدن کار شیطانی حتما. به سختی به پشت برگشتم. چشامو هم گذاشتم و به دسشویی فکر نکردم که خوابم ببره. اما هیچ فایده ای نداشت. سرمام کار و بدتر کرده بود .هیچی تو شبای زمستون بهتر از پتو اونم کنار بخاری نیست . یاد آقاجون و کرسیه ده به خیر . همچی که سر می خردی زیرش دوس داشتی ساعتها بخوابی و نخودچی کیشمیش بخوری. این آخریام که تلویزیون خریده بودن. آخه اونجام درس کرده بودن آنتنو. سیاه و سفید بود اما اونجا مثل لنگه کفش تو بیابون غنیمت بود.

می شد نشست و فیلم و کارتون دید. البته اونجام مثل خونه ما دستشویی تو حیاط بود . هر وقت نصف شب کاری داشتم تا صبح صبر می کردم. از ترس و سرما . اما اینجا فقط سرما . خیلی سرده. بابام بود می گفت سوزه سرماس . می خواد برف بیاد. برف که بیاد سوزه می ره. رو تُشک نیم خیز شدم . سرمو تو اتاق چرخوندم. یهو از ترس خشکم زد. اون چی بود اونجا. نه کیه واساده و انگاری منو نیگا می کنه ؟ خوابم ؟ نرم دراز کشیدم و پتومو تا گردن بالا آوردم. باورم نمی شد . دزده ؟ چشامو مالیدم تا بهتر ببینم . خودشه اما چرا تکون نمی خوره ؟ نکنه دید من نشستم سرجام . یا قمر بنی هاشم. مجید گفته بود یه دزد تو محله پیدا شده و چند تا خونه و مغازه رو زده ولی باور نکردم. یعنی جدی نگرفتم. حالا اینجا بود. دستمو آروم زیر بالش کردم. چاقوی دسته قرمز ضامن دارم و شبا مثل آرتیستا زیر سرم می ذاشتم. چاقو که چه عرض کنم. برا گردو پوست کردن توی ده خریده بودم. به زور گردو تازه های شهریور تویسرکان و می شد باهاش پوست کند و خورد. اما شاید امشب به دردم بخوره . ترس و فشار دستشویی حالا قاطی پاتی دلمو می چلوند. به خودم دل و جرات دادم که مردم . باید از اموال و اعضای خونه دفاع کنم. بابام که نبود . پا می شمو می دوم سمتش. نه ، سمت چراغ . روشن که کردم داد و بیداد می کنم که آی دزد. اونوقت همسایه هام میان کمک. اگه سمتم اومد هم با چاقوم می ترسونمش. چاره ای نبود . برا رسیدن به دستشویی هم باید اینکارو می کردم. به خودم بد و بیراه گفتم که اگه دستشویی نداشتم صبح متوجه می شدم و در نبود آقا دزده می شد راحت تر فحش داد. راستی چرا همیشه دزدا مردن و خورشیدا خانوم؟ تو این موقعیت فلسفه بافیمم گُل کرده بود. آروم رو تُشک نیم خیز شدم. حتما پشتش به منه که تکون نمی خوره. پاهامو جمع کردم که راحت بتونم بِجَهَم و غافلگیرش کنم. چشام باید بهتر به تاریکی شب عادت می کرد. مالوندم چشامو . تو چشام یکم سفیدی جمع شد و آروم هاله ی سفید جاشو به بهتر دیدن داد. انگار باید شاخ در بیارم. آخه باورم نمی شد چادر سیاه مادرم که از سرمای زمستون تو حیاط پهن نشده بود رو در آویزون باشه. وا رفتم.