در دوران تحصیل دانشجویی داشتیم که دیگر سنوات تحصیلش تمام شده بود. یعنی آنقدر در دانشکده مانده بود و با نمراتش دسته گلهای فراوان به آب داده بود که باید کم کم جول و پلاس دانشجویی اش را جمع می کرد و از دانشگاه اخراجش می کردند. اما جالب آنکه هر روز تیپی اروپایی منش می زد؛ با کلاه کج یا ریش پروفسوری، گاهی سر تراشیده و گاهی گیسویی بلند ، انواع و اقسام سیگارهای فرنگی و این اواخر هم پیپ به گوشه دهان می گرفت. همیشه هم تا یاد دارم یا کتابهای دکتر – منظور شریعتی است و این قماش به اصطلاح سعی می کنند ، با کلاس از آن مرحوم یاد کنند- یا سروش و پوپر این ها را دست می گرفت. همه هم می گفتند که عجب باسواد است و برای ما که تازه پا به محیط علمی گذاشته بودیم عجیب بود که آدمی نمره نیاورد و با سواد باشد و یا دوستانش حسابی روشن فکر بدانندش. البته نه اینکه هر که نمره آورد با سواد است و یا آنها که نمی یاورند لزوما این گونه اند. اما شخص پیش گفته از فرط روشن فکری از دروس پیش پا افتاده هم گریزان بود؛ و به تعبیر جلال آل احمد – که خدایش رحمت کناد- :« روشنفکری وقتی امکان حصول می یابد که آدمی فارغ از غم نان و جامه و قوت بتواند به سیر در ملکوت بپردازد و دست کم ساعاتی در روز فرصت چنین سیری را داشته باشد.» آن روزها می گفتیم که فضای فرهنگی دانشگاه در ارتباط با علم مد زده است.علم تولید نمی شود اما همه خود را مُلا و باسواد می دانند ، یعنی هم تیپ از مذهب اخذ شده ، و هم آنان که تلاش می کردند از فرق سر تا نوک پا غربی یا شرقی شوند و طیف میانه این دو نقطه. با سوادی و روشن فکری به تیپ و مد بود و الان هم هست.آن وقتها گاهی یک بحث مد می شد، گاهی یک کتاب ، گاهی یک شخص، یک نوع مقاله و این چیزها.مثل لباس یا تیپ که کورکورانه تقلید می شود و مقلَّّدش نه برای من مهم است که الان بکوبمش و نه برای آنکه از او تقلید می کند. گاه شرقی و گاه غربی است. برخی مواقع هم وطنی است که به ذائقه در می آورند با مارک چین،ژرمن و یا آنگلوساکسونها. اصلا اینهایش مهم نیست. مهم این است که مد شده. و علم هم اینگونه بود در دانشگاهها و الان هم هست. بی اندیشه مدام. اساساً به نظر می رسد بند ناف محیط های فرهنگی جامعه ما را با مد بریده اند. انسانهایی که در این محیط ها می زیند با ملاک و معیار مد های علمی روز سنجیده می شوند؛ و نه فقط بخواهم به دانشجویان بتازم که خودم جزیی از آنان بوده و هستم. طلاب جوان با مد علمی مخصوص خودشان عمامه های بلند می گذارند و یا محاسن بلند می کنند ، حال آنکه زیّ اساتید ، مراجع و بزرگان علم و عمل حوزه اینچنین نیست. آنها هم برای روشنفکرمآبی حرفهای قلمبه و سلمبه برای مردم می بافند بی آنکه خود به بطن آنها پی برده باشند. اساتید ما در دانشگاهها – خاصه مدرسان محترم علوم انسانی- نیز به گونه ای دیگر در پی مد علمی اند خواسته یا نا خواسته؛ و با عنایت به فضای مجازی اینترنتی موجود بلا فاصله از آنچه در دنیا مطرح می شود استفاده می کنند و مسایل موجود جامعه ما را نیز همان که در غرب است و یا دیگر کشورها یکسان می پندارند و اینچنین شده که علم ما و عالم ما با مساله بومی و خودی پیش نمی رود. این گونه حرکت علمی در محیطهای عملی جامعه هم تسری پیدا می کند. چرا که همان متعلمانند که مدیران جامعه می شوند.کارشناس ، ارشد می شود و بعد هم دکتری می گیرد و سپس مدیر. مدیران یا با مشورت اساتید دانشگاه و یا با آنچه آموخته اند بلافاصله آنچه به عنوان روند علمی مد می شود را به کار می گیرند وتلاش می کنند این کار خود را به عنوان نمودی از کارآمدی دستگاه یا مجموعه خویش به نمایش بگذارند.
زمانی که در جمهوری اسلامی ایران چشم انداز 20 ساله ، همگام با بسیاری از مسییرهای علمی موجود در دنیا ، مصوب و ابلاغ گردید ، بسیاری از نهادها ، سازمانها و ارگانها اقدام به تهیه و تدوین سند مشابهی برای ادامه مسیر حرکت خویش نمودند. بنیاد شهید و امور ایثارگران ، جهاددانشگاهی ، دانشگاه پیام نور ، بهزیستی و ... از پیشگامان تهیه سند چشم اندازشان بودند. یک اصل ذاتی تهیه این سند تلاش برای بهتر شدن مجموعه شان بوده است.اضافه کردن چنین بارهایی به مجموعه برای بهین شدن شرایط است. اما آیا این اتفاق افتاد ؟ آیا حرکتی جدی صورت گرفت ؟ بدیهی است که هم شرایط حاکی آن است که این اتفاق نیفتاده است و هم فضای فرهنگی حاکم بر سیستمهای بوروکراتیک (سازمانی ) جامعه ما توان پذیرش چنین محتواهایی را برای حرکت ندارند. نگاه سنتی مدیران ، کارگزاران اجرایی فرسوده و چشم به حقوق، و نیز نبود فرهنگ پیشرفت و حرکت رو به جلو از مهمترین عوامل این عدم پذیرش است.
علاوه بر سند چشم انداز موارد دیگر علمی هم بوده اند که چنین برخوردی با آنان شده است. مدتی است تشکیل کانونها و یا اتاقهای فکر در سازمانها و ادره های دولتی مد شده است. چرا ؟ طبیعی است ، احتمالا آن سوی دنیا این امر اتفاق افتاده و مدیر موفق کسی است که حتما اتاقی برای فکر کردن داشته باشد و سوال اینجاست که آیا احتیاج به اتاقی اضافه ، حقوقی اضافی و یا دنباله سازمانی اضافه است یا سازمانهای ما احتیاج به نیروی تازه ، انرژی تازه و حرکت تازه برای پیشرفت هستند ؟ ما با محاسن غرب هم عین معایبش برخورد می کنیم. اصلا تفکیکی بین این دو مقوله قائل نیستیم. هر آنچه آنجا شده این جا هم بشود عالم دگرگون می شود و اگر نشود عقب افتاده های لدبخت جهان سومی هستیم.از اینرو اتاقهای فکر که می بایست محلی باشند برای تصمیم گیریهای استراتژیک تبدیل به پژوهشکده ها و پژوهشگاههای شده که خود می بایست کار دیگری را انجام دهند. چند هیئت علمی محترم که در حال حاضر همه جورشان را داریم – چون مدرک دارند و سوادشان مهم نیست برایمان و لابد رابطه شان بر سابقه شان هم می چربد – مجددا در اتاق فکر جا می گیرند و باز روز از نو و روزی از نو ، همان روال تحقیق و پژوهش پژوهشگاهها و پژوهشکده ها را مدام تکرار می کنند. پس فرقی میان اتاق فکر و مرکز پژوهشی نمی توانی یافت. در حالیکه اتاق فکر محل تصمیم گیریهای استراتژیک است و ضرورتاً نیاز به حضور چند دکتر نیست. ممکن است افرلد عالم و متخصصی باشند و بتوانند امور را هم اداره کنند.
کمیته نظام پیشنهادات – که در جهاددانشگاهی واحد تهران هم راه اندازی شده است- از همین جنس است. سازمانی که توانایی اداره امور حداقل یخود را ندارد با این چیزها خود را بزک می کند تا مقبول مدیران و مخاطبان افتد و تا حدی فضای عمومی داخلی خود را اقناع کند.نظام پیشنهادات در جایی شکل م یگیرد که فرهنگ گفت و گو و پذیرش حاکم است ، نه در سازمانی که مدیرانش یکسویه عمل می کنند و فضای تعاملی میان آنها و زیردستانشان برقرار نشده است. کمیته نظام پیشنهادات در جامعه ای شکل می گیرد که همه وظایف قانونی سازمانها به خوب انجام می شود و این کمیته با دریافت پیشنهادات حرکت به سمت جلو را راه انداز ی و تداوم می بخشد. نه در سازمانی که تا وضعیت تعادلی خویش فاصله دارد. اما چاره چیست ؟ تا مطابق مدهای جدید دنیا عمل شد راهی از پیش نمی بریم. تا گرته برداری رفتاری جایش را به بذرافشانی علمی ندهد همین گونه ایم.