نوروز است که پا به عراق می گذاریم به امید آنکه روز ما هم نو شود و چه بهتر که روزگارمان اینگونه. کوله بار خستگی و دل زدگی از خودم را همراهم دارم؛ بار بزرگ غفلت و معصیت. اما خوب می دانم که دلهره همزاد هر سفر است؛ از فکر کردن به نرسیدن ها و نشدن ها تا گرفتار شدن در دام سرما یا افتادن در هرم گرما. خاصه مقصد جایی باشد که برای نخستین بار پا به آنجا می گذاری، مثل یک اتاق تاریک که فیل را با بارش در آن اشتباه می گیرند. تفاوت این سفر و استرس –ترجمه شده به تنیدگی در فارسی- و اضطراب بیشترش در همراهی بانو و دختر سه ماهه ای است که سفر به یمن قدوم مبارکش است ؛ حلما.
***
نوروز است و حال و هوای نوروز ایرانی در اینجا کمتر دیده می شود. مگر اتفاقی پیدا کنی زنی را که دو نیمه شب، کمی بعد از تحویل سال، در بین الحرمین هفت سین کوچکی انداخته و مردم دورادورش را گرفته اند که یادی تازه کنند یا عکسی بگیرند با تلفن همراه برای کسانی که در اینجا یادشان کرده اند. از کجا ماهی پیدا کرده را هم باید فکرکرد هم تبریک گفت به این حسن سلیقه. چقدر یک هفت سین به ظاهر ساده می تواند سر شوق بیاورد جماعتی را، یا حس مشترکی زنده کند بینشان و این خاصیت عناصر برآمده از تمدن ریشه دار است و نمی شود به راحتی از کنارش گذشت.
سوالهای ذهنی من امشب خیلی هم فلسفی نیستند، مثل اینکه بپرسم امسال زمان تحول فرارسیده که نوروز اینجاییم یا ... ، بماند. با خودم می گفتم من به کسانی که خواهند پرسید چه دیدی چه بگویم؟ از شهرها و راه ها و آدم ها و آشنا ها و غریبه ها چه تعریف کنم؟ از این همه شوق و این همه حرم، چه به سوغات ببرم؟ هم حس جامعه شناسی است شاید که در این چند سال ریشه دوانده، و هم کنجکاوی و هم شاید ملاتی برای نوشتن که سعی می کنم با چیزهایی که در این سرزمین می بینم هفت سینی بسازم. هفت سینی که جنسش مردم عراق باشد و منظری و مدخلی برای شناخت جماعتی به غایت عجیب در مهربانی و دشمنی.
سین اول خیلی راحت جور می شود، به خلاف باقی سین ها. آنچه در میان عرب عراق رایج است که هم در بازار نجف به کرات دیدم و هم در خیابانهای اطراف بین الحرمین و هم در گوشه لب مردان و جوانان سـیگار است؛ از انواع مارکها و جنس ها. بانو اجازه نداده تصویر برداری داشته باشم غیر جمع خانواده. من هم که به غایت «زن دلیل» به این معنا که به «دلیل» دوست داشتنش هر چه بگوید پاسخم «چشم» خواهد بود. حکم نبود، تصویر می گرفتم از بساط سیگار فروشها؛ آنچنان که تصویرش در ذهنم مانده. به شماره من بیش از هفتاد نوع سیگار داشتند. پرسیدم که چرا اینقدر سیگار میانتان رایج است؟ جوابش جالب بود. شاید هم حق دارند که این همه جنگ و نزاع چندین ساله و نبود کمتر تفریح سالمی، مجبورشان می کند که با نیکوتین سیگار آرام شوند و لختی دور شوند از خروار خروار انواع بدبختی. ندیدم زنی سیگار بکشد البت به عکس تهران که مد شده گوشه لب سیگار می گذارند و یک کتی رانندگی می کنند؛ حتی در بغداد که زنان مثل ترکیه حجاب نداشتند و نه مثل لبنان و یا مالزی. طبیعی هم بود، اجناس یا ترک بودند یا چینی و سه برابر است وارداتشان از ترکیه، به دلار امریکایی البت؛ و سعودی هم بیشتر از ما واردات دارد. چیزهایی مثل آب معدنی، آنچنان که در عربستان هورت می کشیدند اینجا هم بود؛ و اینکه چرا ما که همسایه ایم و این هم برادر اینقدر واردات نداریم را هم پرسیدم. هم نمی گذارند اینهایی که اسمشان را آوردم و هم قدری بی تدبیری طبیعی است.
ملتی که جوانش تا پیرش دایم با دود سیگار انس دارند، سـستی و رخوت گریبانگیرشان نمی شود؟ ساعت ده صبح خیابان های بغداد ترافیک می شود، جوری که عبور و مرور از آن مشکل است و ساعت دو یا سه ایضا که پایان ساعت کاری ادارات است. ماشینها مدل بالاست خیلی، با ظاهری شیک. چه فایده در خیابانهایی کم عرض و شلوغ؟ راستی می شود عرب را بدون سـبیل تصور کرد؟ و چه ژانر بدی است این تیپ با شکمی برآمده و ... چه خوب که برافتاد از جامعه ما این سبیلهایی آویزان و کت و کلفت.
داشتن سـلاح به صلاح نوع بشر نیست، مگر در شکار و رودرو شدن با حیوان. اما در عراق یافتنش کاری راحت و داشتنش امری ضروری است. غروب که می شود حتی پایتخت هم امن نیست چه برسد به نجف و کربلا که نقطه هدف است برای سلفیت و وهابیت، این پیاده نظام عقیدتی صهیونیستهای خون آشام در میان جماعت مسلمان. شما حساب کنید راه های دراز و روستاهای دور دست را. همه مطعم ها و مطبخ ها جز چند تایی در پایتخت بسته می شوند و این عجیب است از عرب جماعت؛ اما چه چاره ای دارند از ترس مال و جان. منطقه «خضراء» هم به دست نظامیانی است که با سلاح های بیشتر امریکایی از آن مراقبت می کنند.
آری سلاح باید دست سـرباز باشدنقطه به نقطه که محل تردد است در شهر و غیر شهر ایست بازرسی درست کرده اند با آدمهای نظامی که مراقب اطرافند و منتظر انفجار، با سیگاری بر لب. سربازند همه شان و حقوق بگیر. موسسات خصوصی حفاظت هم دارند انگاری. شاید زیادی سرباز هم داشته باشند برای صدور و شاید مردم عراق را بتوان به دو قسم تقسیم کرد: نظامی و غیر نظامی. مگر نفرمود «الناس علی دین ملوکهم» خب اینها هم مردم «ژنرال احمد حسن البکر» و «صدام تکریتی» هستند و الان در اشغال نظامی پس از جنگ. داشتن اسلحه و حضور سرباز خیلی هم نباید عجیب باشد.
بغداد به خصوص و سامرا را پر از سـتونهای بتونی دیدم و کمتر در نجف یا کربلا. نزدیک به سه متر ارتفاع در یک متر و در همه جاهای حساس نظامی و اداری. سـدی عظیم که پشتش آدمها مثل آب آرامش بگیرند. منطقه امن شهر هم با همین ستونها از دید آدمها مخفی می ماند. حتی جلوی سفارت ایران هم کشیده بودند بعد از بمب گذاری ناموفق چند ماه پیشش. ناموفق از این جهت که نتوانسته بودند سفیر را راهی کنند به جهانی دیگر. اگر نه بمب عمل کرده بود و ماوقعش را هم جراید غیرالکترونیکی و الکترونیکی نوشتند. هم حفاظ است و هم حفاظت. همانروز آخری که بغداد بودیم پنج انفجار اتفاق افتاد که می گفتند خیلی رکورد خوبی است. سرباز که هست، اسلحه هم، «بارو» هم به کمک همین ستونها که شهر را در بر گرفته اند و سامرا هم که فقط مسیری را دیدیم که از ماشین پیاده شدیم تا حرم.
***
عراق برای ما و همه شیعیان جهان فقط به معنی «الجمهوریه العراقیه» نیست؛ بغداد و بصره و تکریت و اربیل و دیاله و میسان و واسط و سلیمانیه و کرکوک و دهوک هم نیست. حتی این هم نیست که از جنوب با کشورسعودی و کویت، از باختر با اردن، سوریه و از خاور با ایران و از شمال با ترکیه همسایهاست. حتی این نیست که با ما در جنگ بوده و هفت سین مردمش هم نیست. کربلاو کاظمین، نجف و سامرا است که در این سرزمین قرار می دهد به هر دلی که امن و امانی می طلبد. سرزمینی که مسجد سهله و کوفه در بطن می پروراند. و حالا می پرسی که چرا آب؟ چرا آتش؟ آب نه اینکه بین دجله است و فرات و سرزمین حاصلخیز و تمدنی و بابل را در بر دارد، که هست؛ و نه اینکه آتش گرما می بارد و آتش جنگ هم، که اینها هم هست. می شود کربلا رفت و آتش نگرفت و آب دیده نداشت؟ و همین جا بود که مخدرات در پی نازنین بدنی می گردند و در پیشاپیش شیرزنی و چه دیدند که صاحب صحیفه[1] فرمود:
«ان عمتی زینب کانت تؤدی صلواتها، من قیام الفرائض و النوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشام وفی بعض منازل کانت تصلی من جلوس لشدة الجوع والضعف»