انگاری پاهایم پودر شود از ساق، و از نبودش به زانو بیفتم. ضعف هم داشتم که جلویت زانو زدم و خم شدم تا خوب غرقت شوم. مخصوصا حالا که کسی هم نیست این دور و برها. باور کردنش و یا نکردن مساله نبود؛ تعجب کردن هم. گویی همه زمان پشت سر، مثل دفتر خاطرات در باد ورق بخورد و از باران چشمهایم خیس شود. دل تنگی آن وقت ها بیشتر آزرده ام می کند. پشت عکس امام روی سینه ات ، عالمی بود که در دنیای امروزی من نمی گنجید و حالا من باید پا می گذاشتم به جهانی دیگر. سالهای دوری بود که از هم جدا شدیم. درست روی همین خاکریزی که گلوله نشانت کرد و روحت را به عرش برد؛ گلوله تانک. حالا به آنچه در تفحص یادمان دادند باید عمل کنم و برای همین دست کردم در جیب پیراهنت ببینم چه برای شناسایی داری؛ چیزی خواندم برای شناسایی خودم:
باسمه تعالی
علت سالم بودن بدن من در این سالها در سه چیز است:
1- تداوم به قرائت زیارت عاشورا
2- مالیدن اشک روضه اباعبدالله الحسین علیه السلام به بدنم
3- غسل جمعه
والسلام