حوالی سحر بود که دل بی تابم را تنگ در آغوش کشیدم و برایش گفتم:
« یکی بود ، یکی نبود ... غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. تو یه جنگل بزرگ قلمروی کبوترای زیبایی بود که کنار اونا یه عقاب زندگی می کرد. کبوترا باید پرواز یاد می گرفتند و عقاب وظیفه داشت بهشون یاد بده چطور بپرند. کبوترا باید اوج می گرفتند و عقاب هم باهاشون می رفت بالا. عقاب از کاری که می کرد راضی و خشنود بود و کبوترا هم ازش تشکر می کردند. تا اینکه یه روز کبوتری که توی زیبایی نظیر نداشت. خیلی اوج گرفت. رفت و رفت و رفت. عقاب که احساس خطر می کرد بال و پری زد که بهش برسه. اما یهو به خودش اومد. نگاهی به خودش کرد و به فکر فرو رفت.درسته از کبوتر بزرگتره و به ظاهر قویتره ، اما با پر و بال سیاه نمی تونه اوج بگیره. این همه وقت توی اشتباه بزرگی بوده. خوب به خودش نیگاه میکرد و به این فکر می کرد که کی و کجا سیاه شده؟»
آرام گرفت و چشم باز کرد.
