تبليغاتX
محمد آقاسی - نگاهی به رمان «نگران نباش»؛ زیر پوسـت شـهرکاغذی

 

 

نگاهی به رمان «نگران نباشِ» مهسا محب علی

زیر پوسـت شـهرکاغذی

محمد آقاسی

 

 

ما انسانیم، چرا که می توانیم آثار هنری بیافرینیم،

و جزیره های نیک بختی را در طوفان مصیبت های زندگی بسازیم.

جرج لوكاچ

 

در رمان چند سال گذشته اتفاق جالبی رخ داده ، و تهران به عنوان زمینه و فضای رمانها در نظر گرفته شده و نشان از اهميت و موضوعيت اين كلانشهر پايتخت براي نويسندگان دارد. گاه به آن نگاهي نوستالژيك داشته اند ،‌گاهي بديهايش را به رخش كشانده اند و موقعي هم از زيباييهايش حكايت نموده اند. «تهران در بعد از ظهر» ، «به افق تهران» و «يوسف آباد خيابان سي و سوم» نمونه هايي از اين فضاي رماني هستند و رمان «نگران نباش» خانم محب علی هم جزاین دسته قرار می گیرد. البته تهران او بیش از آنكه واقعی باشد خیالی و دستخوش زلزله و پس لرزه هایش شده و شاید از نگاه نويسنده چهره واقعی شهر در حال عیان شدن است. مثل آنچه در زير پوست شهر رخشان بني اعتماد را مي ديدم ،‌ بر روي كاغذ روايت مي گردد.

شادی شخصیت اصلی داستان در کوران حوادث شهری گم شده و در پی خویشتن خویش می گردد. گم شدن او گم گشتگي و سرگشتگي عرفاني نيست ،‌ يا به دنبال يار و ديار نيفتاده. از سر درماندگي نفهميدن خويش ،‌ گم شده و جز مستیِ خماری چیزی نمی یابد : «تصويرم توي آينه جان مي دهد براي كلوزآپ آدم هاي رواني: موهاي كوتاه تيغ تيغي ،‌صورت زرد ،‌ زير چشم ها كبود.» (16)

شادي ،‌ شاد نيست. خیابان گردی او در تهرانی است که ما در آن زندگی می کنیم و شادی در زلزله قدم می زند و هر لحظه منتظر فروپاشی است. فروپاشي كه او مي بيند.گاهي هم اسمي از خيابانها مي آورد ،‌از تجريش تا شريعتي ، اما به درستي نمي دانيم او كجاي تهران قدم مي زند و اين موضوع بر تعليق ذهني بيشتر كمك مي كند. رمان حاصل ديالوگ او با خودش است. گويي سخن مي گويد و در فضاي ذهني اش مي پيچد و بازخورد دارد. از اين رو ما در سرتاسر داستان از نگاه او به جامعه مي نگريم ، با او قدم بر مي داريم ،‌ نگران مي شويم ،‌ حتي اگر بايد نگران نباشيم. نه اينكه فقط خودش را ببيند و با خودش سخن بگويد ، نه ،‌ اما مخاطبش را خودش ،‌ قرار داده. نگاه او ، تلخ ،‌ گزنده و سياه است كه كمتر خوبي مي بيند. مصاديق اين سياه ديدنها كجاست ؟

تمام دور و بريهاي او و يا تمام كساني كه در فضاي ذهني زندگي او حضور دارند ، ‌جز بابك به شدت بد دهان هستند.از اين رو يك بار در داستان كه بابك از آرش ناراحت شده و مي خواهد ناسزايي نثارش نمايد شادي مي گويد: «آهان ! فحش بده . يك كم دلت را خالي كن . الاغ ، ‌نمي داني فحش دادن چقدر كيف دارد. معلوم نيست چرا تمام تربيت خانوادگي ما توي وجودِ تو جمع شده.» (35) تقريبا او هيچ فضيلت انساني را در تهران نمي بيند و اين  نديدن فضيلت به نداشتن در خود او هم منجر شده و در بسياري از جملات خويش الفاظ ركيك و بي پرده اي را استفاده مي كند:

-        قانون اول نيوتون يادت نرود. هيچ وقت توي خُماري فكر نكن ،‌چون از ماتحتت فكر مي كني(9)

-        بعد صداي شاشيدنش مي آيد : مثل پُمپ آب توي استخر (12)

-        بهتر از اين بود كه مثل من بعداً بشاشي به همه چيز (21)

-        چرا چُس دود مي كني؟ (22)

-        ديگه گشاداشم هم كشيدن و ... (23)

-        نمودي ما رو به ولله (24)

-        گلين خانم كون سُره مي رود توي هال. (25)

-        ژناي چپ و چُس (32)

-        هزار تا ماشين ، كج و كوله توي هم گوزيده اند (40)

-        باسنش بوي مخلوط گُه و شاش مي دهد (52)

-        و ...

بد بيني شادي به خانواده هم در رمان ديده مي شود. يعني او نسبت به خود كه ديد و رويي مثبت ندارد. از جامعه هم كه دوري مي جويد و آن را جز مشتي پلشتي و نامردي نمي داند ،‌در مامن خانواده هم بدبين است. نگاه او به پدرش اينگونه ترسيم مي شود:

«شايد هم بابا وسط يكي از لاس زدن هاي عاطفي با دانشجوهاش ياد دخترش افتاده.»(12) و يا «تو كه مي داني تا تمام مشكلات جسمي و روحي و عاطفي تمام كارمندها و دانشجوهايش رفع نشود موبايلش را بر نيم دارد ؛ شايد هم نمي داني.» (14)

يا راجع به مادرش معتقد است كه : « هميشه وقتي هق هق مي كني باور مي كنم همان دختر شهرستاني هستي كه توي بگير و ببندهاي سال هاي شصت به خانه ي استادت پناهنده شدي و بعد هم سه تا شكم براي استاد مهربان و عزيزت زاييده اي و به كل چريك بازي يادت رفته تا هي مامان ملوك برود و بيايد و بگويد :‌دختره دهاتي بي آبرو.» (27)

گاهي بدبيني نويسنده از زبان كس ديگري جاري مي شود. آرش برادر شادي معتقد است كه: «تهران داره بندري مي زنه تا هرچي نامرد و آشغال و عوضيه از شهر بزنه بيرون.» (23) و باز در جاهاي ديگر از الفاظ ديگر استفاده مي كند مانند : «فقط ترسوها فرار می‌کنند.» یا «همه نامردها و عوضی‌ها از شهر می‌روند.». در نهايت هم «همه ترسوها و عوضیها و نامردا زدن به چاک.»(145) اما با این قاعده ای که در کتاب مداوم تکرا مي شود. چه کسانی در شهر باقی مانده اند ؟ خانواده هایی در مانده ، گروههای کمونیستی در مانده ، معتادین به مواد مخدر و سگ بازها و افرادی از این دست. آرش كه معتاد به قرص روان گردان است ،‌ اشكان كه خودكشي كرده براي چندمين بار و شادي در شهر مانده اند. در مباحث جديد علوم اجتماعي ،‌ رشته اي ميان رشته اي با نام مطالعات فرهنگي شكل گرفته كه يكي از محورهاي اين حوزه مطالعاتي ،‌ مطالعه فرودستي و فرودستان است. مطالعات فرهنگي را شايد بتوان رشته اي براي هويت بخشي به اقشاري دانست كه تا پيش از اين در جامعه شناسي ، آسيب اجتماعي تلقي مي شدند. بعيد نيست كه نويسنده تحت تاثير اين فضاي فكري نبوده باشد.

در ميان رواياتي كه قسمت اعظم زندگي ما را در سايه آن ها شكل مي گيرد ، رواياتي وجود دارند كه قطعا ساختگي هستند. رمان نويش حوادثي را به ما عرضه مي كند ،‌ شبيه حوادث روزمره مي خواهد به آ»ها تا حد امكان چهره واقعي بدهد ،‌ تا آنجا كه در اين كار مي تواند تا حد گول زدن پيش برود. (ميشل بوتور،‌ درباره رمان ، ‌316) يكي از تكنيكهايي كه نويسنده رمان «نگران نباش» استفاده كرده بي پرده گفتن برخي مسائل يا سخن هاست كه گاهي ما هم در جامعه آنها را مي شنويم. راحت گفتن مسائل مرزدار جامعه ، و تكرار پياپي آن در جاي جاي روايتي كه او از جامعه دارد به شدت آنها را واقعی جلوه می دهد. اما آیا واقعیت محض و ناب است؟ به هیچ وجه اینگونه نیست. واقعيتي كه ما مطالعه مي كنيم همان است كه ذهنم او خلق كرده و با آنچه در جامعه مي گذرد بسيار متفاوت است.

زلزله آمده و شهر به هم ريخته. مادر و پدر شادي و باقي خانواده در پي مفر مي گردند. خانواه او از هم پاشيده. همه دوستانش گريخته اند. شهر به هم ريخته است و پس لرزه ها در انتظار آدمها هستند. اما شادي نگران نيست. غمگين هست، ‌ولي نگران نيست. حتي وقتي همه مواد مخدرش را هم مصرف مي كند و مي داند كه نصيبي جز خماري ندارد ،‌ باز هم نگران نيست. اما اين نگران نبودن ريشه اي جدي ندارد و بايد آن را در بي خيالي و يا خماري جُست ،‌ نه در قوت قواي روحي يا اراده اي الهي و يا پشت گرمي خانوادگي : «من دوست دارم همين جا دراز بكشم تا هزار تا زلزله ي ديگر هم بيايد و سقف با تمام تيرآهن ها و آجرهايش خراب شود روي سرم. به هيچ كس هم ربطي ندارد.» (11)

اعتياد او را و مصرف مواد مخدرش را چندين بار در كتاب تجربه مي كنيم. اما شادي فقط در لباس اعتياد نيست. در پايان داستان (صفحات 136 تا 138 )‌متوجه مي شويم كه او دختري است كه به لباس پسران در آمده و در شهر به راحتي تردد مي كند. مي ترسد كه لو برود به خاطر صداي جيغ جيغي و يا به خاطر قيافه اش و يا هنگامي كه براي گرفتن غذا ، ناخودآگاه در صف خانمها مي ايستد ، اما نبايد نگران بود، ‌چرا كه او بي دليل باز از اين منجلاب هم بيرون مي آيد به مخدري پناه مي برد. راستي ،‌ تهران به همين سياهي است كه شادي مي بيند و محب علي مي نويسد ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 12:7  توسط محمد آقاسی  | 

 

جاوا اسكریپت