متنی که ایکاش ابراهیم حاتمی کیا بخواند
گزارش ِ گزارش ِ يك جشن ...
پیشتر هم گفته بودند که 22 بهمن امسال نمایش فیلم «گزارش یک جشن» است، اما بس که برنامه شبهای قبل جشنواره به هم ریخته بود، قدری نگرانی را بیشتر میکرد؛ هم اگر باشد، چه ساخته شده و اگر نه، چه باید میدیدیم؟ گوشهایم را تیز کردم تا پاسخ سئوال خانمی که از دو نفر دیگر میپرسید چه دیدهاند را بشنوم که گفتند: «فیلم حاتمیکیا، ولی چه فایده! حاتمیکیا هم اونطرفی شده.» و تا پای صندلی بود که نوجوانی و جوانیم را که با فیلمهایش گذرانده بودم با خودم مرور کردم. تا جاییکه به یاد داشتم با آژانس شیشهای بود که بهطور جدی با سینما پیوند خوردم و بعد از دیدنش چند تا مجله سینمایی خریدم و تا به امروز... یعنی کدامطرفی شده؟ چه ساخته؟
***
برای فهم فیلمهای حاتمیکیا باید سه کلید جدی را مدنظر قرار داد که بدون آنها به گمان نویسنده تحلیل ما راه به خطا برده است:
اول آنکه او فیلمسازی مؤلف است. تألیف فیلم ایدهای بود که در دهه 1950 در فرانسه آغاز شد و در دهه بعدی یعنی 1960 در ایالات متحده آمریکا گسترش یافت. این مفهوم جزو پرطرفدارترین مفاهیم در مطالعات سینمایی است که نظریات متعددی هم در پی دارد. (تألیف فیلم/ بریس گوت/ ترجمه امید نیک فرجام) واژه تألیف، انسان را به یاد کتابت و نوشته میاندازد. در یک نگاه عمیق، كلمه و تصوير از اين نظر كه هر دو پديدههايي بصري هستند به هم شبيهاند. براي نويسنده اساسيترين واحد خلاقيت، كلمه است: او جملهها، پاراگرافها، فصلها و نهايتا كتابش را از كلمه ميآفريند. براي فيلمساز، واحد اساسي ساختمان فيلم، قاب است؛ يعني يك تصوير طلقي واحد بر روي نوار فيلم. كلمه و قاب بهطور مجرد داراي معني هستند، اما اين معني جامع نيست و فاقد محتواست. (ويليام جينكز/ ادبيات فيلم :جايگاه سينما در علوم انساني/ ص21) کارگردان چون نویسنده تلاش میکند با یک خلق معماگونه، مخاطب را بهسمت مفاهیمی که میخواهد القا نماید، جذب کند. از منظر سینمای تألیفی، فیلم، کنش نهایی کارگردان است که نه فقط ابداعاتش در آن به چشم میخورد، بلکه از طریق کارهایی که اجازه میدهد بازیگران، فیلمبرداران و دیگران انجام دهند مجموعهای از تصاویر مدنظر او در کنار هم قرار میگیرند. از نظر غالب منتقدان و صاحبنظران نباید کارگردانی را که صفت مؤلف دریافت میکند، در یک فیلم گنجاند. برای تحلیل و بررسی چنین کارگردانی باید سلسله فیلمهای او را در نظر گرفت.
کلید دوم را با سخن مرحوم محمد مددپور آغاز میکنیم که معتقد بود سینما شعر دنیای مدرن است. فیلمهای حاتمیکیا هم چون شعر حافظ پیچیدگیها و دشواریهای خاص خود را دارد. فیلمهایی که چون شعر پر از نماد و تشبیه و استعاره است. سومین نکته کلیدی فهم فیلمهای او این است که درون گفتمان انقلاب اسلامی، ساخته و پرداخته شده.
در فیلمهای حاتمیکیا، زن نقش محوری دارد ولی در میانه میدان نیست. زن در فیلم حضوری پررنگ و جدی دارد، اما محور قرار نمیگیرد. ما زنان را میبینیم اما چون هنر اصیل اسلامی پوشیده و نه در منظر. آنها نقش جدی در داستان فیلم دارند، اما میداندار و عرصهدار نیستند و در این فیلم دو زن، در میانه میدان جای گرفتهاند: گلبانو شکیب و پس از او لادن.
بانو مسئول مؤسسهای است که جوانان در آن با هم آشنا میشوند و طی مراحل مختلفی با یکدیگر برای زندگی آیندهشان گفتوگو میکنند. بخواهند، همانجا ازدواج میکنند و خانوادهای بزرگ را شکل میدهند. خانواده و تشکیل زندگی از نظر بانو آسان و راحت نیست، او ازدواج را رنج مقدسی میداند که هرکس تاب تحملش را ندارد. انگار بانو دارد نقد میکند شعار ازدواج آسان و پایدار را. مبانی مشاوره او از حالات و سکنات شبهعرفانی او سرچشمه میگیرد. اینجا از عرفان جهادی خبری نیست، کنج عزلتی و سجادهای و دوری از جامعهای و احتمالا نوری رسیده و... اینجا میدان مبارزه و جهاد نیست. نه از جهاد اکبر خبری است و نه از جهاد اصغر که اساسا فیلمهای این کارگردان با آن شکل گرفته. دفاع مقدس، گونه تخصصی و همیشگی حاتمیکیا، کمرنگترین مفهوم موجود در فیلم است.
نمیشود فیلمهای چنین کارگردانی را دید و از نمادها و نشانهها هم چشم پوشید. در اثنای فیلم منارهای مشاهده میشود که رو به آسمان است و بر روی آن چراغی روشن است. مناره به عکس آنچه از آن سراغ داریم، کاشی کاری نشده و آبی رنگ نیست. رو به آسمان است که نشانه کمال است و صعود و رسیدن به محبوب. اما رنگ آبی که نشانه کمال است و کاشیکاری را که زینتهای معنوی است در خود ندارد. در آغاز جشن هم که با اذان شروع میشود این مناره برای ما یادآوری مسجد میکند و لابد نوری که برفراز آن میدرخشد خدا را معنا مینماید. اما در حین فیلم این مناره دود کش خوانده میشود! بانو و همسرش از آن بالا میآیند و به ظاهر به کمال میرسند اما لادن این سیر و سلوک دودکشی را از ترس بانو میداند و میخواند و میگوید: «بانویی که از دودکش بیرون بیاد نمیتونه کار خودشو انجام بده» و از اینروست که سرانجام ماجرا را خود بهدست میگیرد. انگار حاتمیکیا بهشدت معتقد است که فضای معنوی و سلوکی همنسلانش دود گرفته است و به اشاره راهحل را در تفکیک فضاهای فرهنگی دینی از جامعه میداند.
نیروی انتظامی طبق شکایات واصله و تحقیقات انجام شده موظف به پلمپ مؤسسه شده و تمام داستان فیلم در کش و قوس تعطیلی و عدم تعطیلی میگذرد. در فیلم همه ناراضیاند. هم بانو، هم کاوه و لادن که از همکاران او هستند، هم مخاطبان مؤسسه، هم دختر سرهنگ پورحسین که پای برگه پلمپ شدن مؤسسه را امضا کرده است. جالب آنکه در مواجهه سرگرد با سرهنگ هم میشنویم که میگوید: «من موافق نیستم این جمعیتو توی خیابون بریزم، این چیزی بود که شما خواستید.» که حاکی از عدم رضایت اوست. سرگردی که تلاش میکند تمام و کمال به وظیفهاش یعنی ابلاغ قانون عمل کند هم سر انجام ناراضی از حکم است؛ و جالبتر آنکه در صحنهای از فیلم وقتی سرهنگ در تماس تلفنی با مافوق خود نسبت به تمام شدن مأموریت گزارش میدهد، اعلام میکند که موافق نبوده چنین دستوری را انجام دهد.
نیروهای امنیتی برای به کرسی نشاندن حرفهای خود به زور متوسل شده و بیمنطق و کم عاطفه به تصویر کشیده میشوند. برای تعطیلی مؤسسه، زمانی برای دفاع مسئولین مؤسسه نگذاشتهاند و با اسلحه تلاش میکنند کار خویش را پیش ببرند و اینجاست که اعضای مؤسسه زبان به انتقاد میگشایند. دیالوگها و نوع صحبتها حاکی از آن است که سرگرد بهعنوان نمادی از سیستم، در برابر مردم قرار گرفته و بهشدت مورد آماج امواج انتقادی آنهاست. گفتیم که کارگردان در مقام مؤلف است و برای فهم بهتر او باید به فیلمهای قبلی او هم سری زد. سکانسهای پایانی فیم آژانس شیشهای و هنگامی که احمد کوهی از هلیکوپتر پیاده میشود و با سلحشور مشغول بحث میشود، دیالوگهایی است که از فیلم حذف شده اما در متن فیلمنامه موجود است و منتشر شده:
«سلحشور: هلیکوپتر برای چی آوردی؟
کاظم نامه لوله شده، شبیه فاکس را در دست سلحشور قرار میدهد.
سلحشور: بعدا میخونم.
احمد: همین حالا.
سلحشور: این چیه؟
سلحشور شروع به خواندن میکند. کمکم عصبی و غضبناک، خیره به احمد مینگرد.
احمد: دستخط آقاس!»
حاتمیکیا به شدت به سیستم اعتماد دارد. حتی اگر لایههای میانی خطایی انجام دهند، این رأس سیستم است که به آنها کمک خواهد نمود. اما در این فیلم آنچه نمایش داده میشود بیاعتمادی به سیستم است که در نهایت هم به بیاعتنایی منجر میشود. کارگردان تلاش دارد از نگاه مردم، رودرروی سیستم قرار گرفته و آن را به چالش بکشد. باید بهتر گفت، فیلم محاکمه نوع برخورد امنیتی با فضاهای فرهنگی است. محاکمهای که با جنس بیاعتمادی به سیستم تصویر میشود.
***
هواپیمای فیلمسازی حاتمیکیا انگاری در ارتفاع پست به زمین برخورده است و نوزادی که در پایان فیلم متولد شده بود، حاتمیکیایی دیگر است. دیگر او مثل مهاجر در هوا اوج نمیگیرد. دیگر خبری از نوای نی «اسد» که هجرت اصیل در مهاجر بود خبری نیست. روح بلندش که میخواست عالم را نگاه کند به چهاردیواریها بند شده: آژانس حتی اگر شیشهای باشد، هواپیما حتی اگر در آسمان و در ارتفاعی پایین باشد و مؤسسهای حتی اگر با شور جوانی باشد و برای امری آسمانی؛ همه و همه پای در زمین دارند.
آقای حاتمیکیا، اصلا قبول، همهچیز تغییر کرده، هم جامعه و هم مسئولان، اما بنا بود همه برای آرمانهای انقلاب اسلامی کار کنیم و نه برای اموری که میگذرد. اگر روزی فیلمهایی که میساختید برای خارج کردن انقلاب اسلامی از مظلومیت بود و نشان تبریک سید شهیدان اهل قلم را داشتید، امروز که انقلاب اسلامی مظلومتر از پیش است هم احتیاج به دفاع دارد. امروز که این انقلاب مظلوم اما مقتدر، مهاجرهایش را به فضا ارسال میکند و در هر عرصهای دارای افتخار است، کجاست کسی چون شما که باز هم برای ما نسل سومیها از آرمانهایمان بگویید. باید بشنویم که میگویند شما هم آنطرفی شدید؟ حالا هم انقلاب اسلامی احتیاج دارد که به صراحت از آرمانهایش دفاع شود. شاید از قبل هم بیشتر احتیاج باشد. اگر حالا میدان را بهخاطر همه سختیهایی که در عرصه فرهنگ شاهدیم رها کنید، چه پاسخی در برابر وجدان خودتان و همرزمانتان خواهید داشت؟ آنجا هم خواهید گفت چون ستاره بر دوش نداشتید، نتوانستید کاری از پیش ببرید؟
قبول است، همهچیز تغییر کرده، و شما برای جوانان به اصطلاح امروزی فیلم میسازید. چرایش را نمیدانم اما کاری را که خیلی دیگر از فیلمسازان هم میکنند انجام میدهید. کو کسی که برای دل ما و آرمانها و امیدهای ما فیلم بسازد؟ نقد هم بکنید، اما آرمانها را فراموش نکنیم. هویت و ماهیت خویش را از دست ندهیم.
نمیخواستم و نمیخواهم بگویم کسی تغییر کرده. اما نوشتهام را با آخرین پاراگراف فیلمنامه فیلم جاوید مهاجر باید تمام کنم:
«همراه با مهاجر. مهاجر در حالت صعود. پلاکها در اثر وزیدن باد به بازی درآمدهاند. مهاجر اوج میگیرد و از ما فاصله میگیرد و از ما فاصله گرفته و به داخل ابرها میرود. ما میمانیم. به محض ورود به داخل ابرها، صدای مهاجر طنین میگیرد؛ طنینی به وسعت جهان.»