- مدت زیادی است که درون تاکسی نشسته اید و راننده بی خیال هنوز به دنبال مسافر می گردد، بدون توجه به اینکه شما هم عجله دارید یا نه ؟ حتما خیلی کلافه می شوید و ...
- دقایق بسیاری جلوی پیشخوان مغازه محل ، بانک و یا اداره ای که به آن جهت رفع مشکل خویش رجوع نموده اید ، ایستاده اید و شخصی فقط به دلیل آشنایی کارش بسیار زودتر از شما راه می افتد. احتمالاٌ خیلی ناراحت می شوید و...
- به خواستگاری رفته اید و والدین دختر مورد علاقه شما بی توجه به سرمایه های وجودیتان، به دلایلی نامعلوم و واهی – البته به زعم شما- پاسخ منفی داده اند. شما ...
- پشت سرتان در محیط کار حرفهای خلاف واقع می شنوید . وقتی گوینده سخن را می بینید به دلایل اخلاقی یا کاری مجبورید سخنی نگویید و ...
بسیاری از نکات فوق در محیط اجتماعی اطراف ما اتفاق افتاده و می افتد و یا اینکه ما چنین مسائلی را از دیگران می شنویم. در تحلیل چنین رفتارهای اجتماعی معمولا همه افراد به یک نتیجه واحد می رسند؛ با سواد باشند یا بیسواد ، متخصص یا غیر متخصص ، اهل علم یا غیر آن ، نتیجهای که همه ما می گیریم در یک جمله آشنا خلاصه می شود که به طور معمول استعمال می شود : جریحه دارشدن احساسات .
انسانها پس از طی کردن دوران کودکی به مرور زمان در جامعه خویش شروع به پذیرفتن نقش می نمایند. یعنی هریک از افراد در جایگاههای مختلفی قرار می گیرند که در آن جایگاه می بایست الگوی عمل خاصی را رعایت نمایند. این نقشها در جامعه ، گروههای مختلف هم سالان و خانواده بروز و ظهور دارند.
از هرنقش پذیرفته شده توسط افراد ، مجموعه ای از رفتارها و الگوهای عملی انتظار می رود که موظف به انجام آن هستند.به عنوان مثال همه ما از مامور قانون انتظار داریم که همانطور که خود به قانون احترام می گذارد، جلوی تخلف از قانون را نیز بگیرد و یا از معلم انتظار تعلیم دادن به شیوه های نو و صحیح داریم. علاوه بر این، افرادی که نقشها را می پذیرند نیز انتظار دارند که دیگران مجموعه ای از الگوهای عمل را در ارتباط با او انجام دهند. معلم انتظار دارد جایگاه و منزلت او به خوبی درک گردد و منزلت او در متن جامعه محفوظ باشد. خانواده ، شاگردان و در یک کلام جامعه به او احترام بگذارند؛ و یا مامور قانون از کسانی که بر آنها اعمال تخلف می کند انتظار حرف شنوی دارد و ...
شاید بتوان گفت بسیاری از این حقوق و تکالیف نقشهای گوناگون هم اکنون در بسیاری از جوامع به صورت مکتوب و با تعبیر قانون وجود دارد و متخلفین از قوانین با توجه به اهمیت و یا شدت و حدت سرپیچی از قانون از جریمه نقدی تا دار مجازات ، جریمه می پردازند. نکته این جاست که قوانین مکتوب موجود بیشتر سعی تنبیه تخلفات مادی و محسوس را بر عهده گرفته اند و موارد معنوی و یا عاطفی چندان مورد توجه نیستو اگرچه ظرفیت قوانین مکتوب هم ممکن است بیش از این نباشد ، اما انسانها قوانین نانوشته خود را نیز فراموش کرده اند. « آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند » ، «صداقت در گفتار و رفتار » و « احترام به بزرگترها » از جمله مواردی است که در میان همه از جایگاه و وجاهت جهت مراعات و رعایت برخوردار است. اگر از معلم ، مامور قانون و بسیاری از صاحبان نقشهای دیگر به طور مادی تشکر شود ، احترام به جایگاه و منزلت آنها به طور به طور واقعی شناخته شده است ؟ یا در مورد چند نکته ای که در ابتدای این نوشته به آن اشاره گردید آیا مجازات مشخصی موجود است ؟
احترام به احساسات انسانها یا به تعبیر بهتر احترام به حقوق احساسی انسانها جزء قوانین نانوشته ای است که در یک زندگی جمعی اگر اجرا نشود مجازاتی برای همه افراد جامعه خواهد داشت. از آنجا که تمامی نقشها به همدیگر وابسته هستند و همگی در جهت تحقق اهداف ، ارزشها و در نهایت آرمان اجنماعی حرکت می کنند. در صورت برآورده نکردن انتظارات دیگر نقشها یا انجام ندادن تکالیف بر عهده شان (به لحاظ احساسی) می توانند جامعه را از مسیر اصلی منحرف کنند . این نکته در میان گروههای مختلف اجتماعی اعم از انجمنها ، تشکلها و ... در مدلی ساده تر مفروض است. در خانواده ها هم به طور جدی تر باید به مساله حقوق احساسا ت نگریست ؛ و البته بین احساسی بودن و احساسی نگریستن و عمل کردن با توجه به احساسات و احترام به آن باید فرق گذاشت.
اما علت عدم درک حقوق احساسی چیست ؟ پدیده های اجتماعی چندوجهی و بالتبع چندعلتی هستند. اما مهمترین علت را باید در جامعه پذیری افراد پیگیری کرد. اگر انسانها در دوران جامعه پذیری خویش نیاموزند که چگونه باید به احساسات دیگران احترام بگذارند در آینده به خودی خود به این مساله پی نمی برند. اکثر کسانی که در احترام به احساسات هم نوعان خویش دچار عجز و ناتوانی هستند ، هیچگاه در خانواده ، نظام آموزشی و یا گروهی از همسالان نیاموخته ان که اینگونه باشند. این احترام ذاتی نیست بلکه اکتسابی است. تداوم احترام نگذاشتن به احساسات دیگران به قطع و یقین زندگی جمعی را با مخاطره جدی روبرو می نماید. بهتر است که به آن بیشتر فکر کنیم و درزندگیمان به طور عملیاتی پیاده نماییم.