روی چمن کنار نرده ها که راه می رفتم ، حس می کردم خنکی چمن از لایه های کفش ورزشی ام به داخل می رسد. یکشنبه تعطیل و روز ورزش من بود. می دویدم ، اما به این نرده ها که می رسیدم چشمم به راست می چرخید و با ولع نگاه می کرد. دسته دسته آدمهایی که کنار هم می ایستادند و کم زیاد با مرده هایی که می شناختند ، حرف می زدند. برخی هم سکوت کرده بودند و به خاطره ها می اندیشیدند. خیلی متفاوت با قبرهای خودمان و قبرستانهایمان.

دو هفته بود توی قطعه جدید قبری که کسی سراغش نمی رفت انگار به سمت خودش می کشاندم. راه کج کردم و به سمتش دویدم. از بین همه خطوط روی قبر دو کلمه میخکوبم کرد:
From Iran