درد هنر مند ، هنر دردمند
هنر برآمده و برازنده آدمي است و بين حيوانات هنر بهمعناي ما هو هنر يافت نميشود. اما اين هنر چيست و چگونه بايد در جامعه و جوامع انساني بروز و ظهور يابد؟ چه ويژگيهايي دارد كه انسان را به كمال ميرساند و به جمال روشن ميسازد؟ بايد گفت كه يكساني ميان خلق انسانها، همساني در هنرهاي توليد شده را پديد نميآورد. يعني آنگونه نيست كه هماكنون يك نوع هنر در جهان جريان داشته باشد و ميتوان انواع گوناگون آن را به جهت معنا و صورت از هم باز شناساند.
مولوي در مثنوي داستاني را آورده كه ذكر آن در اينجا خالی از لطف نیست و بحث پيرامون تفاوت ميان هنر انسانها را روشن ميكند. روزگاري نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي از هنر خويش سخن ميگفتند و به طعنه و كنايه خود را بر گروه ديگر برتر ميدانستند. عاقبت بنا شد كه ميان دو گروه آزمون و امتحاني صورت گيرد تا مهتري گروهي مشخص شود. چينيها از پادشاهي كه مسابقه را برگزار كرده بود طلب صدها نوع رنگ كردند، ولي روميها مثل آنان در اين آزمون وارد نشدند.
چند روزي كه گذشت، صداي ساز و دهل و شادي چينيها سر زد و موقع رونمايي از آثارشان فرا رسيد. مسابقه تمام شده بود و چينيها، شاه را براي تماشاي نقش و نگارها دعوت كردند. شاه و حاضران در حين بازديد، با ديدن نقاشيها شگفتزده شده بودند، اما تمايل داشتند كه ببينند روميهايي كه مصالحي درخواست نكرده بودند چه تدبيري انديشيدهاند.
نوبت به روميها رسيد و پردهها را كنار زدند و آنان كه به تماشا ايستاده بودند، از آنچه ديدند، حيرت زده شدند. روميها در اين روزها مشغول صيقل زدن ديوارها شده بودند و اكنون تصوير باشكوهتري از نقاشي چينيها بر ديوار آيينه سان آنها افتاده بود و شاه سردرگم كه كدام نقاشي اصل است و كدام زيباتر؟
يك مقصد و مقصود مولوي از شرح داستان آن است كه اگر موطن انسان متفاوت باشد، هنر متفاوت ميآفريند؛ چينيها بهنوعی هنرمايي ميكنند و مردمان رومي نیز بهنوعي ديگر. اما مهمتر آن است كه باطن آدمي هم اگر دچار تفاوت شد، اثري ديگر ميآفريند. گروهي كه به صيقل دادن ديوارها مشغول شده بودند، كساني هستند كه جان و دل را از زنگارهاي غفلت و معصيت شستهاند و از اينرو توانستهاند هنرآفريني كنند.
تفاوت تعاريف از انسان:
تنها اين تفاوتها نيست كه موجب ميشود هنرها متفاوت بوده، سودمند باشند يا مخرب، فردي باشند يا جمعي. ژان دو وينيو در كتاب جامعهشناسي هنر، موجوديت اثر هنري را با يك دوره تاريخي، يك گروه اجتماعي يا يك فرد رابطهدار ميداند و معتقد است از آنجا كه اثر هنري در جوامعي با مناسبات انساني و عواطف متفاوت نيز يافت ميشود، براي سنجش ژرفاي ريشهاي كه هنر در جامعه دارد، لازم است اين دو عامل را هم در رابطه با نگرش هنري (چه شناخته شده و چه ضمني) و هم در رابطه با كاركردي مشخص كنيم كه هنر در يك جامعه معين داراست. بحث را ميتوان فراتر از اين هم دانست، حتي تعريف متفاوت از انسان و تلقيهاي متفاوت از آن، هنر متفاوتي به ارمغان ميآورد.
ممكن است اينجا سوالي مطرح شود كه اساسا مگر تفاوتي در تعريف انسان وجود دارد كه منجر به تفاوت آفرينش هنري هم بشود؟ در پاسخ بايد گفت آري. اينگونه كه چون آدولف پورتمان و آرنولد گِهلن، انسان را حيوان بدانيم، يا چون افلاطون، دكارت، شِلِر و ژان پل سارتر براي آن وجوهي خدايي و الهي و روحاني قائل شويم، يا چون بورهوس اسكينر، به طبيعيات آدمي نگاه كنيم و آن را موجودي طبيعي بدانيم، يا چون ارسطو به اجتماعيات انساني بنگريم، يا همانند هابز انسانها را گرگ يكديگر خطاب كنيم، يا چون كارل ماركس به ازخودبيگانگي انسان با استثمار از طريق كار بينديشيم، يا چون توماس آكويني، ايمانوئل كانت، ماكس شتيرنر و تئودور آدرنو، پيرامون انسان بهعنوان موجودي منفرد نظر كنيم، يا چون فوير باخ و بلوخ ميان آنچه بين خدا و بنده ميگذرد يا بايد بگذرد، سخن بگوییم که همه و همه در آفرينش و خلق اثري هنري تفاوت ایجاد ميكند. اساسا در اينجا ميتوان وظيفه آدمي و انساني را شناخت و در اينجاست كه ميتوان از بايدهاي هنر مطلوب جوامع بشري سخن گفت.
در فضاي فكري- فرهنگي ايراني هم نظريات متعدد و متفاوتي پيرامون انسان و جايگاه او ساخته و پرداخته شده كه الزاما با اسلام سازگار نيست. علامه شهيد مرتضي مطهري در كتاب انسان كامل به بازخواني كامل اين نظريات پرداخته است. در مكتب عقليون يا فلاسفه، انسان عاقل شناخته شده و ساير جنبههاي آن تحقير شده است و در تعريف، انسان حيوان ناطق بهمعناي عاقل بهحساب ميآيد. عرفا بيشتر جنبه روحاني و معنوي انسان را نگريستهاند و مقام عقل انساني را كوچك شمردهاند. آنها تلاش كردهاند از روح بلند آدمي و استعدادهاي معنوي او سخن به ميان آورند. آنگونه كه در ادبيات عارفانه ما نيز مشاهده ميشود و اين ادبيات در ذهن و روان ما غالب است.
انسان در قرآن:
اما بهواقع در نگاه اسلامي- قرآني اين انسان كيست؟ چه ابعادي دارد؟ كه او را و به تبع آن، جامعهاش را و هنرش را و تمدنش را از سايرين جدا ميكند؟ اگر تعريف مناسبي ارائه دهيم، ميتوانيم هنري متناسب با روح و روحيه او هم تعريف كنيم و يا در صورتي كه موجود است، آن را بازشناسيم. به نظر ميرسد قرآن كريم سه ساحت وجودي انسان را بهطور مجزا از يكديگر مطرح ميكند. نخستين بعد يا ساحت انساني «بشر» بودن آن است:
«قُل اِنما انا بشرٌ مثلُكم يوحي الي»، يعني بگو جز اين نيست كه من هم بشري مانند شما هستم، با اين تفاوت كه به من وحي ميشود. در اين آيه شريفه جسماني بودن و غريزي بودن همه انسانها، يكسان بيان شده است. و كلمه بشر هم از ريشهاي تهيه شده كه معناي پوست را دارد. بايد گفت تفاوت پيامبر اعظم (صليا... عليه و آله وسلم) در اراده الهي نسبت به وحي به ايشان است كه از ساير ابناي بشري ممتاز و متمايزشان كرده است.
در سوره مباركه عصر، خداوند بُعد ديگري از آدمي را معرفي ميكند: «والعصر - ان الاِنسان لفي خُسر- الا الذين ءامنوا و عمِلوا الصالِحات و تواصعوا بِالحق و تواصعوا بالصبر»، با دقت در آيات شريفه اين سوره درمييابيم كه خطابهاي صورت گرفته به «انسان» بوده و تقريبا تمام آنها دستورات جمعي است. يعني قرآن كريم بعد ديگري براي آدمي قائل است و آن حضور مؤمنانه در جامعه كه منجر به انجام اعمال صالح شود. ديگراني نيز كه اينگونه نباشند، در زمره زيانديدگان خواهند بود. به بيان ديگر، در اين خطابها حضور اجتماعي و نيز بعد اجتماعي مردم تبيين شده است. تدبر در ساير آياتي كه از لفظ انسان استفاده شده نيز ما را به اين مطلب رهنمون ميسازد.
در آيه شريفه «وإِذْ قُلْنا لِلْملائِكه اسْجُدُواْ لآدم فسجدُواْ إِلا إِبْلِيس أبى واسْتكْبر وكان مِن الْكافِرِين» و چند آيه پس از آن، بعدي ديگر از ابعاد انسان آشكار شده و آن بعد الهي و معنوي اوست. اين آيات به ماجراي «جعل خليفه» توسط خداوند متعال بر روي زمين اشاره دارد. هنگامي كه فرشتگان با خداي خويش سخن ميگويند كه چرا بايد آنان به آدم سجده كنند و در پاسخ، امتياز او را در دانستن «اسماء» مييابند و سرانجام به فرمان الهي هم بهجز ابليس مستكبر به آدم سجده ميكنند.
در اين آيات دو نكته قابل توجه است: اول آنكه خليفه بودن آدم مختص حضرت آدم (علي نبينا و آله و عليه السلام) نيست و بنيآدم نيز با رتبه و درجهاي پايينتر داراي آنند. دوم آنكه سئوالي مطرح ميشود و آن اين است كه سجده در مقابل كدام امتياز است؟ بهخاطر «بشر» بودن؟ يا «انسان» بودن؟ بديهي است كه تنها با اين دو ساحت آدمي سجده كردني نيست و امتيازي كه پروردگار متعال در اينجا قائل شده يك بعد روحي و معنوي است كه آن را در هبه علم به اسماء ميتوان يافت. مطابق دو واژه پيشين، در جستوجوي با تدبر در قرآن كريم هر جا با لفظ آدم سروكار است، مقصود و مراد روح الهي دميده شده و داشته اوست. اين سه ساحت تودرتوي انساني باعث ميشود كه نوع نگاه ما و ديگران نسبت به انسان متفاوت باشد. حيات غريزي، اجتماعي و معنوي انسان – علاوهبر آنكه به آنها قائل هستيم – در امتداد يك راستا و در ارتباط با يكديگرند. توجه معتدل - با معناي هر چيز به جاي خود- به هر سه ساحت سازنده انسان كامل است.
هنر متعهد؛ آميختگي رنج و هنر:
حالا كه به تعريف جامعي از انسان رسيديم و انسان را عنصر تشكيلدهنده جامعه ميدانيم، چه هنري از آن بايد انتظار داشته باشيم؟ هنري كه برآمده از غريزه اوست و يا تنها به آن ميپردازد؟ آنچنان كه هنر مدرن و مشهور امروزي به آن ميپردازد؟ يا تنها بايد از يك ساحت اجتماعي برآيد و يا تنها به مباحث معنوي آدم بايد توجه كرد؟
بديهي است كه هنر مدرن به غريزه آدمي توجه ويژه كرده و با تأكيد بر ضعفهاي انساني چون شهوت و يا خوف و حيرت، تلاش ميكند بر جذابيتهاي خويش بيفزايد. البته اين مسئله با توجه به تعابير و تعاريفي كه از انسان و از سوي انديشمندان مدرن و پسامدرن صورت ميگيرد، كاملا بديهي بهنظر ميرسد. بخش اعظم هنر تصويري جديد غربي بر مذهب اصالت فرد، ذهنگرايي، محركهاي رواني هر نقاش يا هنرمند منفرد مبتني است، نه بر معيارهاي الهي كه تعاليدهنده هنرمند است؛ در حالي كه هنر مشهور و معروف به اسلامي، به عكس، مثل هر هنر سنتي ديگري، سرچشمههاي هنر را فراتر از فرد و در وراي او ميداند.
از اينرو مدتهاست كه تلاش ميشود تا ميان معنويت – حتي اگر آنچنان كه بايد مطلوب ما نيست- و هنر مدرن چون سينما، تئاتر و... با معنويت آشتي برقرار و انگارههاي ديني و مذهبي هم در آن بازنمايي شود. اين نكته نه در جامعه اسلامي و حكومت ديني، بلكه براي دينياران ديگر هم حائز اهميت است. بيش از 10 سال پيش چند هزار عضو كليساي سنتي پروتستان انجيلي، فيلمهاي هاليوودي را با اين شعار نمايش نميدادند: «ما بايد هاليوود را عوض كنيم، نه اينكه هاليوود ما را تغيير دهد»؛ و جالب آنكه فيليس تيكل نويسنده كتاب كلام خدا در امريكا اينگونه ميگويد: «آنچه از يك برنامه تلويزيوني در مورد مفاهيم ديني درك ميشود و به خاطر ميماند، خيلي بيشتر از آن است كه از تمام موعظهها در مراسم آخر هفتهها به ذهن ميسپرند.»
نبايد شك كرد كه نگاه هنر - اگر نه فراگير - به جامعه، امري جدي است. اما در جامعه ما اين نكته چندان خوب تبيين نشده و فكر ميكنيم كه هنر متعالي، تنها همان است كه ديني باشد و به معناي نشان دادن مناسك و مراسمهاي مذهبي و يا آنكه با استفاده از غرايز آدمي به جلب مخاطب نپردازد. تلفيق هنر با جامعه، ناخودآگاه استفاده از نِشترِ نقد را براي هنرمند به ميان ميآورد. آنچه ما از هنر اجتماعي سراغ داريم، يا هنري كه ميخواهد به جامعه بپردازد، به خاطر عُمق تجربيات و گستره توليدات بيشتر، ريشه در جريانهاي چپي و ماركسيستي دارد و تلاش ميكند آنگونه مسائل اجتماعي را به تصوير بكشد و يا در اين زمينه مباني جدي و قابل توجهي ندارد كه در نتيجه اثر جدي هم در آن توليد نشده و بسيار انگشتشمارند اينگونه توليدات. ما در واقع بايد علاوهبر به تصوير كشيدن نقادانه رذايل يك جامعه، به ترسيم آرمانگونه فضايل آن هم بپردازيم.
با توجه به مفهوم انسان در اسلام و غايت آن، يعني انسان كامل، به اين نكته ميرسيم كه انسان موجودي اجتماعي است كه در برابر ديگران وظيفهمند است (تواصعوا بِالحق و تواصعوا بالصبر). و در بيان قرآني، اصلا كمال انسان به آن است كه در اصطلاح درد ديگري داشته باشد و يكي از ويژگيهاي انسان كامل كه براي ساير انسانها، اسوه و الگوست «لقدْ كان لكُمْ فِي رسُولِ ا... أُسْوه حسنه»، در صاحب درد بودن نسبت به ديگران گفته شده است: «لقدْ جاءكُمْ رسُولٌ منْ أنفُسِكُمْ عزِيزٌ عليْهِ ما عنِتمْ حرِيصٌ عليْكُم بِالْمُؤْمِنِين رؤُوفٌ رحِيمٌ».
انسان از درد و رنج مينالد كه «خُلِق الانسان ضعيفا»، اما تا درد نباشد، فهم مشكلات و معضلات حاصل نميشود و علت وجودشناختي درد، نمايان شدن و نشان كردن معضل است، خواه در بدن فردي باشد يا در كالبد جامعه. فرق انسان عالم و كامل با انسان جاهل و ناقص در ميزان دردمندي آنهاست؛ و هنرمند جزو عالمان و نخبگان جامعه محسوب ميشود. خودش و هنرش اگر دردمند نباشند و به درد ديگران فكري نكنند، از آنان چه برميآيد؟ آن هم دردي كه هم خدا در آن دخيل باشد و هم خلق خدا از آن نفع برند. پس يك تعريف از هنر متعهد با استفاده از انسانشناسي اسلامي، هنري است كه دردهاي اجتماعي و مردمي را بيان كند و نيز آنها را حل كند. در اينجا ميبايست مخاطبان و مسئولان جامعه و دولتمردان بر سعه صدر خود بيفزايند و سينه گشاده را از خداوند طلب كنند. هنرمندان و اصحاب فرهنگ نيز ميبايست حقمدارانه از دايره انصاف و حقيقت پا در راه بگذارند. هنر متعهد، هنري تنها براي لذت بردن نيست و هنرِ فقط براي هنر نيست؛ بازنمايي آسودگي و آغازي براي تنآسايي در آن وجود ندارد. هنري كه با مفهوم جهاد آميخته خواهد بود. هنري كه هم راهبردي است و هم كاربردي و هم با اين توجه مورد نظر، ديني؛ و ديگر اين درد لزوما محلي، ملي و منطقهاي نيست و در جهانبيني ما ميتواند هنري مبتني بر دردهاي جهاني توليد و تكثير شود و از اين قبيل در متون و نصوص ديني فراوان داريم. آنگونه كه در دعاي نُدبه براي رفع همين نوع و جنس از دردها دعا ميكنيم، از جنس درد مطلوب كه پيوسته است با غم محبوب و نُدبه و ضجه سر ميدهيم:
« فلْيبْكِ الْباكُون، و إِياهُمْ فلْينْدُبِ النادِبُون، و لِمِثْلِهِمْ فلْتذْرِفِ الدمُوعُ، ولْيصْرُخِ الصارِخُون، و يضِج الضاجون، و يعِج الْعاجون، أيْن الْحسنُ أيْن الْحُسيْنُ؟ أيْن أبْناءُ الْحُسيْنِ؟»