صبح بود. به قول بچه ها حسابی تیپ زده بود. احساس شادمانی و غرور می کرد. سر بالا کرده و چهار شانه راه می رفت. حس می کرد همه اورا نگاه می کنند و تحسین. داشت از خیابان رد می شد. نگاه به سمت راست کرد که اتفاقی نیفتد و رد شود. یکهو دانه دانه ماشینها برایش ترمز کردند و ایستادند. هر قدمی که حالا بر می داشت حس غرورش دو چندان می شد. به آن سمت خیابان که رسید نگاهش به سمت چپ چرخید. خیل آدمهایی را که به این سو رسیده بودند را که دید درونش فرو ریخت.