تبليغاتX
محمد آقاسی - مکالمه ( داستانک )

پیرزن بینوا را که از دور دیدم دلم آشوب شد. در هرم گرمای تابستان همه می دوند که سایه ای پیدا کنند - حتی ماشینها - گوشه میدان نشسته بود و تکدی گری می کرد ؟ شاید هم از گرما حالش بد شده و نشسته ؟ قدمهایم را تند کردم که به او برسم. هم کنجکاویم ارضا بشود و هم اگر توانستم کمکی کنم. از دور معلوم بود غصه دار است. دو دستش را زیر چانه زده بود و اطراف را نگاه می کرد. از چند قدمی تمام چین و چروکهای صورت و پیشانی اش معلوم شد. روبرویش که رسیدم از تعجب شاخ و از خوشحالی بال در آوردم . با موبایل صحبت می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 10:18  توسط محمد آقاسی  |