تبليغاتX
محمد آقاسی - از یک تا چهارده
۹)

دست خودم نبود. همیشه اینجای روز که می رسیدیم ضعف می کردم و دلم حسابی قار و قور می کرد. کلی با دسته زنجیر زده بودم. حالا جلو در مسجد که رسیدیم و بوی قیمه به گوش دماغم رسیده و دلم ضعف کرده. زنجیر و دست بچه ها سپردم و دویدم سمت دیگهای غذا.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 9:13  توسط محمد آقاسی  |