دست خودم نبود. همیشه اینجای روز که می رسیدیم ضعف می کردم و دلم حسابی قار و قور می کرد. کلی با دسته زنجیر زده بودم. حالا جلو در مسجد که رسیدیم و بوی قیمه به گوش دماغم رسیده و دلم ضعف کرده. زنجیر و دست بچه ها سپردم و دویدم سمت دیگهای غذا.
+
نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 9:13 توسط محمد آقاسی
|
در این آشفته بازار دنیا گاهی در چارسوقش می ایستم و نگاه می کنم. درست به عادت همیشگی که در محل کار یا خانه روی صندلی می روم و می خواهم از آنجا دنیا را جور دیگری ببینم . گاهی مینویسم . پیشترها فقط برای مهربان بانویم می نوشتم .اکنون علمی ترها را به نظاره همه گذاشتم تا به خودم بفهمانم در مسیر شدنم ...