۸)
در یک شمارش همه بودند. حتی هوشنگ که بدم می آید ازش. انگاری دلش نرم بود امشب. یادم نمی رود سر گنجشک بیچاره چه بلایی آورد. چنان با تیر و کمان دست ساخته اش نشانه گرفت و زد که در جا پرنده بیچاره افتاد. کنارش که دویدیم ، دیدیم سرش را پرانده. صحنه بدی بود. جواد بعدا به من گفت که تا چند شب کابوس دید و یک شب هم خودش را خیس کرد. برای ما که سن و سالی نداشتیم صحنه تلخی بود. من اول راهنمایی بودم و جواد هم پنجم ابتدایی. هوشنگ چند سالی از ما بزرگتر بود و شرتر. اما این بار آرام بود. خاصیت هیات است شاید که هر که می آید آرام می شود. حتی حاجی قندی بقال که همیشه خدا از عصبانیت فحشش جاری است.