تبليغاتX
محمد آقاسی - از یک تا چهارده

۸)

در یک شمارش همه بودند. حتی هوشنگ که بدم می آید ازش. انگاری دلش نرم بود امشب. یادم نمی رود سر گنجشک بیچاره چه بلایی آورد. چنان با تیر و کمان دست ساخته اش نشانه گرفت و زد که در جا پرنده بیچاره افتاد. کنارش که دویدیم ، دیدیم سرش را پرانده. صحنه بدی بود. جواد بعدا به من گفت که تا چند شب کابوس دید و یک شب هم خودش را خیس کرد. برای ما که سن و سالی نداشتیم صحنه تلخی بود. من اول راهنمایی بودم و جواد هم پنجم ابتدایی. هوشنگ چند سالی از ما بزرگتر بود و شرتر. اما این بار آرام بود. خاصیت هیات است شاید که هر که می آید آرام می شود. حتی حاجی قندی بقال که همیشه خدا از عصبانیت فحشش جاری است.

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 15:47  توسط محمد آقاسی  |