تبليغاتX
محمد آقاسی - از یک تا چهارده

۷)

چراها مثل صبح ها که صف می بندیم توی مدرسه پشت سر هم تو ذهنم ایستاده بودند ، نه مرتب و منظم ؛ مثل بچه ها که قرار  ندارند بالا و پایین می پریدند و من در سختی پاسخ خوب گرفتار شده بودم. اطرافم تار دیده می شد. هم شب بود و هم تار . هم سیاه بود و هم سد اشک جلوی دیدم را گرفته بود. نمی دانستم چرا ، یعنی می دانستم چرا اما دقیق نمی فهمیدم. می گریستم چون حس می کردم جگرم سوخته . مادرم وقتی پدربزرگم مرد اینطور می گفت و من حس می کردم مثل آن موقعش شده ام.سخت تر از قبل تکرار می کردم:

اگر حسین من تویی سرت کو ؟ /  به من بگو علی اصغرت کو

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 15:46  توسط محمد آقاسی  |