تبليغاتX
محمد آقاسی - از یک تا چهارده

۵)

تقصیر خودم بود که دنبال خودم راهش انداختم. به قول اسماعیل که بابابزرگش شهرری میشینه تعارف «شابدالعظیمی» بود که جدی گرفت. احتمالا این از اون چیزایی بود که بابام می گفت بزرگ می شی می فهمی . آخه هروقت گیر می کردم این حرف بابا آویزه گوش نداشتم. مرجان دنبال من اومده بود مسجد و از امشب شب دسته رفتن ما دور تا دور محله. وقتی گریه کرد که چرا مجید می ره ولی من نه؟  از ترس اینکه مامان و بابا نذارند که بیام آوردمش اینجا. یکمی هم دلم سوخت براش. اما آخه الان نمی تونستم زنجیر بزنم. می ترسیدم . می ترسیدم زنجیر و به سرش بزنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 11:19  توسط محمد آقاسی  |