۳)
چشمانش زیبا بود با دو ابرویی که همیشه تلاش می کردند با هم گلاویز باشند ، درشت و سیاه . بارها وقتی حرف می زد و می خندید محو زیباییش شده بودم اما این بار از اشک سرخ شده بود. همیشه همین طور بود. به عکس مش رحیم پیرمرد مهربان نگهبان امامزاده محل که هق و هق گریه می کرد بی صدا اشک می ریخت. انگاری همه صداهایش را در مویرگها جمع می کرد و به چشم می فرستاد که اینطور سرخ می شد. فرق نمی کرد روضه خوانی باشد یا نوحه خوانی ، یا یک زیارت عاشورای معمولی ، در هر حال بی صدا اشک می ریخت تا دو جام چشم سرازیر شود و من می ترسیدم مویرگی از چشمش پاره شود. صدایش زدم :
- حسن جان ، بیا دستمال
ته لبخندی حواله ام کرد و گرفت. با هم هم کلاس و هم مدرسه بودیم.