تبليغاتX
محمد آقاسی - یادداشت ها

 

انسان مبدا و مبدع هنر است. از این رو باید با قامتی افراشته چون بر بالای بلندای مفهوم انسانیت، بر مفهوم هنر چیره کرد. با اندیشه در غایت خلقت انسان می توان  نهایت هنر را فهم نمود: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»(سوره مبارکه ذاریات/٥٦) این نکته از آن جهت اهمیت دارد که بیشترین تاکید بر هنرمندی در دنیای امروز بر دو ساحت «عالم تخیلات» و «عالم محسوسات» استوار گشته و بیشترین نظر برای جلب مخاطب هنر بر  «ادراک خیالی» و «ادراک حسی» پدیدار گشته است. رسانه های امروز نیز با استفاده از ساحت هنر دو شناخت برآمده از این دو ساحت را به مخاطبان القا می نمایند. یعنی کسی که در معرض گوناگون رسانه هاست، یا متکی به «شناخت خیالی» یا «شناخت حسی» شده و از این دو منظر، عالم را نظاره می کند. پس میان هنر، هنرمند و رسانه ای که به عقل، خیال یا وهم میدان می دهد، تفاوت ماهوی جدی وجود دارد؛ هر چند در ظاهر نتوان میان آنها تفکیک را برقرار نمود.

خیال در فلسفه اسلامی سرچشمه هنر برشمرده می شود و هنر غربی نیز بر حس استوار است و شاید در موارد معدودی نیز گام به ماهور خیال گذاشته باشد. اما این قدم زدن بر اساس صدفه و تصادف است و نه بر مبنای داشتن فهم مضاف و مضاعف.

مرتبه خیالی، مرتبه ای از نفس است که واسطه میان بدن طبیعی و روح عقلی عمل می کند. انسان در حرکت جوهری خود بعد از گذشت از عالم طبیعت و اتحاد با عالم مثال، توانایی ایجاد صوری نظیر صورت های موجود در عالم خیال پیدا م یکند.(زهره برقعی، عالم خیال از نظر ابن سینا و صدرالمتالهین، 1389) جناب صدرای شیرازی، عالم خیال را بر دو قسم می داند:

اول- خیال متصل  /  دوم- خیال منفصل

خيال‌ متصل‌ از آن‌جا كه‌ متصل‌ است‌ به‌ خيال‌ منفصل‌ به‌ اين‌ نام‌ خوانده‌ شده‌ و نيز متصل‌ است‌ به‌ ساحت‌ مشاعر بشري‌، امّا خيال‌ منفصل‌ مستقل‌ از بشر است‌. حتي‌ صُوَر خيالي‌ اين‌ عالم‌ نيز مستقل‌ از ذهن‌ بشري‌ است‌.  صورت‌هاي‌ خيالي‌ متصل‌ شعبه‌هايي‌اند از نهر جاري‌ درياي‌ صورت‌هاي‌ خيال‌ منفصل‌ و صورت‌هاي‌ خيالي‌ متصل‌ از صورت‌هاي‌ خيالي‌ منفصل‌ سرچشمه‌ مي‌گيرند.(محمد مددپور، معنی و مفهوم خیال در هنرهای سنتی و مدرن، 1386) خیال متصل برآمده از نفس آدمی است و از این رو متصل خوانده می شود. خیال منفصل نیز خیالی است که به عالم وجود معقول مرتبط است و از آنجا نزول می نماید. بهترین هنر، یا هنر اسلامی هنری است که از عالم معقول نشات گرفته و نشئه محسوس در بیاید. هنری است که از خیال منفصل به خیال متصل راه یابد و آن را شکل دهد. این در حالی است که چرخه آفرینش هنری در امروز جامعه بشری درست معکوس جریانی است که گفته شد.

تو و طوبي‌ و ما و قامت‌ يار /  فكر هر كس‌ به‌ قدر همت‌ اوست‌ 

عقل، سایر قوا را تعدیل می‌كند، نه تعطیل. وهم را كه عهده‌دار ادراك مفاهیم جزئی است، تعدیل می‌كند، نه تعطیل. خیال را كه عهده‌دار صورتگری و صورت‌پردازی است، نه مفهوم، آن را تعدیل می‌كند، نه تعطیل. قوه متخیله را هم كه میاندار این صحنه است، تعدیل می‌كند، نه تعطیل. چون ما یك وهم داریم كه مفاهیم جزئی را ادراك می‌كند، مثل دوستی زید با عمر، دشمنی فلان با فلان... این مفهوم دوستی و دشمنی یا مفهوم صدر و ذیل یا مفهوم كینه و علاقه، این مفاهیم را قوه واهمه درك می‌كند، اما این صورت را كه مثلاً یك جایی رفتیم، آن باغ، آن خانه، آن محفل، آن صحنه، همه اینها وقتی ما از اینجا رفتیم در این محفظه می‌ماند، نگهبان اینها قوه خیال است. قوه خیال نگهبان صورت است، نه مفهوم، قوه واهمه نگهبان مفهوم است نه صورت؛ و عقل تعدیل کننده اینهاست.(عبدالله جوادی آملی، 1389)

رسانه های استفاده کننده از هنر تلاش زیادی دارند که رابطه محب و محبوب را نمایش دهند. هنر و هنرمند هم تلاش زیادی برای اینکا رمی کند که «تشدید محبت محبوب» را برای ما تصویر کند. هنر در مبنای دین هم نزول دارد و هم صعود، هم محبت می کند و هم محبوب می شود. یعنی از بالا می آید و مخاطب خود را به بالا می برد. یعنی قوای عقل هم تلاش برای همین موضوع دارند که فرمود: «وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّـهِ» (سوره مبارکه بقره/ 165) و هنر برآمده از ساحت عقل انسانی هم می بایست به این تصاویر برسد و بپردازد. اما طبق آنچه گفته شد توان قوای گوناگون در معنای این مفهوم متفاوت و متمایز خواهد بود و در نتیجه تصاویر مشاهده شده نیز اینگونه اند.

این همه عكس می و نقش مخالف كه نمود / یك فروغ رخ ساقی است كه در جام افتاد

از این روست که گویند وقتی «لیلای مجنون» را در آخر عمر بیماری عارض شد، مادرش به عنوان وصی بر بالین او حاضر شد. لیلی به مادر گفت: «وصیت مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی عاشق شوی و مهر بورزی، رو به کسی کن که با یک تب از تاب نیفتد، و با یك بیماری همه جمالش فرو نریزد.» ؛ و چه زیبا مولای محبان و محبوبان عالم، سید شهیدان جهان در پایان دعای «عرفه» فرمود: «ما و‌ُج‍ُد‌ُ م‍ُن‌ً ف‍َق‍َد‌ُك‌ و‍ُ ما ف‍َق‍َد‌ُ م‍ُن‌ً و‌ُج‍ُد‌ُك» كسی كه تو را نیافت چه یافت؟ و كسی كه تو را یافت چه چیز نیافت؟

عاشق شو ورنه روزی، کار جهان سرآید / نا خوانده نقش مقصود، از کیمیای هستی

 

توضیح نوشت اول: بر خلاف برخی سریال نویسیها، بنا نبود این مطلب سلسله وار باشد. همین جا از تمام مشوقین صمیمانه تشکر می کنم.

توضیح نوشت دوم: شنیدن نقدهای شما –به شرط رعایت انصاف- خوشحالم می کند.

توضیح نوشت سوم: همه ابیات از حافظ شیرازی است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 12:48  توسط محمد آقاسی  | 

 

تقدیم به واله و دلداده شکیبا و خوش سودای امام شهید،

 ناطق فقید، سید شهید، مرتضی آوینی

 

 برای هر موجود عوالمی از وجود را می توان بر شمرد. از نگاه نافذ حکیم صمدانی ملاصدرای شیرازی، سه عالم كلي وجود تحقق دارد:

 1) عالم محسوسات كه همان عالم دنياست و حادث، فسادپذیر و قابل رویت است.

2) عالم تخيلات، که سرشار از صور و نظیر عالم محسوسات اما عاری از ماده است.

3) عالم معقولات كه عاري از ماده و خواص مادي است.

 انسان نیز از منظر او حقيقتي است كه بالقوه اين عوالم در او به همدیگر رسیده اند و او در میان این عوالم قرار گرفته است. از این رو سه نوع ادراك را که مقدمه مهمی برای شناخت است برای انسان می توان احصاء نمود:

اول) ادراك حسي: در اين مرتبه، صورت مدرَك در ماده وجود دارد و مدرك صورت را با هيئات مخصوص محسوسات در مي‌يابد.

دوم) ادراك خيالي: و آن ادراك شيء است با همان خصوصيات و كيفيات ادراك حسي، با اين تفاوت كه در خيال، مادة شيء براي حواس ظاهري حضور ندارد.

سوم) ادراك عقلي: و آن ادراك شيء است از حيث ماهيت آن به نحو كلي.

با این معنا شناسی می توان سه واژه را باز شناسی کرد. آنچه به عنوان واقعیت نام می بریم و می شناسیم به گروه اول متعلق است. مجاز که پایی در واقعیت دارد را عالم خیال راهبری می کند و حتی فضای مجازی امتدادی است از این ساحت وجودی انسان. حقایق و حقیقت عالم وجود هم در مرتبه سوم تعریف می گردد و توسط آدمی با ادراک عقلی، فهم می شود.

سوال اینجاست که با این تعاریف در نظام فلسفی جامعوی صدرایی فصل و وصل، نزدیکی و جدایی و عشق و نفرت چه جایگاهی دارد و او چگونه به این واژه ها معنا و مفهوم می بخشد؟ او بر عشق تاکید می کند و معتقد است:

«و نحن نشاهد ترتب هذه الغایات الی ذکرناها فلا محاله یکون وجود هذا العشق فی الانسان معدودا من جمله الفضایل و المحسنات لا من جمله الرذایل و السیئات.»

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت، دید ملک، عشق نداشت / عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

(حافظ شیرازی)

 او از عشق دانی آغاز می کند و معتقد است عشق مجازی با فارغ کردن دل از حزن و غم غیر محبوب، جان را برای رویت جمال و جلال جل و اعلی مهیا می سازد.

سیه چشمی به کار عشق استاد / مرا درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من / به جز او عالمی را بردم از یاد

(فریدون مشیری)

بررسی تفصیلی و تاکیدی او بر این مسأله عشق انسانی را به دو قسم حقیقی و مجازی تقسیم می کند؛ که عشق حقیقی را محبت به مبدا خلقت و دارای ابدیت و محبت به صفات و افعال او تفسیر می کند. این عشق مکان و زمان را در می نوردد و ظرفیت آدمی را وسعت می بخشد می کند دریایی. چرا ندارد و از ندارد و تا هم؛ و دل تنگی صفت بارز آن است که با متر و متراژ و فرسخ و هکتار نمی توان سنجیدش.

دلم رمیده لولی وشی است شورانگیز / دروغ وعده و قتـّال وضع و رنگ آمیز
فدای پیراهن چاک ماهرویان باد / هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز

(حافظ شیرازی)

عشق مجازی نیز در منظومه فکری حکمت صدرایی به دو دسته نفسانی و حیوانی منقسم می دانند. عشق مجازی نفسانی حاکی است از همگن شدن نفس عاشق و معشوق در جوهر که بیشتر اعجاب عاشق به شمایل معشوق، که از نفس صادر است. در حقیقت توجه عاشق به لطافت و صفات نفس است. اما عشق مجازی حیوانی ریشه اش شهوت بدنی و طلب لذت حیوانی است. در این صورت بیشتر اعجاب و مفتون شدن عاشق به ظاهر، رنگ و شکل اعضای معشوق است که همگی جزو امور و مقتضیات جسمی به شمار می روند.

عشق مجازی نفسانی جزو فضایل متوسط است که صاحب آن بین عقل مفارق محض و نفس حیوانی قرار دارد و در میانه راه سلوک عرفانی قرار داشته و برای پاکسازی و صفا بخشی به دل و بیدار ساختن جان از خواب طبیعت و دریای شهوات به آن نیازمند است. در این جاست که گفته شده «المجاز قنطره الحقیقه» اما نفسی که به مرحله کمال و عقل بالفعل رسید و به عالم قدس متصل شده دیگر معنا ندارد که به عقب برگردد و به این عشق متوسط متوسل شود؛ زیرا پس از وصول به حقیقت برگشت به مجاز معنا ندارد. البته این در زمانی است که چهره ای برتر از چهره معشوق برای عاشق پدیدار افتد و با این ترتیب منطقی باید شهودی واقع گردد یا رشحاتی از عالم عقل بر روح عاشق فرو بریزد؛ که خود مرحله ای دشوار و محتاج به عنایت حق تعالی است.

عشق مجازی نه آنچنان ستودنی است و نه آنچنان تاکید شده و توصیه کردنی. یعنی اینگونه نیست که هر که در این کوچه معشوقه پای لنگ نهاد به انتهای عالی اعلی رسید. چه بسیار که در این مسیر از حق و حقیقت وامانده و از شریعت و طریقت جامانده اند. مجازی است که در عالم واقع رخ می دهد و برای ما که در عالم نـ رسیدنها زیست می نماییم «امر واقع»، اما می توان گفت اگر کسی را عارض شد راه نجاتی برای او هست.

سخن عشق نه آن است که آید به زبان / ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت / چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

(حافظ شیرازی)

نکته پایانی را در آیات نورانی قرآن برگیریم که فرمود: «کل شیء احصیناه و کتابا» و در کتاب دوست سخنی از «عین، شین، قافـ » نیامده و تمام از «حـ ب ب» سخن به میان آمده. آیا این پیامی در بطن خود ندارد. جناب عارف خبیر عین القضات همدانی شهیر در «تمهیدات» اش در بخش «کاشکی همه جهانیان عاشق بودندی» چنین بیان نموده:

«ای عزیز! این حدیث را گوش دار که مصطفی علیه السلام فرمود

 من عشق و عف ثم کتم فمات مات شهیدا»

گویی عشق عفت می خواهد و یعنی جسمانی است و این محبت است که روحانی است؛ و شاید ادیبان و عارفان چاره ای نداشتند از استعمال عشق برای «اشد حب» اما در لسان قرآنی و روایی و ولایی تفاوتی ریشه ای و اساسی است میان «عاشق» و «محب».

پس خوشا به سعادت آن که محب مولا شد.

 

 اندکی تاملات:

-         بنا داشتم که برخی مطالب مربوط و مرتبط با تشکیلاتی عمل کردن را قلمی کنم که جور دیگر می چرخد و بنا به تئوریزه کردن عشق و عاشقی برداشته.

-         خوشحالم از اینکه خوانده می شود این وبلاگ؛ حتی توسط غول کوچولویی که برایم مدام می نویسد: «یوهوهاها». این هم روزگار است دیگر، می گردد و می چرخد.

-         شاید مدتی غاری پیدا کردیم و نیامدیم، بل بطلبندمان یک جای خوب.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 23:30  توسط محمد آقاسی  | 

 

نپرسید چرا، می نویسم تقدیم به همه عاشقان اباعبدالله الحسین علیه السلام

 

جهان اجتماعي از طريق اراده و آگاهی افراد به وجود مي‌آيد و هيچ يك از انسانها به تنهايي جهان پيرامون خود را سامان نمي‌دهد. نظام‌هاي معاني از مشاركت افراد در هدف ها، آرمانها، ارزش‌ها، كنش‌ها و معاني پيوسته با يكديگر به وجود مي‌آيد. هر يك از ما همواره در جهاني ديده مي‌گشايد كه پيش از او توسط گذشتگان پديد آمده است. در اين جهان باورها، عقايد، ارزش‌ها، مقررات، هنجارها، نهادها و محصولات و صنايع فرهنگي و تمدني از پيش شكل گرفته است.

هر جهان اجتماعي همان‌گونه كه با مباني و علل وجودي خود پديد مي‌آيد، معلول‌ها و لوازم خود را نيز به دنبال مي‌آورد و به همين دليل، الزامات و پيامدهاي جهاني كه در آن متولد شده‌ايم، سايه خود را بر وجود ما مي‌گستراند. ما با آن كه جهان پيرامون خود را ايجاد نكرده‌ايم، يك كنشگر مستقل نسبت به جهاني كه در آن متولد شده‌ايم، نيستيم.

همیشه شاهد تزاحم جهان مختلف اجماعی با یکدیگر بوده ایم و امروز بیشتر از دیروز. پیرامون انسان امروز را امواج الکترونیکی فراگرفته که با داشتن یک دستگاه مبدل ساده، می توان آنها را تبدیل به تصاویر نمود. تصاویر ساخته و پرداخته افکار انسانها هستند و می توانند به مشرق فکری و یا مغرب اندیشه ای مرتبط باشند. پس علاوه بر وسعت دید، فهم آدم امروز را تصویری تر از پیش می توان دانست چرا که نسبت به قبل با تصویر بیشتری ارتباط بصری دارد. هرچه تصاویر آمیختگی بیشتری با هنر داشته باشد، قدرت تاثیرگزاری بیشتری دارد. هرچند امروزه بسیاری از تصویرپردازیها را به عنوان هنر می دانند و می نامند. اما خاستگا هنر چه ارتباطی با نوع تعامل ما جهانهای مختلف اجتماعی دارد؟

ملاصدرا برای آدمی سه قوا را در نظر می گیرد. قوه احساس که عالم مشهودات را درک می کند. قوه عقل که برای فهم عالم غیب مورد استفاده واقع می شود و مجرای ارتباطی ما با این عالم است و نیز قوه خیال که برزخ میان عقل و حس است. قوه خیال برهه لازمان و لامکان استفاده انسانی است که می توان انواع هنر انسانی را برآمده از آن دانست. چرا که قابلیت دارد به هر طرف که بخواهد برود. پای در حس داشته باشد و سر در گریبان عقل فرو برد. پس می توان هنر مشرق و مغرب را با قرار گرفتن در جایگاه خیال و نه بر بام خیال، مطالعه نمود.

هنر شرقی و یا به بیان بهتر هنر اسلامی که در جغرافیای فلات ایران به وجود آمده از خیالی سرچشمه می گیرد که تلاش می کند به نور عقل برسد. پس شیرین و فرهاد، وامق و عذرا و مجنون و لیلا، تنها یک ماجرای عشقی ساده انگارانه نیست. حکایت از سرگشتگی و گم گشتگی نوع بشر دارد که در شرق متولد شده اند. حکایت از جدایی و نای نی و سر تنها بودن در میان تن ها؛ و حکایت پیچیده دور شدن از اصل و اساس.

 اما در مغرب زمین که پای در حس دارد و تجربه و عقل برهانی به فراموشی سپرده شده، خیال هنرمند به عالم محسوسات گام می نهد. آنچه او از عشق درک می کند و به تصویر می کشد، مبتنی بر غریزه هایی است که حس می شوند. پس تصویر او باید سرشار از رسیدن های محسوس باشد؛ و چون هنر خاصیت تفننی صرف پیدا می کند و به جای هنر تعقلی می نشیند، باید به گونه ای باشد که مخاطب نیز لذت ببرد. از این روست که به عنوان نمونه در سینمای مغرب زمین، رومئو و ژولیت هم باید به هم برسند و از هم لذت جسمانی برند. نوع بشر که محسوسات را بهتر می پذیرد و می طلبد، به سمت هنر تفننی مایل می شود و این یک رمز پرمخاطب بودن هنر غرب است. هنری که با استفاده از صنعت فرهنگ جهانی شده و تصویرهایی که با آموزش نهان و پنهان، ما را نیز کم کم ملزم به رسیدن می نماید؛ اما باید دانست آنجا جهان رسیدن ها و اینجا عالم نـ رسیدن هاست. آنجا جهان چون خود را محدود به دنیا کرده و اینجا عالم چون با عقبی فزونی یافته. ما با کدام جهان قد خواهیم کشید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:19  توسط محمد آقاسی  | 

 

سخت است برای ما که برخی رفتارها را ببینم از مردم خودمان در جایی غیر دیارمان چرا که انگار روح جمعی ما بروز می کند بی غل و غش و دل آدم گر می گیرد از  کردارمان؛ و اینها هم نمی دانم چرا جایی گفته نمی شود و یا کمتر بر گفته می آید. مردم ما یا به سبب جنگی است که «صدام عفلقی» بر ایشان روا داشت با عراقی ها خوش رفتار نیستند یا فکر می کنند مدینه رفته اند و هر غیر ایرانی عربی، سنی است؛ و هر سنی هم وهابی و هر وهابی دشمنی است برای یک شیعی که شنیده اند آنجا چه می کنند با پیروان علوی. شاید یکی باید باشد که بگوید ببیند اینجا مغازه ها چقدر راحت پول منقوش به سید یگانه دوران را از شما قبول می کنند؛ حتی بقالی های کوچک هم. اما همه اش این نیست. نگاههای اخم آلود و غرلندهای زیرلب ایرانیها که همین ها بودند که جوانان ما را کشتند را راحت می شود در حرم ها هم دنبال کرد، کافی است کمی دقیق باشی. نگاه که اینطور باشد راحت می شود آب معدنی سعودی را در نجف و کربلا هورت کشید و یا جین ترک و حتا لباس سوری را در بغداد پیدا کرد. هرچه باشد رییس جمهور حال و باحال-بس که شوخ طبع است- عراق رفیق صمیمی اسد پدر بوده و جوری باید جایی نشان دهد این مساله را؛ و همه اینها یعنی واردات اجناس ما که بیخ گوش عرب عراقی هستیم هم به جهت تمدنی و هم فرهنگی و لابد خیلی چیزهای دیگر، خیلی کمتر است از ترکهایی که خوب نقش بازی می کنند در بلبشوی منطقه.

حرفهایی می زنم. حتی کسی نیست به جوان زائر سید جوانان اهل بهشت بگوید که نمی شود پنج صف جلوتر از امام، اقتدای به جماعت کنی! کسی نیست. دیر رسیدم برای نماز و با اکراه می نشینم جایی که حس می کنم خبری از جمع و جماعت نیست. اذان که می گویند می بینم با صدای مکبر خم و راست می شود و حسابی هم مواظب است که عقب نیفتد. خیلی این پا و آن پا کردم که چه کنم و آخر دست صدایش می کنم که برادر اقتدای به که کردی؟ می گردد دنبال امام جماعت و وقتی پیدایش نمی کند عقب را نشانش می دهم که او کجا و ما کجاییم. خیلی راحت می گوید دلت پاک باشد و کفشهایش را بر می دارد و می رود و من می مانم و بهت و حیرتم. باید یکبار هم ماجرای حرم سیدنا ابالفضل را مرور کنم.

***

مگر در وصفت نگفته اند: «یا من الاجابه تحت قبتک»؟ و مگر من نخواندم آنجا: «و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم»؟ چرا خبری نیست؟ نکند باید دست به دامان کاشف کُرَب بشوم؟

راستی، حالا که فکر می کنم کم کم یادم می افتد که بس که غرق ضریحت بوده ام فراموش کردم سر راست کنم و تحت قبه ات را نظاره کنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 6:46  توسط محمد آقاسی  | 

 

نوروز است که پا به عراق می گذاریم به امید آنکه روز ما هم نو شود و چه بهتر که روزگارمان اینگونه. کوله بار خستگی و دل زدگی از خودم را همراهم دارم؛ بار بزرگ غفلت و معصیت. اما خوب می دانم که دلهره همزاد هر سفر است؛ از فکر کردن به نرسیدن ها و نشدن ها تا گرفتار شدن در دام سرما یا افتادن در هرم گرما. خاصه مقصد جایی باشد که برای نخستین بار پا به آنجا می گذاری، مثل یک اتاق تاریک که فیل را با بارش در آن اشتباه می گیرند. تفاوت این سفر و استرس –ترجمه شده به تنیدگی در فارسی- و اضطراب بیشترش در همراهی بانو و دختر سه ماهه ای است که سفر به یمن قدوم مبارکش است ؛ حلما.

***

 نوروز است و حال و هوای نوروز ایرانی در اینجا کمتر دیده می شود. مگر اتفاقی پیدا کنی زنی را که دو نیمه شب، کمی بعد از تحویل سال، در بین الحرمین هفت سین کوچکی انداخته و مردم دورادورش را گرفته اند که یادی تازه کنند یا عکسی بگیرند با تلفن همراه برای کسانی که در اینجا یادشان کرده اند. از کجا ماهی پیدا کرده را هم باید فکرکرد هم تبریک گفت به این حسن سلیقه. چقدر یک هفت سین به ظاهر ساده می تواند سر شوق بیاورد جماعتی را، یا حس مشترکی زنده کند بینشان و این خاصیت عناصر برآمده از تمدن ریشه دار است و نمی شود به راحتی از کنارش گذشت.

سوالهای ذهنی من امشب خیلی هم فلسفی نیستند، مثل اینکه بپرسم امسال زمان تحول فرارسیده که نوروز اینجاییم یا ... ، بماند. با خودم می گفتم من به کسانی که خواهند پرسید چه دیدی چه بگویم؟ از شهرها و راه ها و آدم ها و آشنا ها و غریبه ها چه تعریف کنم؟ از این همه شوق و این همه حرم، چه به سوغات ببرم؟ هم حس جامعه شناسی است شاید که در این چند سال ریشه دوانده، و هم کنجکاوی و هم شاید ملاتی برای نوشتن که سعی می کنم با چیزهایی که در این سرزمین می بینم هفت سینی بسازم. هفت سینی که جنسش مردم عراق باشد و منظری و مدخلی برای شناخت جماعتی به غایت عجیب در مهربانی و دشمنی.

سین اول خیلی راحت جور می شود، به خلاف باقی سین ها. آنچه در میان عرب عراق رایج است که هم در بازار نجف به کرات دیدم و هم در خیابانهای اطراف بین الحرمین و هم در گوشه لب مردان و جوانان سـیگار است؛ از انواع مارکها و جنس ها. بانو اجازه نداده تصویر برداری داشته باشم غیر جمع خانواده. من هم که به غایت «زن دلیل» به این معنا که به «دلیل» دوست داشتنش هر چه بگوید پاسخم «چشم» خواهد بود. حکم نبود، تصویر می گرفتم از بساط سیگار فروشها؛ آنچنان که تصویرش در ذهنم مانده. به شماره من بیش از هفتاد نوع سیگار داشتند. پرسیدم که چرا اینقدر سیگار میانتان رایج است؟ جوابش جالب بود. شاید هم حق دارند که این همه جنگ و نزاع چندین ساله و نبود کمتر تفریح سالمی، مجبورشان می کند که با نیکوتین سیگار آرام شوند و لختی دور شوند از خروار خروار انواع بدبختی. ندیدم زنی سیگار بکشد البت به عکس تهران که مد شده گوشه لب سیگار می گذارند و یک کتی رانندگی می کنند؛ حتی در بغداد که زنان مثل ترکیه حجاب نداشتند و نه مثل لبنان و یا مالزی. طبیعی هم بود، اجناس یا ترک بودند یا چینی و سه برابر است وارداتشان از ترکیه، به دلار امریکایی البت؛ و سعودی هم بیشتر از ما واردات دارد. چیزهایی مثل آب معدنی، آنچنان که در عربستان هورت می کشیدند اینجا هم بود؛ و اینکه چرا ما که همسایه ایم و این هم برادر اینقدر واردات نداریم را هم پرسیدم. هم نمی گذارند اینهایی که اسمشان را آوردم و هم قدری بی تدبیری طبیعی است.

ملتی که جوانش تا پیرش دایم با دود سیگار انس دارند، سـستی و رخوت گریبانگیرشان نمی شود؟ ساعت ده صبح خیابان های بغداد ترافیک می شود، جوری که عبور و مرور از آن مشکل است و ساعت دو یا سه ایضا که پایان ساعت کاری ادارات است. ماشینها مدل بالاست خیلی، با ظاهری شیک. چه فایده در خیابانهایی کم عرض و شلوغ؟ راستی می شود عرب را بدون سـبیل تصور کرد؟ و چه ژانر بدی است این تیپ با شکمی برآمده و ... چه خوب که برافتاد از جامعه ما این سبیلهایی آویزان و کت و کلفت.

داشتن سـلاح به صلاح نوع بشر نیست، مگر در شکار و رودرو شدن با حیوان. اما در عراق یافتنش کاری راحت و داشتنش امری ضروری است. غروب که می شود حتی پایتخت هم امن نیست چه برسد به نجف و کربلا که نقطه هدف است برای سلفیت و وهابیت، این پیاده نظام عقیدتی صهیونیستهای خون آشام در میان جماعت مسلمان. شما حساب کنید راه های دراز و روستاهای دور دست را. همه مطعم ها و مطبخ ها جز چند تایی در پایتخت بسته می شوند و این عجیب است از عرب جماعت؛ اما چه چاره ای دارند از ترس مال و جان. منطقه «خضراء» هم به دست نظامیانی است که با سلاح های بیشتر امریکایی از آن مراقبت می کنند.

 آری سلاح باید دست سـرباز باشدنقطه به نقطه که محل تردد است در شهر و غیر شهر ایست بازرسی درست کرده اند با آدمهای نظامی که مراقب اطرافند و منتظر انفجار، با سیگاری بر لب. سربازند همه شان و حقوق بگیر. موسسات خصوصی حفاظت هم دارند انگاری. شاید زیادی سرباز هم داشته باشند برای صدور و شاید مردم عراق را بتوان به دو قسم تقسیم کرد: نظامی و غیر نظامی. مگر نفرمود «الناس علی دین ملوکهم» خب اینها هم مردم «ژنرال احمد حسن البکر» و «صدام تکریتی» هستند و الان در اشغال نظامی پس از جنگ. داشتن اسلحه و حضور سرباز خیلی هم نباید عجیب باشد.

بغداد به خصوص و سامرا را پر از سـتونهای بتونی دیدم و کمتر در نجف یا کربلا. نزدیک به سه متر ارتفاع در یک متر و در همه جاهای حساس نظامی و اداری. سـدی عظیم که پشتش آدمها مثل آب آرامش بگیرند. منطقه امن شهر هم با همین ستونها از دید آدمها مخفی می ماند. حتی جلوی سفارت ایران هم کشیده بودند بعد از بمب گذاری ناموفق چند ماه پیشش. ناموفق از این جهت که نتوانسته بودند سفیر را راهی کنند به جهانی دیگر. اگر نه بمب عمل کرده بود و ماوقعش را هم جراید غیرالکترونیکی و الکترونیکی نوشتند. هم حفاظ است و هم حفاظت. همانروز آخری که بغداد بودیم پنج انفجار اتفاق افتاد که می گفتند خیلی رکورد خوبی است. سرباز که هست، اسلحه هم، «بارو» هم به کمک همین ستونها که شهر را در بر گرفته اند و سامرا هم که فقط مسیری را دیدیم که از ماشین پیاده شدیم تا حرم.

***

عراق برای ما و همه شیعیان جهان فقط به معنی «الجمهوریه العراقیه» نیست؛ بغداد و بصره و تکریت و اربیل و دیاله و میسان و واسط و سلیمانیه و کرکوک و دهوک هم نیست. حتی این هم نیست که از جنوب با کشورسعودی و کویت، از باختر با اردن، سوریه و از خاور با ایران و از شمال با ترکیه همسایه‌است. حتی این نیست که با ما در جنگ بوده و هفت سین مردمش هم نیست. کربلاو کاظمین، نجف و سامرا است که در این سرزمین قرار می دهد به هر دلی که امن و امانی می طلبد. سرزمینی که مسجد سهله و کوفه در بطن می پروراند.  و حالا می پرسی که چرا آب؟ چرا آتش؟ آب نه اینکه بین دجله است و فرات و سرزمین حاصلخیز و تمدنی و بابل را در بر دارد، که هست؛ و نه اینکه آتش گرما می بارد و آتش جنگ هم، که اینها هم هست. می شود کربلا رفت و آتش نگرفت و آب دیده نداشت؟ و همین جا بود که مخدرات در پی نازنین بدنی می گردند و در پیشاپیش شیرزنی و چه دیدند که صاحب صحیفه[1] فرمود:

    «ان عمتی زینب کانت تؤدی صلواتها، من قیام الفرائض و النوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشام وفی بعض منازل کانت تصلی من جلوس لشدة الجوع والضعف»

 



[1] - ریاحین الشریعه ، ج 3، ص62

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1390ساعت 22:37  توسط محمد آقاسی  | 

 

پشت حائلی که درست کرده بودند ایستاده و زیارتنامه می خواندم؛ جامعه کبیره: «والتامین فی محبت الله» معلوم بود که باید سخت بگیرد و با ایرانیها بیشتر. خوب فهمیده بود و خوب می دانستم اینجا بقیع است. شعبان بقیع باشی و روز ولادت سید الساجدین-علیه افضل صلوات الله- و این همه فاصله باشد میان تو ومزار و حق نداشتیم کتاب باز کنیم:«آقا... حاجی...حاجی...حرام...کتاب بسته لطفن...».

آنقدر اذیت کرد و این طرف و آن طرف کرد مرا که دلم گرفت؛ بیش از ده بار جابه جایم کرد. باید بقیع رفته باشی تا متوجه شوی. با خشم و غضبی که نگاه می کرد و تندی کلامی که شایسته هیچ زائری نیست و شایسته آن فضا هم، برخورد می کرد. از بس خشن و خشک اند مثل بیابانهای اینجا.کلافه اش که کردم، می خواست کتاب دعا را از من بگیرد که گفتم: «اینو می تونی از دستم بگیری، با دلم چیکار می تونی بکنی؟»

***

این بار هم که دارم می روم خدمت سیدناالاستاد رسیدم. طبیعی بود برای خداحافظی باید بروم و توشه راه بگیرم و مثل همیشه مهربانیهایش را در کنج دلم جا بدهم. پنج شنبه هفته پیش بود و کلی نوجوون دور یک پیرمرد هفتاد و چند ساله حلقه زده بودند و می شنیدند. بعد صحبتشان، مختصر شعری که داشتند می خواندند، - برای روز میلاد زین العابدین علیه صلوات الله- آقا اشاره ای به بنده کردند که چرا دم در نشستی، بیا بالاتر. مداح، روحانی سن گذشته ای که چندین سال است با او آشنایم. تا شعرش را تمام کرد، از بین سلام و علیک های آشنایان ، جلدی خودم را رساندم خدمت پر فیضش و گفتم عازم عمره ام و دست خالی، بفرمایید چه کنم. انتظارش را نداشتم. فرمودند: «برای سید الشهدا علیه السلام که نگذاشتند حج را تمام کنند و برای خاندانشان، طواف مستحبی کنید. هروقت مجالی داشتید». خوب که به تاریخ 61 هجری برگردی می بینی که حسین بن علی علیه السلام در این روزها کنار خانه خدا سکنا گزیده است.  

***

مات و مبهوت بودم. یعنی تمام شد؟ پاهایم نمی رفتند. به زور می بردمشان. مسیر همیشگی را رفتم اما این بار کم طاقت تر از قبل بودم. خودم را به شبکه ضریح حسین- علیه السلام- گره زدم انگاری. محکم چسبیده بودم و بیشتر دلم. چه حسرتی از زود گذشتن و حسینی نشدن و حالا وقت تمام شدن؛ انگاری فقط برای من می خواند؟ کنار گوشم، مداحی بود یا آهنگ این طرف و آن طرف آّبی-سابق- نمی دانم. اما می دانم بدجور به دلم نشست و انگاری وصف حال من بود و او و کناری و آن یکی و همه و همه ؛ و او پر سوز می خواند: « مگه جدایی آسونه... بی تو زندگی زندونه ... » تمام شد.

***

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1390ساعت 23:57  توسط محمد آقاسی  | 

 

 پرونده جامعه هفته نامه خبري - تحليلي «پنجره» وي‍ژه نوروز را به یاری حی متعال و همراهی همکاران و دوستان برای هفته نامه خبری - تحلیلی  تهیه نمودم . مطلبی  به قلم خودم و با عنوان «مساله شناخت اجتماعي» منتشر شده، را در ذیل می خوانید. تاریخ انتشار  آن شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ مي باشد. متن كامل  در قسمت ادامه مطلب هم آمده است. لينك برخي از مطالب جالب پرونده را هم ذيل عكس مشاهد مي كنيد.

سفرنامه دكتر جوادي يگانه عزيز به امريكا هم بسيار خواندني است كه پيشنهاد مي كنم آن را در اينجا بخوانيد و در اينجا راجع به آن نظر بدهيد.

 

... از میان دیدگاه‎‎هایی را که درباره شناخت علمی وجود دارد، کدام دیدگاه به ریشه‎های فرهنگی ایرانی نزدیک‎تر است؟ و یا برآمده از آن است؟ دیدگاهی که شناخت علمی را کاشف حقیقت و واقعیت می‌داند و مبتنی بر این است که اولا؛ حقیقتی را فراسوی ادراک فردی و یا جمعی انسان‎ها قائل باشد و ثانیا؛ شناخت آن حقیقت را ممکن بداند. این دیدگاه از جهت این‎که جهان واقع و حقیقت را محدود به عالم طبیعت دانسته و راه شناخت آن را به معرفت حسی محدود کند و یا آن که جهان واقع را فراتر از عالم طبیعت دانسته و به ظرفیت‌های شناختاری فوق حسی و تجربی نیز قائل باشد...

 

مساله شناخت اجتماعي - پنجره

 

از احمدي نژاد عبور نكردم – مصاحبه با مهرداد بذرپاش

90فرهنگي – اجتماعي

چرایی پوشش راتبیین کنیم - عباس پسنديده

تنبلي اجتماعي – دكتر محمدرضا جوادي يگانه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 18:33  توسط محمد آقاسی  | 

 

برنامه های دوشنبه های سلام تهران شبکه تهران خیلی زود و گام به گام طی می شوند. ۱۳ اردیبهشت را با موضوع «آموزش رسمی و غیر رسمی» و همراه با خانم دکتر بدری السادات بهرامی گفت و گو کردیم و یک هفته بعد در تاریخ بیستم همان ماه پیرامون «استرس» با معلم عزیز دوران راهنماییم و نویسنده بزرگوار استاد امیر مهدی مرادحاصل همراه شدیم. به عزیزانی که لطف دارند و ساعت برنامه رو پرسیدند عرض می کنم که دوشنبه ها بین ساعت ۸ تا ۹ صبح برنامه تقدیم می شود.

برای خودم برنامه بعدی بسیار جالب و جذاب است و از همین امروز پیشنهاد می کنم که آن را ببینید. اگر دیروزتان امروز نمی شود و امروزتان به فردا نمی رسد با موضوع «خاطره» در تاریخ سوم خرداد ۱۳۸۹ خدمت می رسیم و مهمانتان خواهیم شد. مهمان برنامه ما هم خانم دکتر بهرامی هستند که همیشه گرم و صمیمی پذیرای دعوت ما می شوند. اجازه بدهید که دیگر متنی از دو برنامه قبل نداشته باشم و صرفا به همین مقدار اکتفا کنم تا مقداری سرم خلوت  باشد.

زحمت تصاویر هم به عهده آقای فیض نژاد عزیز بوده است. از تصاویر بدون اجازه بنده و جناب ایشان نمی شود استفاده کرد!

 

فکر روی پوست موز !

(چطور بدون استرس زندگی کنیم؟!)

 

 

 

 

 

-گوش بده

- می خوام برم !

(آموزش رسمی و غیر رسمی)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت 9:50  توسط محمد آقاسی  | 

 

سال 1389 و روزهای که با برنامه تلویزیونی «سلام تهران» می گذرد را گامهایی در مسیر شدن می دانم. همانطور که گام دوم و سوم برای بهتر زیستن برداشته شد. سی ام فروردین با حضور دکتر هاشمی عزیز پیرامون «نقش داشتن الگو در زندگی بهتر» سخن گفتیم که در ذیل برخی موارد در این باره را می توانید بخوانید. برنامه چهارم به بحث پیرامون «توسعه و شهرنشینی» و با حضور دکتر موسی عنبری گذشت که از آن بحث تنها به تصاویر طنزگونه کشیده شده اکتفا می کنم. مهمان برنامه بعدی ما هم خانم دکتر بهرامی هستند که با موضوع «آموزش رسمی و غیر رسمی» ان شاء الله برگزار خواهد شد.

همیشه سنگ بزرگ نشانه نزدن نیست !

پیشتر گفتیم که آرزوها باید معقولانه و مطابق با استعدادهای درونی و واقعیتهای بیرونی ما باید شکل بگیرند و آرزوهای دور و دراز جز سختی و رنج چیزی برای ما نخواهند داشت. اما درست به عکس الگوهای رفتاری باید بزرگ باشند تا از دو جهت به ما در داشتن زندگی بهتر کمک نمایند :

اول- هر آنچه اهداف بزرگتر باشند تلاش ما برای رسیدن به آن بیشتر و برتر خواهد بود و طبیعتا رنج ما برای رسیدن به آن بیشتر است و باید تحمل را هم بیشتر کنیم.

دوم- شاید دیده باشید که بزرگترها به فرزندانشان می گویند که:«برای بیست بخوان که شونزده بگیری.» اگر الگوی ما بزرگ باشد و روزی به آن نرسیم و به آن مقدار بزرگ نشویم ، باز هم احتمال بزرگ شدن بیشتر از قبل موجود است.

خانواده ، مهمترین نهاد الگوسازی و الگو پردازی :

خانواده نخستین (خانواده ای که فرد درد آن به دنیا می آید) و خانواده دومین(خانواده ای که فرد تشکیل می دهد) به عنوان مهمترین نهادی است که در آن کنش ها ، رفتارها ، انگیزه ها و تصورات ، داوری ها و پیش داوری ها را شکل می دهد. در خانواده و برای جوانان و نوجوانان و حتی کودکان چند مولفه جدی شکل گیری شخصیت را می توان بر شمرد :

1-   محیطی که جامعه پذیری در آن شکل گرفته است.

2-   زبانی که در آن محیط رایج بوده است.

3-   سطح فرهنگی خانواده

4-   فضای بحرانی و یا غیر بحرانی خانواده

5-   نگرش والدین به فرهنگ ، جامعه ، سیاست و دین

6-   نگرش والدین نسبت به یکدیگر

7-   نگرش والدین به نسل جوان

8-   میزان زمانی که والدین در اختیار دارند.

9-   سطح درآمد و میزان و نوع تفریحات

عوامل پیش گفته تقریبا مواردی است که کودک و نوجوان را برای زندگی آینده آماده می کند. از این رو چند نکته را پیرامون الگوهای فردی و اجتماعی و ارتباط آن با والدین را می توان مد نظر داشت:

1-   خانواده به عنوان نخستین الگوهای فردی در ذهن فرزندان شکل می گریند. هرچه قدر میزان سطح فرهنگی و رفتاری خانواده ها ارتقا پیدا کند ، افراد توانمندتری به جامعه تحویل می شوند.

2-   نوع نگاه خانواده به الگو و الگو پردازی از نکات مهمی است که باید بریا خانواده روشن و مشخص باشد. نوع و میزان رجوع به افراد متخصص در امور مختلف باث شکل گیری ذهن برای فرزندان است.

3-   جایگاه الگو و پیروی از الگوهای مناسب یا نا مناسب توسط والدت تاثیر جدی و مشخصی بر رفتار و آینده فرزندان خواهد داشت.

هرچند که خانواده در این زمینه نقش مهمی دارد. اما نباید از تاثیر رسانه ها و خصوصا رسانه های نو پدید چشم پوشی کرد. شخصیت پردازی های رسانه ای در حال حاضر به قدری قوی و عمیق هستند که با روح و روحیه فرزندان پیوند عمیقی دارن. در اینجا گسستی هم میان برخی والدین و این رسانه ها وجود دارد که با عدم درک والدین از این فضا ها امکان شکل گیری الگوی کاذب وجود دارد.

گروه های مرجع ، معنای جامعه شناختی الگو :

از آنچه ما در میان مردم و بالاخص روان شناسی به عنوان الگو می شناسیم ، در جامعه شناسی گروه مرجع (refrence group) تعبیر می شود. گروه مرجع به همه منابع اجتماعي گروه‌ها، شخصیتهایی اطلاق مي‌شود كه در افکار عمومی جامعه و فرد فرد انسانها تاثير بگذارد.الگوها و گروههای مرجع می توانند با توجه به ارزشها و نگرشهای جامعه مثبت یا منفی باشند.

باید توجه داشت که جامعه ایرانی جامعه بسیار پیچیده ای است که افراد در آن «روی های» متعددی دارند که به فراخور زمان و مکان از آن استفاده می کنند.در جامعه پيچيده شخصيت افراد هم پيچيده است و ابعاد شخصيت آدم‌ها هم متنوع. وقتي شخصيت افراد ابعاد مختلفي داشته باشد گروه‌هاي مرجع مختلفي مي‌توانند هدايت‌گر افراد باشند. یکی از کارهایی که گروههای مرجع انجام می دهند ، فرهنگ سازی برای جامعه است.

 

اهل تهرانم...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 9:6  توسط محمد آقاسی  | 

 

 

 

دومين برنامه چهارده گام عملي بهتر زيستن در برنامه سلام تهران شبكه تهران هم به تاريخ ۲۳ فروردین ۱۳۸۹ از ساعت ۸ تا ۹ صبح اجرا شد. خانم دكتر بدري السادات بهرامي مهمان برنامه ام بودند. در ذيل چكيده اي از بحثهايي كه در برنامه مطرح نموده ام و نظراتم در زمينه نقش اميد و آرزو در داشتن زندگي بهتر مطالعه مي فرمائيد. گام نخست ، به بحث پيرامون «فيل و فنجون آرزوهاي ما» پرداخته شده. به خاطر اينكه تلاش دارم با سرعت در اين فضا اطلاع رساني كنم - چون هيچ مطلبي از كل برنامه ما بر روي فضاي نت نيست- ممكن است نگارش و ويرايش متن ايراداتي داشته باشد كه پيشاپيش عذرخواهي مي كنم.

گوشه اي از برنامه را هم كه به همت برادر عزيزم محسن آقاسي آماده گرديده بود را هم بنا بود ببینید که متاسفانه آپلود نشد. امیدوارم این اتفاق هم به زودی بیفتد. از آقای فیض نژاد هم که زحمت طراحی کمیک استریپ را کشیدند تشکر می کنم.

گام دوم بهتر زیستن را به لطف خدا دوشنبه هفته بعد با حضور دکتر سید ضیاء هاشمی عزیز و با موضوع «نقش الگو در داشتن زندگی بهتر» بر خواهیم داشت.

 

امید و آرزو واژه های آشنایی هستند که همیشه در زیست اجتماعی از آنان استفاده می کنیم. اما از آنجا در زمان نداشته ها و ناداریها بیشتر به لفظ و لبان ما این کلام می گنجد و مورد استفاده قرار می گیرد ، و شاید همین جاست که ضرب المثل فارسی «در نومیدی بسی امید است» شکل می گیرید. در واقع اگر امید به درستی در انسان شکل گیرد، مایه گرمی و حرارت زندگی انسان و سبب ایجاد شوق و شور در راه رسیدن به هدف هاست. انسانی که وجودش از امید و آرزو تهی است. از نعمت شادابی و نشاط بی بهره است. در نتیجه، از پویایی و پیشرفت باز خواهد ماند. آری ، انسان نامید را باید مرده خواند و با امید می توان ذهن ، روح و روان فرد و جامعه را زنده نمود.

 

 

امیدوارى مقوله اى است که با فعالیت و تلاش همراه است و از سه جزء «شناختى» و «عاطفى» و «حرکتى» تشکیل مى شود. باغبانى را در نظر بگیرید که در ذهن خود ثمرها و نتایج کارش را - که باغستانی سرسبز و آباد است - تصور مى کند و آن را مطلوب مى بیند. از این رو، نوعى دلدادگى در او پدید مى آید و آرزوى داشتن چنین باغى را مى کند و  سپس به منظور تحقق آن به فعالیت مى پردازد.

بر این اساس همواره با دو نوع تیپ ایده آل از انسانها مواجهیم و دونوع شخصیت را مي بينيم :

الف) انسانهاي نا امید : که پیوسته بر این موضوع تکیه می کند که تا کی باید کار کرد ؟ معنای زندگی چیست ؟ چه فایده ای از زندگی کردن می بریم ؟ و دارای زندگی تلخ و بی روحی هستند.

ب) انسانهای امیدوار: که سرشار از نشاط می گویند :« تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.»

اما حفظ اعتدال در هر چیزی مناسب و دارای اهمیت است به طوری که جنبه تفریطی آن نا امیدی را در پی دارد و جنبه افراطی آن هم به آرزوهای دراز و دست نیافتنی تبدیل می گردد. چرا که وجود انسان کمال گرا به سمت دست یابی به هر آنچه که توانایی داشته باشد میل خواهد نمود و آرزوهای سیری ناپذیر کفاف عمر کوتاه انسان را هر میزان که طولانی هم باشد نخواهد داد.فراط در آرزوها می تواند انسان را از مسیر اصلی و اساسی زندگی خارج کند و به پرتگاه هلاکت نزدیک گرداند.

دوره نوجوانی و جوانی دورانی است که ذهن و نیز زیست آن اجازه می دهد تا جوان به آرمانها و امیدهای بیشمار زندگی خویش فکر کند و آرزوهایی را برای خویش ترسیم کند. اما ذکر دو نکته در اینجا و در این مورد ضروری به نظر می رسد :

اول: جوان باید در دوره جوانی طوری تربیت شود تا امید همواره با او باشد . به طوریکه در دوران پیری و در زمانی که نیروهای جوانی را از دست داده است بتواند با ابهره گیر ی از این گنجینه ، زندگی بهتری را در پیش بگیرد.

دوم: با توجه به قدرت خلاقه بالای ذهن در دوره نوجوانی و جوانی ، احتمال پا گذاشتن در فضای تخیل و توهم برای او هست. خانواده باید هم به لحاظ فیزیکی شرایطی را فراهم کند که فرزندش تخیل بیش از حد و اندازه نداشته باشد و هم به جهت معنوی و روحی آموزشهای لازم را دیده باشد که امیدواری را به جای تخیلهای بی موردی چون : ماشینی خواهم خرید اینچنین یا خانه ای آنچنان کنار بگذارد. در واقع باید به جوان مرزی میان حرکت بین واقعیتها و آرزروها را آموزش داد.

 

شاید اساس شکل گیری رشته جامعه شناسی را امید به ساختن جوامع مواجه با جنگ در قرن نوزدهم میلادی بتوان جستجو کرد. جامعه شناسان کلااسیک امیدوار بودند چنین رشته ای بتواند مسائل و مشکلات جامعه آ«ها را حل و فصل نماید. از این رو در نظریات آنان چنین فضایی قابل مشاهده است. در واقع آنان جامعه مدرن را آرمانی می دانستند که بشر با رسیدن به آن از مشکلات فزاینده خود می کاهد و به آن جهت می بخشد. عقل خرد و منطق جایگزین هرچه غیر آن می گردد. اما پس از مدتی و با موجه شدن علم مدرن و جامعه مدرن هم با مشکلات پیش رو تمام آرمانها به این معنا فرو ریخت و وبر به عنوان یک جامعه شناس از قفس آهنین جامعه و زندانی شدن در آن سخن به میان آورد.

در واقع توجه به آرمان و جامعه آرمانی با الفاظی چون یوتوپیا و آرمانشهر از مدتها قبل ذهن متفکران اجتماعی را به خود مشغول داشته است به گونه ای که سخن از آرمانشهر امری عادی به شمار می آمده.

در هر حال تا زمان رسیدن به آن جامعه آرمانی جوامع را در نسبت با امید به دو قسم جامعه آرمان گرا و جامعه آرمان گریز می توان تقسیم بندی نمود. جامعه که آرمانهای بلند و بزرگ و دست یافتنی دارد ، پیشرو و با نشاط است و جوامعی که دچار فقدان آرمان هستند و یا آرمانهای آنان به هر علنی دچار خدشه گردند و روحیه خودباوری آنان زایل گردد ، گرچه به ظاهر پیشرفتی هم داشته باشند نمی توانند با روحیه متناسب فرهنگ خود ادامه حیات دهند. جوامع تقدیر گرای صرف ، جوامعی که کار و تلاش در آن ارزش نیست و نیز جوامعی که روحیه مصرف گرایی و مد به صورت فزاینده در آن مطرح شود در واقع با آرمانهای جزئی و پستی روبرو هستند که به طور طبیعی ، آنان را به سمت بی آرمانی سوق می دهد.


 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 11:55  توسط محمد آقاسی  | 

 

بالاخره پای ما هم به قاب جادوی تلویزیون باز شد و بنا شده كه دو شنبه ها از ساعت 8 تا 9 صبح با چهارده گام عملي بهتر زيستن در خدمت مردم شريف تهران از برنامه صبحگاهي «سلام تهران» باشم. تهيه كننده محترم برنامه آقاي امير حسين خرمشاهي عزيز و مجري اصلي برنامه آقاي دكتر فرزاد جمشيدي هستند. در سلسله برنامه هايي كه به عنوان مجري – كارشناس در شبكه تهران حضور پيدا مي كنم مباحث جامعه شناسي ، روان شناسي و ارتباطات مطرح خواهد شد. نخستين نشست برنامه در  شانزدهمين روز بهار با حضور خانم دكتر بدري السادات بهرامي برگزار گرديد كه از الطاف همه عزيزان به خصوص همسر مهربان و مشوقم صميمانه سپاسگزارم.«فيل و فنجون آرزوهاي ما» موضوع اولين برنامه بود. به زودي جمع بندي برنامه را در اين وبلاگ خواهم گذاشت. اگر دوباره موضوع برنامه تمديد نشود ،‌هفته آينده دوشنبه صبح راجع به «الگو» با هم گفت و گو مي نماييم.

سر بلند باشيد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 7:41  توسط محمد آقاسی  | 

 

بشر سالهای متمادی درگیر جنگ است. همواره و مطابق اجماع عقلا عده ای از افراد هستند که به حقوق خویش قانع نیستند و با زیاده خواهیهای خویش موجبات پدید آمدن جنگها را فراهم می کنند. اگر این عده بر راس حکومت یا کشوری قرار گیرند تلاش می کنند تا با دست اندازی به سایر کشورهایی که از منابع مادی و معنوی سرشار برخوردارند ، منافع خویش را تامین کنند. اما با فجایع به بار آمده از جنگهای پیشین و به سر آمدن صبر ملتها از خشونت و نیز آگاهی فزاینده مردم در جهان کار بر ارباب زر و زور و تزویر جهانی سخت آمده و دیگر استفاده از شیوه های پیشین که در ادبیات رایج کنونی به جنگ سخت (HARD WAR) مشهور است ممکن نیست و یا هزینه های بالایی دارد.  دوران «با پنبه سر بریدن» برای کسانی که سودای حکومت بر جهانی که به چشم دهکده  به آن نگاه می کنند فرا رسیده و ابزارهای نوینی را برای دستیابی به این اهداف گردآوری نموده اند. از چنین حرکت خزنده ای که جوامع و ملل مورد تجاوز به صورت نا خودآگاه مورد هجمه قرار می گیرند به عنوان تهدید نرم(soft threat)  و در مرحله بعد جنگ نرم(soft war) یاد می شود. حمله کننده نیز دارای این قدرت است. در یک ارزیابی می توان گفت هم اکنون کشورها تلاش می کنند با ایجاد بازدارندگی به قدرت نرم(soft power)  دست یابند. قسمت عمده این بازدارندگی نیز بدون استفاده از تسحیلات جنگی و با استفاده از قدرت رسانه ای  و تبلیغاتی است.

در چنین دنیایی است که رسانه ها به عنوان ابزار تسلط زرمداران و زورمداران عالم تبدیل شده است و فهم حرکت سلطه گران در مقابل کشورهای مستقل و یا آنانی که سر تسلیم در مقابل ایشان فرو نمی آورند مهم جلوه می نماید. ابزار جدی تحمیل و تهدید نرم ، رسانه است و در  بین رسانه ها نیز هیچ گونه استثنایی را نمی توان قائل شد. قرن بیستم با عناوینی چون عصر اطلاعات(Information Age) ، عصر ارتباطات (Communcation Age) ، عصر حاکمیت جریان آزاد اطلاعات(Free Flow of Information)  و همانند آن یا دوران تله دموکراسی و یا دیالوگ جهانی ملل شناخته می شود. در دنیای امروز هزاران عنوان مجله و روزنامه منتشرمی شود، خبرگزاریهای بزرگ و کوچک بی شماری کار انتشار خبر را بر عهده دارند. سایتها و وبلاگهای خبری نیز به طرز گسترده اخبار و اطلاعات را منتشر می کنند. به نظر می رسد با وجود و حضور بیش از هزار کانال تلویزیونی ماهواره ای هیچ خبری دور از اذهان عمومی و پوشیده نماند. تنوع و تکثر اطلاعات، امکان کتمان اخبار و یا تحریف واقعیات را دشوار می نمایاند. اما با نگاهی به استیلای جریان سلطه(Main Stream) بر جهان رسانه ای و انحصار حاکم در این حوزه به نتایجی غیر از آنچه ذکر شد خواهیم رسید. جریان حاکم بر فضای رسانه ای جهان نمایانگر حاکمیت استبداد اطلاعاتی (Pespotism Information) توسط صهیونیسم یهودی بر آن است. انحصار رسانه ای، صبغه یهودی مالکان و حاکمان رسانه ها و ارتباط جریان نو محافظه کاران(Neo Conservatism)   با مدیریت رسانه ای جهان را هویدا می کند.

 

 

در چنین فضایی و برای کسانی که به دشمنی امریکا اعتقاد ندارند و یا نمی خواهند آن را ببینند مرور نظریات برخی نظریه پردازان غربی و نیز نحوه عملکرد برخی دولتهای غربی قابل توجه است . به عنوان مثال «مارك پالمر» معتقد است كه تنها راه‌ سرنگون كردن نظام جمهوری اسلامی ایران، پیگیری مكانیسم‌های جنگ نرم با استفاده از سه تاكتیك دكترین مهار ، نبرد رسانه‌ای و ساماندهی یا پشتیبانی از نافرمانی مدنی است. (میرمحمدی ، محمدی لر ، 1386 )

در سالهای گذشته نیز طرحي در کنگره امريکا مطرح شد که براساس آن قرار است 75 ميليون دلار بودجه براي آنچه که «ترويج دموکراسي در ايران »ناميده مي‌شود اختصاص يابد دو سوم اين مبلغ صرف برنامه‌هاي راديويي خواهد شد. شبکه‌هاي لس‌آنجلسي نيز از اين بودجه بهره مند مي‌شوند مطابق گزارش‌ها، ارتش امريکا به جاي تبليغ مستقيم ، يک شرکت تبليغاتي به نام «لينکن»‌را به خدمت گرفته تا اخبار جهت‌دار و به نفع امريکا و افسانه‌هايي در مورد رشد دموکراسي در عراق توليد کرده و در روزنامه‌هاي عراقي منتشر کنند. و از این طریق اعلام نماید که هر جا امریکا حضور داشته باشد ، دموکراسی و آزادی هم حاکم می شود.

سازمان «امانت و درستي در خبرنگاري(fairness and Accuracy in Reportiny)مي‌گويد: «هر دروغي که به قدر کافي بزرگ بوده و به طور مرتب تکرار شود در نهايت به عنوان يک حقيقت مورد قبول واقع مي‌شود.»
و امریکائیها به خوبی از این شعار استفادده کرده و می کنند. به عنوان مثال رسانه‌هاي آمريکا مهمترين ابزار مشروعيت بخشي به حمله آمريکا به عراق بودند به گفته صاحبنظران، بسيج جنگي امريکا عليه عراق بدون همکاري رسانه‌اي صورت نمي‌گرفت. يکي از مهمترين پروژه‌هاي طراحي شده پنتاگون براي زمينه‌سازي و پوشش رسانه‌اي جنگ با عراق پروژه «خبرنگاران همراه» (Embedded Reporters) بود. موضوع مذکور به عنوان يک پروژه از ماهها قبل در پنتاگون طراحي، برنامه‌ريزي و به ا جرا درآمده بود. 500 خبرنگار در قالب اين پروژه و دستورالعمل‌هاي آن فعاليت کردند. (ضیایی ، 1385)

 

فاعتبروا یا اولی الابصار...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 15:8  توسط محمد آقاسی  | 

 

بابي سعيد، استاد جامعه‌شناسي دانشگاه منچستر انگلستان،  در مقدمه کتاب «هراس بنیادین» اين سؤال را مطرح مي‌كند كه اسلا‌م چگونه توانسته است در طول سي‌سال اخير، به‌طور روزافزون جايگاه مهمي در بينش مسلمانان اشغال كند؟ و در پاسخ خمينيسم را الگوي موفقي در اسلا‌م‌گرايي معرفي مي‌كند. او ظهور اسلا‌م‌گرايي و تجديد حيات اسلا‌مي را با عبارت «بازگشت سركوب‌شدگان» توصيف مي‌كند و معتقد است: «ظهور اسلا‌م‌گرايي بر تخريب و فرسايش اروپامداري و غرب‌مركزي استوار است. از اين‌رو گسترش اسلا‌م‌گرايي، هراسي بنيادي و مانعي اساسي در برابر افزون خواهي غرب در عالم است.»

دانيل پاتيس، رئيس انستيتوي پژوهش‌هاي سياست خارجي امريکا، در سميناري که در پاييز سال 1368 در شهر استانبول ترکيه برگزار شد، بيداري سران غرب در برابر انقلاب اسلامي ايران را اين‌گونه بيان کرد: «ما تا ده سال حساسيت خاصي نسبت به اسلام نداشتيم، اما امروز اين‌طور نيست و همۀ ما ‌باید نسبت به اين پديدۀ جديد در ايران و بعضي از کشورهاي ديگر با حساسيت بيشتري برخورد کنيم. امروز مسلمانان به ايران نظر دارند و از آن الگوبرداري مي‌کنند. امروز ايران براي مسلمانان يک آزمايشگاه است، اگر اين تجربه موفق شود، جسارت مسلمانان کشورهاي ديگر هم بيشتر خواهد شد».

اما در این الگو چه چیز محقق شده که دنیای غرب را به اضطراب انداخته ؟ بی شک رایحه ایجاد مجدد تمدن اسلامی و معارضه جدی آن با دنیای غرب ریشه چنین بحثهایی است. بيان فوق مبيّن نگراني غرب از ظهور گفتماني نوين است که اسلام و فرهنگ اسلامی مبنای اصلی آن محسوب مي‌شود. صلابت و اقتدار گفتمان انقلاب اسلامی و پیروزی آن در مواجهه با دنیای غرب ، در نظام سازی و جامعه سازی مبتنی بر علم بومی است. علمی که مایه اقتدار و برتر ی گردد و نیز مبین و مقوم تمدن جدید اسلامی ایرانی باشد.

فاعتبروا یا اولی الابصار...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 9:48  توسط محمد آقاسی  | 

 

آخرالزمان واژه ای آشنا برای شیعه است که حکایت از دورانی دارد که منتهی به ظهور موعود ادیان الهی و منجی عالم بشریت حضرت حجت - علیه و علی آبائه افضل صلوات الله-  می باشد. شناخت آخر الزمان یا فرجام شناسی[1] در ادیان یهود ، مسیحیت و زرتشتی هم حائز اهمیت است. نگاهی به دردها و آلام بشر اندیشمند امروز و غربت او در زوال فطرت پاک آدمی ، چنین می نماید که در میان همه خواسته های ضد و نقیضش ، امروز یکی هست که همه در آن مشترکند ؛ همه اقوام و  ملل یکصدا خواهان آزادی اند.[2]

آخر الزمان چه هنگام است ؟ آیا ما در آن به سر می بریم ؟ به چند طریق می توان به این سوال پاسخ داد و بهترین شیوه رجوع به قرآن کریم است. کتابی که پاسخ همه چیز در آن است «وَ كلُ‏َّ شىَ‏ْءٍ أَحْصَيْنَاهُ كِتَابًا»[3] هرچند که برای فیض حداکثری از قرآن کریم باید به مقام رتبه متقین دست یافت «هُدًى لِّلْمُتَّقِين»[4]‏ تا پاسخها را آنچنان که شایسته است دریابیم «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يجَْعَل لَّهُ مخَْرَجًا»[5] و این دریای فیض الهی بیش از هزار و چهار صد سال قبل بیان نموده که :« إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَريب‏»[6]  آری صبح نزدیک است ، حتی اگر هزاران سال آینده باشد. پس به تعبیر قرآن کریم سراسر عصر پس از حضرت خاتم –صل الله علیه و آله و سلم- عصر و ظهور و آخر الزمان است. دورانی که فرج نهایی انسانیت را بر دوش خویش حمل می کند و پایان انتظار جریان حق و حقیقت را نوید می دهد.

اما برای آخر الزمان در کلام بی مثال حضرات ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین جملاتی صادر شده است که انسان را وادار به تفکر می نماید. هر چند تاریخ یاری نشدن امامان تشیع نیز همواره بیمناکی جدی را به همراه دارد. هر چند در روایات و زیارات دوازدهمین امام – علیه افضل صلوات الله- منصور و یاری شده خوانده شده«مع امام منصور»[7] اما شیعه نسبت خود را باید با او مشخص کند و سوال همیشگی کسانی که می خواهند به اوج قله همراهی با امام برسند این است که آیا ما او را یاری خواهیم کرد؟ چرا که در فرازهایی دیگر از زیارات و روایات واژه هایی دیگر نیز نهفته است. اساسا روایات معصومین در برخی موارد متناقض است که با فهم روند شناسی گفتاری ایشان می توان به فهوای کلام دست یافت. یاری ایشان یاری مظلوم ، نصرت غریب و یاری عالم ، کمک به ذی القربی ، نصرت ولی نعمت و یاری نمودن واسطه نعمت و نصرت کسی است که خداوند را یاری می کند و نصرت کریم ، شریف ، طرید ، خونخواه و مهجور است.[8]



[1] - Eschatologie

[2] - موعودنامه ، تونه ای ، مجتبی ، انتشارات مشهور، قم : 1381

[3] - سوره مبارکه نباء / آیه 29

[4] - سوره مبارکه بقره / آیه 2

[5] - سوره مبارکه طلاق / آیه 2

[6] - سوره مبارکه هود/ آیه 81

[7] - زیارت عاشورا

[8] - مکیال المکارم / ج 2 : ص319

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 23:57  توسط محمد آقاسی  | 

 

خوشحال شدم. خبر سریع بود و ساده : پرسپولیس شکار شاهین شد. اولی از تهران پایتخت و دومی از محرومترین استانهای ایران. من هم مانند مردم بوشهر خوشحال شدم. آنها در خیابانها شادی کردند و من در دلم.نه به خاطر اینکه هوادار استقلال باشم یا هواخواه هر تیم فوتبالی دیگر.

حول و حوش سالهای ۷۲ و ۷۳ بود که برای دومین بار به خرمشهر سفر کردم. دوره ای که در محله هاشمی تهران و تو کوچه های خاکی فوتبال بازی می کردیم. من کمتر از بچه محلهایم ُ اما به دنبال خرید آدامسهایی بودیم که عکس فوتبالیستهای کشورمان را داشت.بچه بودیم و در عالم خودمان.محصل راهنمایی بودم و خوب به خاطر دارم از همان دوره با فقر سر ناسازگاری داشتم و برایم پدیده ای ناهنجار بود. محل استقرار ما و دوستان هم مدرسه ای ورزشگاه شهید جهان آرا شهر بود. جایی که به خرابه شبیه تر بود. نه چمنی داشت و نه شکل درستی پیدا کرده بود. نیمه های شب به رسم بسیاری از اردوها با یکی از دوستان شبانه قدم می زدیم که با جوان خرمشهری روبرو و شدیم و هم صحبت. بزرگتر از ما بود تا فهمید که از تهرانیم با لحنی تلخ که هنوز در کامم هست گفت:«خوش به حالتون . تو تهران همه چیز هست و همه امکانات برای شماست. نه مث این خراب شده که چیزی نداره.» هرچه قدر تلاش کردم که قانعش کنم که وضعیت خوب است و خدا می رساند نتوانستم. حقم داشت. انصافا شهر چیزی نداشت.ولی حداقل امکان برای جوانان ورزشگاه بود که آن را هم اسمی داشتند.

 

 

مدتها و سالها تیمهای پایتخت نشین همیشه در صدر جدول بازیها بودند و آرزوهای جوانان هم این بود که در این تیمها مشغول به بازی شوند. اما روند بازیها و سیاست فوتبال کشور در چند سال گذشته نشان می دهد که چطور استعدادهایی در گوشه و کنار کشور هستند که می توانند همین تیمها را با نتایج مثال زدنی زمین گیر کنند.استعدادهایی که چه بسا در سالهای گذشته دیده نشدند.استعدادهایی که در فوتبال ظهور کرده و در بسیاری از مسائل دیگر جایی برای ظهور نداشته.آنقدر تهران اهمیت یافته بود که جاهای دیگر دیده نمی شدند. اما بازی دیروز شاهین و پرسپولیس و یا بازیهای قبلی هم نشان داد که قاعده تغییر یافته. صدر جدول از آن تیمهای شهرستانی است. در سالهای گذشته هم تیمهای شهرستانی رشد قابل توجهی داشتند. اما راجع به جدول بازیها و نحوه حضور تیمها چند نکته دیگر هم باید گفت :

۱- هرچند روند رشد تیمهای شهرستانی در جدول جالب و مناسب است اما در این رشد باز هم تیمهایی مثل سپاهان و ذوب آهن که از پشتوانه مالی برخوردارند پیشتازند. یا استیل آذین که حامیان مالی قدرتمندی دارد و توانسته چهره ها و مهره های لیگ را در تیم جمع کند.بنابراین نباید این روند ما را گول بزند که به جای مطلوبی رسیدیم. البته نگاهی هم باید به تیمهای دیگر داشت و فهمید که چگونه این روند را رهبری کنیم که بتوان در آینده شاهد رشد همه جانبه جوانان در عرصه فوتبال شد.

۲-چندی پیش گفته بودم که مربی در فوتبال ما مهم است . به عکس خیلی کشورهای دیگر که در آنها تیم مهم است. در ایران پدیده مهم است. به خاطر همین علی دایی و علی کریمی مهم می شوند پر حاشیه ولی کریم باقری سالهاست به تعبیر عادل فردوسی پر جز کوتاه و بلندی سبیلش تغییری نکرده است. قلعه نوعی دو سال پیاپی (تا این لحظه) تیمش را در اوج نگه می دارد و در باقی موارد هم جزء ممتازین قرار می دهد. استیلی که تیم دو سال قبل پرسپولیس را بسته بود و به مدد ایده و کمک ائ قطبی جان گرفت با استیل آذین که برای اولین بار در لیگ برتر حضور یافته اوج می گیرد و با ذکاوت و هوشیاری بازیکن می گیرد و تیم را می چیند. مربی مهم است در فوتبال ایرانی. بازیکن با او خو بگیرد تا جام جهانی می رود و اگر خوشش نیاید بر زمین گرم می کوبدش. برای آینده فوتبال باید کاری کرد که از این وضع در آید. وگرنه در فوتبال ایران هم روزی قحط الرجال اتفاق می افتد.

۳- خوشحالی بعد از پیروزی مردم بوشهر نشان داد که این جامعه جوان احتیاج جدی به تخلیه احساسات دارد. (اگر نگویم وقایع پس از انتخابات) برای این ما چه زمینه هایی را فراه کرده ایم. تازه این پسران بودند که اینگونه کردند ، دختران زیادی در جامعه ما حضور دارند که از حداقل امکانات رفاهی و تفریحی برخوردارند. تا دیر نشده باید به فکر فرح و شادی مردم عادی بود تا از طریق سالم برطرف شود. باید راههای عملیاتی و بومی برای شاد زیستن و منطقی زیستن پیدا کرد ، به جامعه عرضه کرد و برایش الگو سازی نمود. به طوریکه از معنویت نیز فاصله نگیریم. بهتر است به دنبال شادی همراه با معنویت باشیم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 10:54  توسط محمد آقاسی  | 

 

این مطلب را برای روزنامه دنیای اقتصاد نوشته بودم و از چاپ یا عدم چاپ آن بی اطلاعم

 

لایحه هدفمند کردن یارانه ها هم اکنون به عنوان یکی از پیچ های چندمرحله ای طرح تحول اقتصادی یا همان جراحی بزرگ اقتصادی کشور ، در پیچ تصویب مجلس محترم شورای اسلامی و تایید شورای محترم نگهبان قانون اساسی مانده است. این طرح مردم را دچار دلهره و نگرانی نموده و اختلاف نظر کارشناسان با یکدیگر کلاف این موضوع را پیچیده تر کرده است. پیش تر هم شاهد سهمیه بندی بنزین خودروهای دولتی ، شخصی و عمومی بودیم. طرحی که شاید بتوان از آن به عنوان مقدمه ای برای طرح نهایی تحول اقتصادی نام برد. هرچند که این کارها می بایست بسیار پیشتر انجام می شد و گناه ضرر و زیانی که کشور ما از این سهل انگاری – خواسته یا نا خواسته- می برد ، بر دوش دولتهای پیشین است و این مساله ای است که در هیچ دادگاه تاریخی هم نمی توان برای آن اقامه دعوا نمود. سوال اساسی در اجرا یا عدم اجرای این طرح یا به بیان بهتر تحولی که منجر به رفاه حداکثری ایرانیان شود نیست ، بلکه مساله بر سر شیوه یا شیوه های اجراست که در این زمینه دولت محترم ، وظیفه سنگین و به سزایی را بر دوش دارد. دولت نهم مدلی کوچک از این کار  را در سهمیه بندی سوخت مورد نیاز مردم تجربه نموده است و از نوع عملکرد آن می توان هم برای اجرای این طرح، الگو برداری نمود و اشتباهات را تکرار نکرد و نقاط قوت را بیش از پیش تقویت کرد . در ضمن قوه مقننه هم با یادآوری نوع عملکرد قوه مجریه در آن زمان ، بهتر می تواند در این باره تصمیم بگیرد.

 

 

به نظر می رسد در اجرای طرح سهمیه بندی بنزین اتفاقاتی افتاد که قابل بررسی هستند:

اول – اجرای سریع و زودهنگام :

این مساله را دولت به مجلس محول می کند و مدعی است که مجلس پیش از نظر دولت این طرح را تصویب نمود. مردم پیش از آنکه به طور جدی آماده شوند با اجرای طرح روبرو شدند. هرچند نباید از حق گذشت که تولید و توزیع کارتهای هوشمند در سطحی به این گستردگی – علی رغم ایرادات موجود- برای نخستین بار در کشور حرکت مناسبی بود که در مجموع هم نمره مناسبی دریافت کرد.

 

دوم- پیش بینی نکردن تبعات اجتماعی طرح :

از همان شب آغاز طرح اعتراضات مردمی آغاز گردید و منجربه آتش کشیده شدن چند پمپ بنزین در تهران و خسارات دیگر گردید. بدیهی است که اتفاقی اینچنینی پیش بینی نشده بود و اگر هم مدعایی نسبت به پیش بینی وجود دارد باید گفت که عکس العمل مناسبی در این مورد صورت نگرفت.

سوم- ایجاد مشاغل جدید :

بنزین فروشی به عنوان شغل جدیدی مطرح شد که قاعدتا پیش از آن پیش بینی نمی شد. این امر هم از سوی جایگاه داران و کارکنان جایگاهها و هم از سوی کسانی که به هر نحو بنزین مازاد داشتند اتفاق افتاد. تاکسی داران شاید راحت تر از قبل حرکت می کردند و کم کاری خود را با فروش سوخت در کنار جایگاهها ، جبران می نمودند.

هرچند از جلوی قاچاق مقادیر زیادی سوخت گرفته شد اما دزدیها هم شیوه جدید به خود گرفت. سرقت کارت سوخت ، دستکاری کارتهای سوخت و دستکاری جایگاهها را می توان به عنوان دزدیهای جدید نام برد.

چهارم- نبود ساز و کار مناسب برای ادامه طرح :

این ساز و کار در سه سطح قابل بررسی است:

1-    سطح خرد : باید گفت که تمهید مناسبی برای کسانی که کارت سوخت خود را گم کرده اند یا تحویل نگرفته اند و یا به هر علت کارت مخدوش شده است – چنانچه شاهد هر سه مثال بودیم- اندیشیده نشده بود و یا حداقل سیستم تعریف شده سرعت مناسب را در برآوردن احتیاجات مردم در بر نداشت.

2-    سطح میانی : اختصاص حداقل سوخت ممکن به ماشینهای شخصی موجب اخلال در مسیر زندگی شد که مردم سالها به آن خو گرفته بودند. از سوی دیگر این میزان سوخت برای کلان شهرها ، شهرهای بزگ و کوچک تا روستاها یکسان در نظر گرفته شده بود ، همین طور مشاغل مختلف در طرح دیده نشده بود. اگر فرض بگیریم هم اکنون این نقایص تا حدی برطرف شده ، اما بی شک در ابتدا مشکل زا بود و برای طرح های آتی می بایست تلاش نمود که تمام این موارد به نحو احسن پیش بینی گردد.

3-    سطح کلان : بنزینی که ماشینهای شهروندان از استفاده می کنند مرغوبیت چندانی ندارد و از سطح استانداردهای بین المللی پایین تر است. پسندیده بود که دولت و مجلس با در نظر گرفتن این امر برای آینده نسبت به تحول در این بخش هم برنامه ای را در نظر می گرفتند و به مردم اعلام می نمودند که ظرف چند سال کیفیت بنزین بهتر خواهد شد.

به هر حال با بررسی کارنامه عملکرد دولت در زمینه سهمیه بندی بنزین می توان آینده را با طرح تحول اقتصادی بهتر ساخت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 15:34  توسط محمد آقاسی  | 

 

ظاهرا این مطلب در نشریه «هفت آسمان» مسجد حضرت زینب سلام الله علیها واقع در خیابان محبوب مجاز (سینا) تهران منعکس شده است!

 

اسلام دینی اجتماعی است و اُس و اساس آن مبتنی بر داشتن نظامی اجتماعی . احکام نورانی و الهی این دین مبین هم بدون در نظر گرفتن این نکته و نیز مساله حکومت در هر حال و زمان دارای نقص و اشکال جدی است.متاسفانه دشمنان و جاهلانی که داشتن دینی جهادی را با قدرت طلبی و عافیت طلبی خویش همواره در تعارض جدی می دیدند تلاش داشته اند را اسلام را تا می توانند از عرصه جامعه دور نمایند. چنین نگاهی متاسفانه در همه جای جامعه ایرانی ریشه دوانیده و حتی هنوز هم اثرات و تبعات منفی آن قابل لمس و مشاهده هستند. حوزه های علمیه هم نتوانسته اند بر پایه چنین نگاهی کارهای جدی ، از جمله فهم اجتماعی قرآن و حدیث را انجام دهند . خاصه آنکه این فهم اجتماعی می بایست با فهم امروزین از دین هم آمیخته گردد. هستند کسانی که به صورت فردی از عهده انجام چنین کاری برآمده اند اما سیستم جامعی طراحی نشده است که مسائل را اینچنین تبیین نمایند. اما چگونه و به چه ترتیب می توان از متون دینی اجتماعیات را ترسیم نمود.

در جلد دوم کتاب شریف «غررالحکم و دُررالکلم» ، صفحه 584 ، چاپ دانشگاه تهران روایتی از امیرمومنان علی علیه السلام نقل شده است :

« اِحتَج الی مَن شِئت تَکُن اَسیرَه              دستت را جلوی هرکس که می خواهی دراز کن ، اسیرش می شوی،

واستغنِ عمَّن شِئتَ تَکُن نظیره                از هرکه می خواهی استغنا بجو ، همانند او خواهی شد،

وَ اَحسِن الی مَن شئتَ تَکُن اَمیرَه             به هر که می خواهی احسان کن ، امیر او خواهی شد».

این روایت در بعد فردی کاملا گویا و رسا است و می تواند مبنای عمل مناسبی برای حرکت یک فرد مومن باشد. اما چگونه می توان از آن بهره اجتماعی برد ؟ پیش از انقلاب اسلامی ایران و در دوران طاغوت ملت ایران دست درازی جلو بیگانگان داشت و آنچنان که تاریخ گواهی می دهد ، آنان چون اسیری با ما رفتار می کردند. آنچه می گفتند برای دولتمردان و حتی بسیاری از مردم مطاع بود. همین گونه بود که قانون استثماری «کاپیتولاسیون» به راحتی در ایران به تصویب رسید و هزاران حیله دیگر بر سر ملت ما پیاده گردید که شرح آن در نوشتارهای بعدی می رود.

راهی که پس از انقلاب اسلامی طی شد نیز در دو فراز دیگر روایت مشخص است . آنچه بر سر ما آمد بی تردید به سرکردگی امریکا بود و ما تلاش نمودیم که از او استغنا بجوئیم و اعلام بی نیازی کنیم. نمی توان گفت که ما هم اکنون همانند امریکا شده ایم. اما چشم اندازی که پیش رو داریم نشان می دهد که روز به روز بر قدرت سیاسی ایران افزوده می شود. اگر نه چه نیازی است که قدرتهای بزرگ استکباری شمال ، جنوب ، غرب و شرق ایران را تحت سلطه قرار داده اند؟ عراق و افغانستان برای چه اشغال شده اند ؟ چه نیازی به پایگاه های نظامی در کشورهای اشغالی ، ترکیه ، آذربایجان و برخی کشورهای عربی است ؟ چرا پس از سالها موج نوی وهابیت در کشورهای شمالی ایران ، پاکستان و عربستان به راه افتاده است ؟ اگر این قدرت سیاسی که عمق استراتزیک آن در دل ملتهای مسلمان و نیز روشنفکران آکاهی هستند - که آرزوی بروز اسلام را در یک قالب حکومتی داشتند- نفوذ کرده ،  چه نیازی به این همه مخارج است ؟ آری ، دشمن با تعبیر منافع ملی کار خود را توجیح می نماید ، اما اگر روزی منافع ملی ما هم ایجاب کند که در همسایگی آنها – مثلا ونزوئلا- پایگاه نظامی داشته باشیم آنها ساکت خواهند ماند ؟ آنان هم اکنون احتمال داشتن پایگاه در لبنان را بر نمی تابند چه برسد به آنجا . منافع ملی واژه ای درست است که تعبیر غلطی از آن را پیاده می کنند. موضوعی مهم ، شیک و علمی است که عوام فریبی کنند.

اگر موافق باشیم که یک مسلمان ، روزی مسلمان واقعی است که آنچه اسلام از او خواسته است – در هر سطح و رتبه و درجه ای- را مبنای عمل قرار دهد، این روایت هم یکی از آن مصادیقی است که باید به آن عمل شود. تخلف از این روایت و این دست روایات ، مجاز نیست.

فراز سوم روایت ، تبیین کننده نوع رابطه ما با کشورهایی نظیر فلسطین ، سوریه ، لبنان ، افغانستان و عراق است. با کمک به آنها ، امیری و مهتری ما به شرط ایمان به گفته های خدا ، رسول خدا و خاندان مطهرش – که صلوات و سلام خدا بر ایشان باد – قطعی است. همانطور که هم اکنون نیز ایشان با حدود و ثغور متفاوت به گفته ها و خواسته های جمهوری اسلامی ایران عمل می نمایند و بی شک ثمرات مثبت این کمکها به زودی بیش از پیش آشکار خواهد شد.این نوشته در پی تبیین رفتار مبتنی بر دین است و می گوید می شود و می توان از دین رفتارهای اجتماعی و حکومتی را در زمان غیبت امام معصوم - علیه افضل صلوات الله – استخراج نمود. هرچند در بسیاری از موارد احتیاج به آن وجود نورانی داریم تا راه را برایمان بنماید ، ولی این مطلب آرام نشستن و برجای نشستن را اثبات نمی کند ، بلکه وظیفه شیعیان را سنگین تر می نماید.

به امید حضور در دوران خوش ظهور

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 8:32  توسط محمد آقاسی  | 

 

در کنار تهیه ویژه نامه «حوزهدانشگاه»  که برای شماره ۲۵ هفته نامه خبری-تحلیلی پنجره با کمک همکارانم انجام دادیم یادداشتی از بنده نیز منتشر گردید که در ذیل می خوانید:

 

مونتاژ علم و دین

تقویم ها اعم از رومیزی ، جیبی و کیفی ، فقط اشیاء زیبایی نیستند که یک سال باید آنها را تحمل کرد و جلوی چشم داشت و آخر سال دور انداخت. تقویم ، دفتر خاطرات یک ملت است و برگ برگش نشانی و یادی از واقعه ای ، شخصیتی ، مناسبتی . برخی آشنا و برخی غریبه ، گاهی با غم و روزی آمیخته به شادی ، موقعی فردی و زمانی ملی . هستند روزهایی که برای همه آشنا نباشند ، مثل روز ملی کیفیت و گاه آنقدر مهم که حسابی برایش همایش بگیرند و جشنواره برپاکنند و باز شناخته شده نباشد مثل : روز وحدت حوزه و دانشگاه ؛ که با نام روحانی شهیر دکتر محمد مفتح گره خورده است. خیلی ها فکر می کنند چون ایشان هم حوزوی بودند و هم دانشگاهی و بعد هم شهد شیرین شهادت نوشیدند ، این روز را به این نام نهادند. شاید عده ای از جوانان دانشجو هم برای اینکه بین حوزه و دانشگاه وحدت ایجاد کنند دانشگاههایی را که تلفیق میان این دو نهاد علمی است انتخاب کردند. یعنی در آخر بشوند یک روحانی دکتر و یا دکتر روحانی و این طور بشود آوای وحدت سر داد. شاید به مرور زمان هم بود که خیلی چیزها رنگ باخت و درس های حوزوی و دانشگاهی فقط کنار هم قرار گرفتند ، بی قرابت و  با رقابت ! درسهایی که از دور و نزدیک آدم را یاد اجناس می اندازد که قسمی از آن از مملکتی آمده و باقیش هم واردات جای دیگر و در سرزمین ثالثی بر هم سوار شده اند ؛ یا به تعبیر علمی ، مونتاژ می شوند تا به دست مشتری برسند و طبیعی است که کیفیت آنها هم چندان مناسب نخواهد بود ، بس که از هر گوشه اش زده شده. اصل نیست ، اصیل هم نیست. آنچنان هم که باید و شاید برای خریدار موثر نیست.

 این مساله هم مثل خیلی چیزهای دیگر جامعه ما به گذشته باز می گردد و ریشه ای دارد به پهنا و درازای تاریخ. دارالفنون را که می شناسید. مشیرالملک برای اینکه محصلین این مدرسه به کلی از حقوق اسلامی عاری نباشند درس فقه را هم یکی از مواد تحصیلی قرار داد. اما علمای وقت که فراگرفتن فقه را درد حدود صلاحیت طلاب علوم دینی نمی دانستند هیچکدام تدریس فقه را در آن مدرسه قبول نکردند.[1]


-جلال آل احمد ، در خدمت و خیانت روشنفکران، ص 46[1]

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 10:5  توسط محمد آقاسی  | 

 

با این مطلب مهمان الطاف کلبه با صفای نیلوفرانه بودم. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم چراغ دلشان همیشه پر نور باشد.مطلب را می توانید در اینجا هم بخوانید : 

www.mahdiya13.blogfa.com


 

شرح درد سرخ

 

افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق

این بوی زلف کیست که جان می دهد به من

«هوشنگ ابتهاج / سایه»

 

سن و سالمان که کمتر بود سرمان هم بند چیزهایی بود که الان خنده دار است. هرچند پایه شاکله آدمی را همان موقع ها درون و بیرون شکل می دهند. هرچه درون غنای معنوی بگیرد بعدها مرغ دل پر می گیرد و به میزانی که بیرون هوای مذهبی جاری باشد ، حرکتهای دینی بعدی شکل می گیرد؛ مگر استثناها و بعیدها که همیشه و همه جا رد پایشان هست. آن وقت ها با دائره المعارف ها و فرهنگ ها حسابی صفا می کردیم. تمام ذوقمان این بود که کسی این کتابها را هدیه دهد و ما هم انگار جا پای دانشمندان گذاشته و از الف تا یای کتاب که پر از اطلاعات بود را هول هول می خواندیم.

از همه مطالب آن کتابها یک چیز به خوبی یادم مانده ، آن هم راز و رمز گل ها. بحث عجیبی بود به این منوال که هر گلی درست است که رنگی و بویی دارد ، اما در بطن خود پیامی دارد که عشاق می توانند ضمن اهدای آن به یکدیگر ، معنا را هم به یکدیگر هدیه دهند. خلاصه بساطی شد این لیست گلها که از میمون تا گلایول در آن ردیف بود. قبل ترش اگر در هوای بچگی با دوستان کنار مغازه طلافروشی می ایستادیم و برای همسرو همسفر خیالی آینده کادو انتخاب می کردیم یا از میان پلاکهای نام آنچه به دل می نشست را می جستیم ، دیگر جلوی گل فروشی جای به خط شدنمان بود مثل سربازی. مقداری که از این روزها گذشت البته جلوی گل فروشیهای محل تنها شدم و جذابیتش همگانی نبود. در عجب بودم که چرا گل زرد نشانه از تنفر است و گل رز یا گل سرخ که لباس قرمز به تن دارند گل ابراز عشق ؛ و چه می دانستم که از سه رنگ اصلی است یا شعرا چرا و چگونه از سرخ در اشعارشان استفاده می کنند.

زردی رخ آینه ست سرخی معشوق را    /   اشک رقم می کشد بر صحف خط و خال 

 (غزلیات شمس تبریزی)

و فهمیدم که این قصه سر دراز دارد در شعر و ادب فارسیان و معنای چند وجهی اش برای استفاده در نظم و نثر جان می دهد و «از طراوت الفاظ و معانی ، چون یاقوت رمانی» را مثلا سعدی در گلستان آورده است و یاقوت گرانبها را به سرخ نزدیک کرده یا سرخ را از یاقوت پر ارزش وام گرفته ؛ یا حافظ از یاقوت حمرا چنین سروده :

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن / که آن مفرح یاقوت در خزانه توست

 و همین طور  در میان گلهای خوش الوان مخلوق حق یکتا گل سرخ رویی دیگر شناختم شقایق نام :

گل بوستان رویت چو شقایق است لیکن / چه کنم به سرخرویی که دل سیاه دارد  (گلستان سعدی)

کم کم دستم آمد که هر چیزی یا هر کسی نامی دارد و صفتی که متناسبش رنگ و لعابی می یابد و بویی و اگر محبوبت باشد می توانی بویش را حس کنی از پس هزاران فرسنگ و عمق رنگش را طی کنی از پس هزاران لایه اشک که رمز میان محب و محبوب چشم است و نامه بر و نامه خوان و نامه رسان اشک.  

ماجرای تتبعم پیرامون رنگ عشق سالهای سال با من که در پی محبوبی بودم می گشت و آنچه نمی داشت می خست ، راه کج و معوجی را طی کرد تا هنگامی که ذهنم قد کشید و در مقاتل دیدم حسین بن علی - که بر خود و خاندانش درود و سلام خداوند باد- آن عاشق حقیقی است ، هر چه در عرصه میهمانی رسیدن به معشوق حقیقی یعنی کربلا پیشتر می رفته ، صورتش سرخ تر و یا به تعبیر شاعرانه گلگون تر می گشته . انگار آتش عشق صورتش را بر می افروخته. سرانجام هم او بود که دسته گلی سرخ از خون بدنش به خدایش تقدیم کرد. صحنه عاشقانه که در هیچ روز تاریخ تکرار نشده. به حجم نازنین بدنش زخم خورده و به اندازه سر تا پایش غرقه خون شده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 23:35  توسط محمد آقاسی  | 

 

[در زمان رژیم پهلوی] آمريكايی ها هواپيماهاى جنگى و بقيه‌ى ابزارهاى خودشان را به ما مى‌فروختند؛ ولى اجازه‌ى تعمير آنها را به ما نمى‌دادند! البته داستان آن فروشها هم داستان عجيبى است. آن روز صندوق مشتركى بين ايران و امريكا وجود داشت كه بنده اوايل انقلاب كه به وزارت دفاع رفتم و در آن‌جا مشغول كار شدم، اين را كشف كردم؛ بعد به مجلس رفتم و آن را پيگيرى كردم، كه متأسفانه تا امروز هم امريكاييها جواب نداده‌اند! صندوقى با نام اختصارى F.M.S داشتند كه دولت ايران پول را در آن صندوق مى‌ريخت؛ اما قيمت جنس و نوع جنس و برداشت پول را امريكاييها به عهده داشتند! وقتى انقلاب پيروز شد، ميلياردها دلار در اين صندوق پول بود كه هنوز هم امريكاييها جوابى نداده‌اند و آن پولها را به ملت ايران برنگردانده‌اند.


از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران ، حضرت آیت الله خامنه ای (مدظله العالی)

دیدار با دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر -  22/12/1379

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 16:58  توسط محمد آقاسی  | 

 

آدم ربایی و فکر ربایی

 

امام موسی صدر

رهبر شیعیان لبنان که بیش از سی سال است از سرنوشت ایشان خبر موثقی در دست نیست.حضور ایشان به عنوان یکی از مغزهای متفکر جهان اسلام می توانست دارای منافع راهبردی جدی باشد همانگونه که در لبنان باعث اعتلا شیعیان و ائتلاف مسلمانان و اتحاد بر ضد صهیونیستها گردید.

 

چهار دیپلمات ایرانی که توسط فالانژها و با حمایت صهیونیستها ، این متحدان همیشگی امریکا ربوده شدند و خانواده هایشان سالها چشم انتظار آنها هستند.

 

 

شهرام امیری دانشمند جوان ایرانی

 

و اکنون

 بکتاش فتاحی، امیرشهرزاد امیرقلیخانی، علی امیرنظمی و حسن سعید کشاری نیز همگی به دلایل واهی از مدت ها قبل بدون برگزاری دادگاه و یا اعلام جرم در زندان های آمریکا به سر می برند.

محمود یادگاری یکی از شهروندان ایرانی است که بهار سال 88 در کانادا دستگیر و زندانی شد و هم اکنون نیز در آمریکا زندانی است . علیرضا عسگری نیز از 3 سال قبل تا کنون در ترکیه ناپدید شده و بر اساس مدارک و شواهد به آمریکا منتقل شده است.

امیرحسین اردبیلی دیگر تبعه ایران است که 2سال قبل در گرجستان بازداشت و به آمریکا انتقال داده شد چندی قبل دادگاهی فرمایشی برای او تشکیل شده و گفته می شود هفته آینده قرار است برای اردبیلی حکم صادر شود.

شهرام امیری شهروند ایرانی دیگری است که از خرداد ماه برای سفر حج عمره به عربستان عزیمت کرد، در آنجا ربوده شد و به گفته مقامات وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی ایران به ایالات متحده منتقل شده است.

محسن افراسیابی بازرگان ایرانی در آلمان و مجید کاکاوند دانشجوی مهندسی برق در فرانسه دستگیر شده اند ، نصرالله تاجیک سفیر سابق ایران در اردن نیز توسط دولت انگلیس زندانی شده و واشنگتن بااعمال نفوذ مانع از آزادی آنان شده و مقدمات انتقال آنان را به آمریکا فراهم کرده است.


 

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 18:45  توسط محمد آقاسی  | 

 

سابقه تاریخی روابط ایران و امریکا به سال 1856باز می گردد که فراز و فرودهای جدی را در این مدت داشته است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و به وضوح بیشتر پس از فتح تاریخی لانه جاسوسی ، رابطه امریکا با ایران بر مدار دشمنی آشکار می چرخد. اما این بدان دلیل نیست که پیش از این تاریخ دوستی و تعامل مناسبی با کشورمان داشته است. به عبارت دیگر امریکا از نخستین روزهای برقرار ی ارتباط سلطه بر ایران را استراتژی خود قرار داده است. در بسیاری از موارد ژستی فرهنگی داشته اما در عمل طور دیگری رفتار می نموده است ، عوام فریبی همراه با چاقو زدن از پشت .

به عنوان نمونه در گزارش عملکرد سال 1962 کمیسیون مبادلات فرهنگی و آموزشی ایران و امریکا به صراحت به «نقش برنامه های فرهنگی در پیشبرد اهداف سیاست امریکا» اشاره شده :

1-    آموزش رهبران ، متخصصان ، معلمان و جوانان از طبقه متوسط

2-    تشویق به ایجاد تخصصها و حرفه های جدید

3-    استمرار نشانه های علاقه به منافع امریکا در میان ایرانیان

4-    کمک به رشد آموزش متوسطه

5-    کمک به تبلیغ زبان انگلیسی به عنوان ابزار رشد و گسترش ارتباطات با جهان خارج

6-    کمک به رشد آموزش عالی و قوت بنیه علمی دانشجویان

علاوه بر این ، در سالهای بعد نیز با ادامه روند هدفگذاری در سند مربوطه به برنامه 1964 برای مبادلات فرهنگی و آموزشی ، اهدافی به مراتب صریح تر و با قابلیت سنجش و تحرک بیشتری ذکر شده است :

1-    امریکا را به عنوان ملتی قوی ، دمکراتیک و پویا نشان دهد.

2-    ایرانیان را از احترام عمیق امریکاییان نسبت به تاریخ طولانی «پرشیا» و دستاوردهای آن آگاه کند.

3-    نشان دهد که مردم امریکا در آرزوهای بالنده ایرانیان برای رسیدن به پیشرفتهای فردی و ملی شریک هستند.

4-    در توسعه و تقویت آموزش زبان انگلیسی برای گسترش ارتباطات با غرب به عنوان ابزاری در فرایند نوسازی ایران مشارکت کند.

5-    ایرانیان تحصیل کرده در امریکا را به مشارکت در نوسازی ایران تشویق کند.

با مروری دقیق بر مجموعه اسناد موجود می توان علاوه بر اهداف اعلام شده در بالا ، جنبه هایی دیگر از این اهداف را که با صراحت یا به طور ضمنی مورد توجه قرار گرفته استخراج کرد و به فهرست زیر به عنوان اهداف اِعمالی رسید :

1-    ترویج ارزشها و شیوه زندگی امریکایی به عنوان الگوی آرمانی

2-    گذار از جامعه سنتی و تقویت طبقه متوسط غربگرا

3-    جهت دهی به دانش و دانشگاهها

4-    گسترش زبان انگلیسی به عنوان زبان علمی و ارتباطی

 

 اسناد به نقل از : دیپلماسی فرهنگی امریکا در ایران ، انجمن ایران و امریکا

نوشته : حجت الاسلام و المسلمین دکتر آشنا

فصلنامه مطالعات تاریخی / سال دوم / شماره نهم / پائیز 1384

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 15:24  توسط محمد آقاسی  | 

 

سيد افشين قطبي فرزند سيد محمد قطبي در نوزدهم بهمن 1342 (8 فوريه 1964)٬ در شيراز به دنيا آمد.قطبي تا سال 1357 در ايران زندگي مي‌كرد.او از سال 1360 تا سال 1370 در باشگاه‌هاي آليتاليا٬ آتوباهن٬ ولي ايگلز و فلايرز آمريكا بازي كرده و بعد از آن تا سال 1376 در دانشگاه لس آنجلس بازيكن بوده و صاحب مدرك مربيگري حرفه‌اي A شده است. او از (UCLA) دانشگاه كاليفرنيا در لس آنجلس درجه مهندسي برق گرفته است. بازگشت قطبی در سال 1386 (2007) و حضورش در تیم پیروزی ( یا پرسپولیس ، مناقشه ای که هرگز حل نمی شود ) باعث ایجاد تغییری جدی در فوتبال ایران ، خصوصا سطح مربیگری شد.

 ادب ، نزاکت و اخلاق ، جای ناسزا ، فحش و کج خلقی را گرفته بود. روحیه داشتن به عنوان ارزشی جدی تلقی شد و در حقیقت لیگ برتر فوتبال ایران فصل تازه ای را تجربه می کرد. فصلی که به مذاق مخاطب فوتبال هم خوش آمد و حمایت از افشین قطبی سراسری شد. شکی نیست این حمایت از طرف هواداران تیم هم بیشتر نمود می یافت. حضور پرشور و بیش از گذشته تماشاچیان در ورزشگاهها به هنگام بازیها موید این مطلب است.اوج این حمایتها تا قهرمانی تیم سرخپوشان ادامه داشت.

اما با پایان یافتن آن دوره حمایتها هم فروکش نمود. چرا که کم کم افشین قطبی هم تغییر ذائقه داده بود. برای مربیگری فصل بعد پول بیشتری مطالبه می کرد و از سیاست یک بام و دو هوا برای پذیرفتن این مسوولیت سود می جست. حامیان این سرخپوش جدید هر روز بیش از قبل متعجب رفتار جدید او شده بودند . تغییرات به سرعت اتفاق افتاد. قهر او و رفتن به دوبی هنگام سرمربیگری فصل جدید تیم پیروزی زیبائیهای حضور او را به کام همه فوتبال دوستان و اخلاق مداران تلخ کرد. قطبی تغییر کرده بود یا تغییرش داده بودند ؟ اما بعد از مدتی سکان هدایت تیم ملی فوتبال ایران را هم به عهده گرفت و علی رغم همه وعده هایش نتوانست پیروزی را از آن ایرانیان نماید.

 

 

حضور افشین قطبی بار دیگر نشان داد که ایرانیان در همه عرصه ها دنبال پدیده هستند. پدیده هم از نگاه آنان هرکس یا چیزی است که سیاق تازه ای را ارائه کند. از این روست که سیاستمداران و سخنوران و سایر نخبگان و تاثیرگذاران اجتماعی که تلاش می کنند حرف جدید بزنند و یا حرف های خود را در قالب جدید عرضه کنند می توانند مدت زمان طولانی تری را در میان افکار عمومی زندگی نمایند. در غیر این صورت تنها عده ای خاص حامی آنها خواهند ماند. افشین قطبی آنگاه که نو بود و حرف تازه ای برای گفتن داشت ، در کنار خود حامیان جدی داشت. حامیانی که آنچه از آنها می خواست برآورده می کردند. اما دیگر مثل سابق نیست. او هر آنچه خواست تا با گفتارش مردم را از شکست و نرفتن به جام جهانی فوتبال قانع کند نتوانست. دوره هیجان حضور او تمام شده بود و اینک مردم عاقلانه فقط از او نتیجه می خواستند و نه حرفهای زیبا و شیک. عقلانیت، صعود در جدول تیمهای فوتبال جهان را طالب بود و نه سقوط. در این میان حرفهای امیدوارکننده قطبی هم مرهم نمی شد و نشد. اگر روزی قطبی از مردم می خواست که ورزشگاه را پر کنند تا تیمش بازی بهتری داشته باشد و این اتفاق می افتاد ؛ دیگر زمان آن گذشته و بازی با ایسلند و حواشیش اثباتی بر این مدعاست. آری ، دوره هیجان پایان رسیده و بعید است امروز هم خواست او برای پر کردن ورزشگاه آزادی به اجابت برسد. به نظرم مرور زندگی فوتبال ایرانی قطبی می تواند درس خوبی برای همه باشد. برای آنهایی که می خواهند در عرصه اجتماعی فعالیت کنند. خوب است که سیاستمداران و سیاست ورزان هم اندکی در این زندگی تامل داشته باشند و تا پیش از ختم شدن دوره بروز اجتماعیشان دست از عاطفی و هیجانی حرف زدن بردارند. از دیگر سو مردم ما هم باید فرابگیرند که هیچ چیز نمی تواند جای خالی خرد ، عقلانیت و تدبیر را بگیرد. این به معنی تخطئه احساسات نیست ، بلکه باید هر چیز را در جای خودش قرار دهیم و به فراخور از آن استفاده نماییم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 9:37  توسط محمد آقاسی  | 

 

یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم هوای تو کرده است[1]

پا که در حریمش می گذاری انگار از صحرای خشک معصیت و غفلت خودت عبورت می دهند. روز که باشد داغی آفتاب می سوزاند و در شب  با هرکه باشی تنهایی را حس می کنی. بی خود اسمش صحن جامع رضوی نیست. انگاری همه دنیا را هم می توان در صحن جا داد. می کشدت به سمت خودش. می گویند آن حوالی نشسته و به زوارش خوش آمد می گوید. می روی ، تفتیده ، تشنه . ماهی ای شده ای که از آب بیرون افتاده و بوی آب به سمت خودش می کشاند. تشنه ای ؟ سیراب خواهی شد. قدم از قدم برداشتنت به جان کندن می ماند . لحظه لحظه ها را که دور افتادی یاد می آوری و دوست داری زودتر برسی . اما تمام نمی شود. گنبد طلا را نشانه می گذاری . سری به علامت سلام خم کردی و دیگر بلند نمی کنی . خجلی . چه کسی نیست ؟ انگاری همه این طورند. شاید هم می خواهد این طور حس کنی . دوست داری صدایت کند : « اِرفَع رَاسک » همه چیز دنیا را پشت سر می اندازی با این گامهای میان خوف و رجاء . «راهم می دهد ؟» گام اول  و

 « آقای من » گام بعدی.

صحن قدس که می رسی می ایستی. گنبد از تیررس نگاهت گم شده. می ترسی که جزء باریافتگانش نباشی. خوب که می گردی نوک گنبد دلداریت می دهد. می خواندت  ، و کبوترانی که در آن حوالی می چرخند. تشنه ای ؟ می دانم که سقاخانه میان صحن سیرابت نمی کند. چه شد ؟ سقاخانه را که دیدی دلت لرزید ؟ یا کودکی که لیوان برداشته و روی نوک پا ایستاده و می خواهد سیراب شود ؟ چرا ؟ آب و عباس ؟ یادت آمد ؟ «بلند بگو یا اباالفضل» ، دیگر تشنگی ات عطش شده . سریعتر می کنی قدمهایت را. «نکند من هم نرسم ؟ نکند راهم ندهد ؟ نکند...» می شود از دور هم فهمید که بغض کرده ای . پلک هایت سد شده اند اما توان نگاهداری از کف داده اند. تشنه ای ؟ می دانم سیل اشکهایت هم سیرابت نمی کند. اما تاریکی و خنکی راهرویی که وارد شدی تسلی می دهدت که تشفی نزدیک است. آماده ای ؟ هنوز تشنه ای می دانم. نزدیک است.

وارد صحن گوهر شاد که می شوی همه چیز آبی است ، دور تا دور. ماهی به رودخانه افتاده است : « المومن فی المسجد کالسمک فی الماء »[2] برای سیرابی بنوش . به همان دیوار ورودی تکیه می کنی . می بینی گنبد چه قدر نزدیک است. انگاری در این نزدیکی و در این آبی آرامش بخش بناست که نو شوی ، تازه شوی . کهنگی ها را جا بگذاری..  قدم از قدم که بر می داری دیگر در جویباری تا به سرچشمه برسی . دلت می لغزد ، این بار نه برای گناه ، بل برای دلدار . دیدار نزدیک است. بگذار قطره قطره اشکهایت سرازیر شوند در این دریای بی همتای مهربانی . لبهایت چه زمزمه می کنند ؟

«السلام علیک ایها الامام الرئوف...»



1-شعر از حسین منزوی

2-روایت عجیبی که اگر خوب دقت کنید داخل مسجد گوهر شاد نوشته شده و نشان می دهد معماری ایرانی چه قدر با تفکر همراه بوده و از اندیشه دینی بهره می گرفته . درست در دیوار روبرویی  هم این روایت ذکر شده است : « المنافق فی المسجدکالطائر فی السجن »

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 9:33  توسط محمد آقاسی  | 

می گفت : « تو این دوره و زمونه که سر تا پای همه ماهارو ماشینیسم غربی داره فرا می گیره خیلی اتفاقای کوچیک و پیش پا افتاده رو بزرگ و خیلی چیزای بزرگ و از یاد می بریم عادیه. ینی عادی که نه ، برامون عادی شده و هیچ وقتی برای فکر کردن بهش نمی ذاریم. صبح پا می شیمو سگ دو می زنیم برای رسیدن به یه لقمه نون که دیگه مهم نیس برامون حلال یا حروم بودنش تا شب . شبم خستگیه و کوفتگیه شهر و کول می کنیمو میاریم خونه واسه زن و بچّمون. از بسم با این و اون دهن به دهن شدیم اصابمون به قول قدیمیا ترید شده. فرداها و پس فرداهامونم با یه تفاوتای کوچیک همین شکلین . ممکنه رنگ پیرانامون یا زود و دیر شدنهای تو خیابون فرق کرده باشه و الّا ماجرا همون ماجراس . حالا کسی هس بپرسه واسه چی ما تو این دنیا پا گذاشتیم ؟ یادتون هس یه روزی بناست بمیریم ؟ بریم ؟ برا رفتن فکری نکردیم. برا مردن کاری نکردیم . یادمون رفته می میریم همه. وقتشم ملوم نیس...»

گفتم : « چند وقته پیش تو بزرگراه مرحوم جلال آل احمد تبلیغی بزرگ زده بودن که زندگی ایده آل با اِل جی دیجیتال . با خودم کمی فک کردم و اینطوری عوضش کردم : زنگی ایده آل با محمّد وآل . جایی سراغ داری این تبلیغ و تو شهر نصب کنیم ؟ »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 8:59  توسط محمد آقاسی  | 

در دوران تحصیل دانشجویی داشتیم که دیگر سنوات تحصیلش تمام شده بود. یعنی آنقدر در دانشکده مانده بود و با نمراتش دسته گلهای فراوان به آب داده بود که باید کم کم جول و پلاس دانشجویی اش را جمع می کرد و از دانشگاه اخراجش می کردند. اما جالب آنکه هر روز تیپی اروپایی منش می زد؛ با کلاه کج یا ریش پروفسوری، گاهی سر تراشیده و گاهی گیسویی بلند ، انواع و اقسام سیگارهای فرنگی و این اواخر هم پیپ به گوشه دهان می گرفت. همیشه هم تا یاد دارم یا کتابهای دکتر – منظور شریعتی است و این قماش به اصطلاح سعی می کنند ، با کلاس از آن مرحوم یاد کنند- یا سروش و پوپر این ها را دست می گرفت. همه هم می گفتند که عجب باسواد است و برای ما که تازه پا به محیط علمی گذاشته بودیم عجیب بود که آدمی نمره نیاورد و با سواد باشد و یا دوستانش حسابی روشن فکر بدانندش. البته نه اینکه هر که نمره آورد با سواد است و یا آنها که نمی یاورند لزوما این گونه اند. اما شخص پیش گفته از فرط روشن فکری از دروس پیش پا افتاده هم گریزان بود؛ و به تعبیر جلال آل احمد – که خدایش رحمت کناد-  :« روشنفکری وقتی امکان حصول می یابد که آدمی فارغ از غم نان و جامه و قوت بتواند به سیر در ملکوت بپردازد و دست کم ساعاتی در روز فرصت چنین سیری را داشته باشد.» آن روزها می گفتیم که فضای فرهنگی دانشگاه در ارتباط با علم مد زده است.علم تولید نمی شود اما همه خود را مُلا و باسواد می دانند ، یعنی هم تیپ از مذهب اخذ شده ، و هم آنان که تلاش می کردند از فرق سر تا نوک پا غربی یا شرقی شوند و طیف میانه این دو نقطه. با سوادی و روشن فکری به تیپ و مد بود و الان هم هست.آن وقتها گاهی یک بحث مد می شد، گاهی یک کتاب ، گاهی یک شخص، یک نوع مقاله و این چیزها.مثل لباس یا تیپ که کورکورانه تقلید می شود و مقلَّّدش نه برای من مهم است که الان بکوبمش و نه برای آنکه از او تقلید می کند. گاه شرقی و گاه غربی است. برخی مواقع هم وطنی است که به ذائقه در می آورند با مارک چین،ژرمن و یا آنگلوساکسونها. اصلا اینهایش مهم نیست. مهم این است که مد شده. و علم هم اینگونه بود در دانشگاهها و الان هم هست. بی اندیشه مدام. اساساً به نظر می رسد بند ناف محیط های فرهنگی جامعه ما را با مد بریده اند. انسانهایی که در این محیط ها می زیند با ملاک و معیار مد های علمی روز سنجیده می شوند؛ و نه فقط بخواهم به دانشجویان بتازم که خودم جزیی از آنان بوده و هستم. طلاب جوان با مد علمی مخصوص خودشان عمامه های بلند می گذارند و یا محاسن بلند می کنند ، حال آنکه زیّ اساتید ، مراجع و بزرگان علم و عمل حوزه اینچنین نیست. آنها هم برای روشنفکرمآبی حرفهای قلمبه و سلمبه برای مردم می بافند بی آنکه خود به بطن آنها پی برده باشند. اساتید ما در دانشگاهها – خاصه مدرسان محترم علوم انسانی-  نیز به گونه ای دیگر در پی مد علمی اند خواسته یا نا خواسته؛ و با عنایت به فضای مجازی اینترنتی موجود بلا فاصله از آنچه در دنیا مطرح می شود استفاده می کنند و مسایل موجود جامعه ما را نیز همان که در غرب است و یا دیگر کشورها یکسان می پندارند و اینچنین شده که علم ما و عالم ما با مساله بومی و خودی پیش نمی رود.  این گونه حرکت علمی در محیطهای عملی جامعه هم تسری پیدا می کند. چرا که همان متعلمانند که مدیران جامعه می شوند.کارشناس ، ارشد می شود و بعد هم دکتری می گیرد و سپس مدیر. مدیران یا با مشورت اساتید دانشگاه و یا با آنچه آموخته اند بلافاصله آنچه به عنوان روند علمی مد می شود را به کار می گیرند وتلاش می کنند این کار خود را به عنوان نمودی از کارآمدی دستگاه یا مجموعه خویش به نمایش بگذارند.

زمانی که در جمهوری اسلامی ایران چشم انداز  20 ساله ، همگام با بسیاری از مسییرهای علمی موجود در دنیا ، مصوب و ابلاغ گردید ، بسیاری از نهادها ، سازمانها و ارگانها اقدام به تهیه و تدوین سند مشابهی برای ادامه مسیر حرکت خویش نمودند. بنیاد شهید و امور ایثارگران ، جهاددانشگاهی ، دانشگاه پیام نور ، بهزیستی و ... از پیشگامان تهیه سند چشم اندازشان بودند. یک اصل ذاتی تهیه این سند تلاش برای بهتر شدن مجموعه شان بوده است.اضافه کردن چنین بارهایی به مجموعه برای بهین شدن شرایط است. اما آیا این اتفاق افتاد ؟ آیا حرکتی جدی صورت گرفت ؟ بدیهی است که هم شرایط حاکی آن است که این اتفاق نیفتاده است و هم فضای فرهنگی حاکم بر سیستمهای بوروکراتیک (سازمانی ) جامعه ما توان پذیرش چنین محتواهایی را برای حرکت ندارند. نگاه سنتی مدیران ، کارگزاران اجرایی فرسوده و چشم به حقوق، و نیز نبود فرهنگ پیشرفت و حرکت رو به جلو از مهمترین عوامل این عدم پذیرش است.

علاوه بر سند چشم انداز موارد دیگر علمی هم بوده اند که چنین برخوردی با آنان شده است. مدتی است تشکیل کانونها و یا اتاقهای فکر در سازمانها و ادره های دولتی مد شده است. چرا ؟ طبیعی است ، احتمالا آن سوی دنیا این امر اتفاق افتاده و مدیر موفق کسی است که حتما اتاقی برای فکر کردن داشته باشد و سوال اینجاست که آیا احتیاج به اتاقی اضافه ، حقوقی اضافی و یا دنباله سازمانی اضافه است یا سازمانهای ما احتیاج به نیروی تازه ، انرژی تازه و حرکت تازه برای پیشرفت هستند ؟ ما با محاسن غرب هم عین معایبش برخورد می کنیم. اصلا تفکیکی بین این دو مقوله قائل نیستیم. هر آنچه آنجا شده این جا هم بشود عالم دگرگون می شود و اگر نشود عقب افتاده های لدبخت جهان سومی هستیم.از اینرو اتاقهای فکر که می بایست محلی باشند برای تصمیم گیریهای استراتژیک تبدیل به پژوهشکده ها و پژوهشگاههای شده که خود می بایست کار دیگری را انجام دهند. چند هیئت علمی محترم که در حال حاضر همه جورشان را داریم – چون مدرک دارند و سوادشان مهم نیست برایمان و لابد رابطه شان بر سابقه شان هم می چربد – مجددا در اتاق فکر جا می گیرند و باز روز از نو و روزی از نو ، همان روال تحقیق و پژوهش پژوهشگاهها و پژوهشکده ها را مدام تکرار می کنند. پس فرقی میان اتاق فکر و مرکز پژوهشی نمی توانی یافت. در حالیکه اتاق فکر محل تصمیم گیریهای استراتژیک است و ضرورتاً نیاز به حضور چند دکتر نیست. ممکن است افرلد عالم و متخصصی باشند و بتوانند امور را هم اداره کنند.

کمیته نظام پیشنهادات – که در  جهاددانشگاهی واحد تهران هم راه اندازی شده است-  از همین جنس است. سازمانی که توانایی اداره امور حداقل یخود را ندارد با این چیزها خود را بزک می کند تا مقبول مدیران و مخاطبان افتد و تا حدی فضای عمومی داخلی خود را اقناع کند.نظام پیشنهادات در جایی شکل م یگیرد که فرهنگ گفت و گو و پذیرش حاکم است ، نه در سازمانی که مدیرانش یکسویه عمل می کنند و فضای تعاملی میان آنها و زیردستانشان برقرار نشده است. کمیته نظام پیشنهادات در جامعه ای شکل می گیرد که همه وظایف قانونی سازمانها به خوب انجام می شود و این کمیته با دریافت پیشنهادات حرکت به سمت جلو را راه انداز ی و تداوم می بخشد. نه در سازمانی که تا وضعیت تعادلی خویش فاصله دارد. اما چاره چیست ؟ تا مطابق مدهای جدید دنیا عمل شد راهی از پیش نمی بریم. تا گرته برداری رفتاری جایش را به بذرافشانی علمی ندهد همین گونه ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:32  توسط محمد آقاسی  | 

 

راجع صبح،‌سحرخیزی، بامداد و .... خیلیا حرف زدن. منو شما هم خیلی چیزا شنیدیم و بلدیمو از بریم. بعضیا معتقدن صبحی زیبا است که با صبحانه ای مقوی و سرشار از ویتامین آغاز بشه، این طوری آدم تا دم غروب شارژ شارژ و سرحاله. عده ای اعتقاد دارند صبح را باید با لبخند آغاز کرد. یه سری میگن آدم باید صبحها یه مقدار بدوه و ورزش کنه و یه مقدار هم ورجه وورجه داشته باشه.

اما واقعا یعنی آدم یه همچی روزایی خیلی خوشحاله و ناراحت نمیشه ،یا نه کمتر ناراحت میشه؟ واقعا بربریو خامه و دویدن و خنده یه چنین معجزه ای می تونه بکنه؟

با احترام فراوان به همه اونهایی که این کارو میکنن و یا از این حرفها می زنن من

می خوام یه صبح دیگه رو هم به حرف های بالا اضافه کنم. حالا انتخاب بهترینش با خودتون باشه.

به نظر من اون صبحی قشنگه- اگه حتی به لحاظ جوی و از نظر هواشناسی بدترین روز باشه- که وقتی آدم چشماشو باز می کنه، چهره محبوبشو، چهره اونی که خیلی خیلی دوسش داره ببینه. اولین حرفها و سلام و علیک رو با اون داشته باشه و همون اول هم با زمزمه های عاشقانه از خواب بیدار بشه.  

به این میگن صبح. حالا صبحانه و ورزش و لبخند می چسبه. خلاصه از ما گفتن بود:

 

در چشم، بامدادان، به بهشت بر گشودن

نه چنان لطیف باشد، که به دوست برگشایی 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 10:10  توسط محمد آقاسی  | 

 

جاوا اسكریپت