تبليغاتX
محمد آقاسی - نقد فیلم ها

  منشر شده در شماره ۸۲ نشریه پنجره - ۳۰ بهمن ۱۳۸۹

 

متنی که ایکاش ابراهیم حاتمی کیا بخواند

 

پیش‎تر هم گفته بودند که 22 بهمن امسال نمایش فیلم «گزارش یک جشن» است، اما بس که برنامه شب‎های قبل جشنواره به هم ریخته بود، قدری نگرانی را بیشتر می‎کرد؛ هم اگر باشد، چه ساخته شده و اگر نه، چه باید می‎دیدیم؟ گوش‎هایم را تیز کردم تا پاسخ سئوال خانمی که از دو نفر دیگر می‎پرسید چه دیده‎اند را بشنوم که گفتند: «فیلم حاتمی‎کیا، ولی چه فایده! حاتمی‎کیا هم اون‎طرفی شده.» و تا پای صندلی بود که نوجوانی و جوانیم را که با فیلم‎هایش گذرانده بودم با خودم مرور کردم. تا جایی‎که به یاد داشتم با آژانس شیشه‎ای بود که به‎طور جدی با سینما پیوند خوردم و بعد از دیدنش چند تا مجله سینمایی خریدم و تا به امروز... یعنی کدام‎طرفی شده؟ چه ساخته؟

 

گزارش گزارش يك جشن / پنجره

 

... همراه با مهاجر. مهاجر در حالت صعود. پلاک‎ها در اثر وزیدن باد به بازی درآمده‎اند. مهاجر اوج می‎گیرد و از ما فاصله می‎گیرد و از ما فاصله گرفته و به داخل ابرها می‎رود. ما می‎مانیم. به محض ورود به داخل ابرها، صدای مهاجر طنین‎ می‎گیرد؛ طنینی به وسعت جهان.

 

متن كامل را در لينك زير يا قسمت ادامه مطلب مطالعه نماييد.

متن به صورت pdf

لينك اصل مطلب در هفته نامه پنجره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 9:29  توسط محمد آقاسی  | 

 

مروري نوشتاري بر فيلم نفوذي/ منشر شده در شماره ۷۹ نشریه پنجره

 

سينماي دفاع مقدس از سه حيث براي ما داراي اهميت است. اول آنكه با آن توانسته ايم گونه اي بومي را بنيان نهيم كه بسيار هم به مولفه هاي فرهنگي ما نزديك است. دومين دليل اهميت در مهم بودن دفاع مقدس مستتر است و روايت آن دوران تاثيرات جدي فرهنگي ، از جمله بالارفتن هم بستگي اجتماعي را در پي دارد. سوم آنكه اين گونه سينمايي به خصوص در دوران اوج خود يعني دهه شصت توانسته تاثيرات برون مرزي داشته باشد و خود مي تواند راه مطمئني براي صدور پيامهاي ما به جهان تلقي گردد كه البته انجام اين امر منوط به آماده شدن شرايطي است.(بقيه در ادامه مطلب و لينك زير)

 

نفوذي - پنجره

 

متن اصلي در هفته نامه پنجره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 9:8  توسط محمد آقاسی  | 

 

نگاهي به فيلم "طلا و مس"
تصوير روحانيت در سينماي ايران
 
 

منتشر شده در سایت تابناک 

۲۹ ارديبهشت  ۱۳۸۹

 

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=99274

 

 

عرفان، علی رغم معنای بلندی که دارد و دشواری رسیدن به آن در عمل ، بسیار دم دستی و رسیدنی تعریف می گردد.خاصه در جامعه ما که معنویت در آن به عنوان یک ارزش تلقی می گردد و اهل آن دارای احترام هستند. متن مردم تلاش می کنند تا با تََاَسّی به چنین اسوه هایی زندگی خویش را معنا بخشند و آنگونه حیات داشته باشند.

 تشییع با شکوه حضرت آیت الله بهجت(رحمه الله علیه) از مراجع عظام تقلید که در شهر قم ، و همین طور مشایعت استاد اخلاق شهر تهران حضرت آیت الله مجتهدی (رحمه الله علیه) نمونه های تازه ای از این گونه عرض ارادت به ساحت معنویت است ؛ و شاید به همین دلیل باشد که بسیاری و نه همه ، تلاش می کنند در این جرگه وارد شده و اظهار نظر نمایند. ظهور و برزو عرفان های نو پدید و اقبال به آنان نیز نشانه ای دیگر بر اهمیت معنویت است و جالب آنکه بسیاری از سردمداران و پیروان این گروه ها را پس از مطالعه گروه هایی که شناسایی شده اند ، جوانان می بینیم. این در حالی است که به نظر می رسد میان تعریف شدن عرفان ، اخلاق و دین داری از سوی صاحب نظران و همین طور تعریف داشتن ما از این مفاهیم خلط جدی اتفاق افتاده است.

از اين رو مهم است كه بدانيم در فيلمي مثل «طلا و مس» كه در آن فضاي طلبگي به تصوير كشيده و شد و آن هم فضايي كه طلبه به دنبال سير كمالات است و نه فقط از بر كردن كلمات در چه مسيري گام برداشته : عرفان يا اخلاق ؟ و اين مسير چگونه ترسيم شده است؟ آیت الله جوادی آملی(حفظه الله) در کتاب حماسه و عرفان ، از معرفت قلبی که از طریق کشف و شهود حاصل می شود را عرفان می نامند.

 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 9:4  توسط محمد آقاسی  | 

 

منتشر شده در سایت تابناک 

۲۵ فروردين ۱۳۸۹

 

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=93433

 

 
تامس برتون باتومور در کتاب «نخبگان و جامعه» خود روشنفکران را متشکل از گروه هایی می داند که در آفرینش، انتقال، و نقادی محصولات فرهنگی و اندیشه ها نقش مستقیمی دارند. این عده از نظر او شامل نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، فلاسفه، اندیشمندان مذهبی، نظریه پردازان اجتماعی و مفسران سیاسی می باشند.
 
باتومور وجهه اساسی گردهم آمدن این افراد در کنار یکدیگر را ارتباط مستقیم با فرهنگ یک جامعه می داند. یعنی همانگونه که صاحبان حکومت و دولت در فرهنگ عمومی موثرند، اصحاب قلم، اندیشه و رسانه نیز دخیل هستند. روشنفكر خواندن آنها هم نه از اين نظر مهم است كه به عنوان طبقه اي ممتاز در جامعه بتازند،‌ بلكه از اين جهت مهم است كه ميزان تاثير گذاري خويش بر جامعه را بدانند. اما در رسانه ما و به خصوص رسانه ملی که با انبوه مخاطب روبروست چه چیزهایی فرهنگ سازی می شود و كارگردانان و برنامه سازان كه موثر در فرهنگ عمومي جامعه هستند ،‌ چه خوراك فرهنگي را به مردم عرضه مي كنند؟

نوروز 1389 سه مجموعه تلویزیونی «چاردیواری» از شبکه اول، «زن بابا» از شبکه سوم و «دارا و ندار» از شبکه پنجم صدا و سیما پخش گردید. این مجموعه برنامه ها طوری تنظیم شده بود که از ساعت 21.30 دقیقه تا 24، یعنی به مدت دو ساعت و نیم به طور متوالی پخش می گردید.
 
تکرار آنها در روز نیز باعث می شد که ذهن ها با این برنامه ها درگیر باشد. هرچند که زمان بندی و تنوع برنامه های نوروز امسال بسیار بهتر از سال های پیش در نظر گرفته شده بود و شاید خلل جدی در دید و بازدید های نوروزی ایجاد نمی کرد، اما سوال اینجاست که چه ضرورتی دارد این حجم برنامه های جذاب در یک مدت زمان کوتاه در کنار هم قرار گیرد و بلافاصله پس از ایام نوروز، مخاطب احساس فقر جدی نماید.
 
در این تحلیل می بایست تنوع فیلم های جذاب که شاید در طول سال به ندرت پخش شود، سایر سریال های که به خاطر جلب بیشتر سریال های پیش گفته ـ مثل محله طهرونی ها ـ چندان به چشم نمی آمد، مستندهای زیبا و تاثیرگذار را هم اضافه نمود. بهتر آن بود که یکی از سریال ها به صورت پیاپی و باقی به صورت هفتگی و یا یک روز در میان پخش شود تا هم مردم فرصت زمان بیشتری برای اندیشیدن داشته باشند که چه می بینند و هم کارگردان از بازخورد کارش در جامعه مطلع شود و بتواند همان کار یا کارهای آتی را به نحو بهتری در پیش بگیرد.
 
در این فضاست که مخاطب فعالانه پیامی که از سوی این خیل صاحب اندیشه دریافت می کند می تواند با تامل بپذیرد و هم زمان کار نیز به محک نقد می آید. جالب آنکه بلافاصله پس از ایام نوروز هر سه سریال به سرعت مورد تقدیر رئیس محترم سازمان صدا و سیما قرار می گیرند و این یعنی بستن راه نقد، چرا که از نظر ایشان هر سه سریال خوب بود و عنصر مهم جلب و جذب مخاطب را داشت. اما با این کار جلو نقدهای جدی به سریالها و برنامه های نوروز و مقاطع دیگری که این کار انجام می شود گرفته می شود. چرا که مدیران ارشد و تصمیم گیران و سیاست گزاران دیگر انگیزه ای برای تامل ندارند و اهل قلم هم نوشته ها را چندان موثر نمی بینند و نمی دانند.

نوروز امسال هم ازدواج خط اصلی هر سه سریال بود و هرچند تفاوتهایی در آن دیده می شد ، ولی در نهایت به همین جا ختم می شد.
 
 لابد همانطور که زمانی مشهور بود فیلمهای هندی با اشک و رقص آمیخته است ، آنچه محصول تصویری ایرانی است هم ازدواج است و شنیده اید از همه مردم کوچه و بازار که: «سر و ته فیلم های ایرونی هم اینه که کی با کی ازدواج می کنه.»

«چاردیواری» ساخته سیروس مقدم بود که کارگردان صاحب نامی است و به خصوص سریال های دنباله دار زیادی را ساخته و معمولا اقبال مردمی را هم در پی داشته است. «نرگس» و «اغماء» مشهورترین کارهای او در بین 14 سریالی است که کارگردانی نموده است. او در این فیلم تلاش داشت ضمن بردن مخاطب به حال و هوای محله های قدیمی از نوستالژیک سنت استفاده کند و آنها را جذب نماید که در این کار هم وارد بود. استفاده به جا از طنز و حضور آتیلا پسیانی هم در نقشی متفاوت از نکات مهم مجموعه بود. اما خط اصلی داستانی سریال او هم ازدواج بود، هر چند با کمی تفاوت.
 
 
 
 
این بار خبری از ازدواج یک دختر و پسر جوان دیده نمی شد، بلکه «نادر» و «مریم» که در پی یک ازدواج صوری و نیز با حمایت معنوی «آهو خانم» و همسایه هایی که در تنگناهای جدی زندگی شهری به شادی زندگی می کنند، نزدیک به چهل سال داشتند و پس از یک طلاق، مجددا با هم دیگر ازدواج نمودند. مقدم هرچند تلاش داشت مسائل و مشکلات دیگری چون اجاره نشینی، اشتغال، تمایل به تحصیل در خارج از کشور، بالا رفتن سن ازدواج و برخی آسیب های اجتماعی را هم به تصویر بکشد، اما ازدواج و رسیدن دو نفر به هم که به کلیشه فیلم ها و سریال های ما تبدیل شده است، قدرت فکر کردن راجع به این مسائل حاشیه ای را از مردم می گیرد و یا القای این نکته را هم در ذهن خواهد داشت که باقی موارد مهم نیستند و تنها ازدواج مهم است که باید به آن اندیشید. خصوصا القای این مساله در ذهن جوانان که بنا به دلایل متعدد امکان کمتری برای ازدواج دارند، تهییج کننده عواطف آنهاست.
 
 ازدواج «خیری» و «مهتاب» و علاقه مندی این دو با هم نیز مکمل داستان ازدواج «نادر» بود و حتی در بحرانی ترین موارد داستانی دزدی و یا در پی دزدان به کمک کارگردان می آمد تا داستان را ادامه دهد.

«زن بابا» را هم سعید آقاخانی کارگردانی نموده بود و از نامش هم برمی آمد که به ازدواج ارتباطی دارد. آقاخانی از مجموعه مشهور «ساعت خوش» شناخته شد و تا کنون در مجموعه های مختلف سینمایی و تلویزیونی بازی، بازیگردانی، کارگردانی و نویسندگی را تجربه کرده است.

 داستان اين فيلم هم به ماجراي يك ازدواج مي گذرد و كارگردان تلاش مي كند در حين كار پيام احترام به موي سپيد و بزرگترها و در نظر گرفتن شرايط آنها را هم داشته باشد،‌ اما محور كل سريال به ماجراي ازدواج «عزيز» مي گذشت. گاهي به خواستگاري مي رفت و قسمت عمده سريال هم به خواستگاري، ‌ازدواج و شروع زندگي با «ماهي خانم» را به تصوير كشيد. در اين سريال هم دختر و پسر جواني براي ازدواج به عنوان عناصر اصلي مطرح نبودند، ‌ولي ظاهرا كارگردان نتوانست اين غيبت ميمون را تحمل كند و ماجراهاي «بهبود» و «پريسا» را به عنوان چاشني در داستان سريال آورد. به هرحال اين سريال هم در گير و دار خواستگاري و ازدواج و شيريني ها و تلخي هاي آن دور مي زد. 
 


مسعود ده نمکی را با تمام کارهای رسانه ای مکتوب و غیر مکتوبش با یک ویژگی بارز می توان شناخت: پر مخاطب بودن. در روزگاری که دفاع مقدس و آرمان های آن در فرهنگ عمومی در حال رنگ باختن بود، با نشریات «شلمچه» و بعدتر با «صبح دوکوهه» پا به عرصه مطبوعات کشور گذاشت و توانست در آن فضا مخاطبان خوبی را جذب نماید. «فقر و فحشاء»، نخستین ساخته مستند او که توفیق توقیفش، به یاری نام جذابش آمد و با محتوای متفاوت جزء نخستین لوح های فشرده بود که به صورت غیر رسمی توزیع گسترده ای در سراسر کشور داشت.

«کدام استقلال؟کدام پیروزی؟» هم درست به همین منوال خوشنامی و توزیع غیر رسمی به خوبی دیده شد. نام گذاری مناسب و کم دردسر و پر محتوا یکی دیگر از ظرافت هایی است که او در کارهایش به خرج می دهد. نام هایی که چندان پیچیده نیستند و برد زیادی در ذهن مخاطب ایجاد می کنند و با محتوای اثر نیز هم خوانی دارند. اما تا اینجای قصه او با قشرهای متفاوتی که در جامعه با آنها روبرو بود ارتباط جدی برقرار نکرده بود.

او با «اخراجیها 1» و بعد پرفروش ترین تاریخ سینمای ایران تاکنون یعنی «اخراجیها2»، توانست ارتباط گسترده تری را با مردم برقرار نماید. در نوروز 1389 با مجموعه ای متفاوت تلویزیونی با نام «دارا و ندار» و بسیار زودتر از بسیاری از هم صنفانش مهمان خانه های ایرانیان شد. همانگونه که از اسم مجموعه پیداست این بار با رسانه تصویری، شعاری که سال ها پیش در رسانه نوشتاری اش مطرح می نمود، یعنی «جنگ فقر و غنا» پا به عرصه گذاشته است.
 


 آنچه که مشخص است و همانطور که خود او به ویژه برای این مجموعه بیان داشته است، تلاش می کند در گفتمان انقلاب اسلامی و برای انقلاب اسلامی کار کند و عرصه رسانه ای ایرانی را که الحق در این گفتمان دچار خلل است پر نماید. اما دفاع از انقلاب اسلامی و کار برای آن ابزاری از جنس خود می طلبد و نباید به هر زبان و رفتاری و سپس طرح انقلاب در حاشیه و یا شعارهای آن به عنوان تزئین، به کمک انقلاب اسلامی آمد.

به تعبیر علامه شهید مرتضی مطهری، «هدف، وسیله را مباح نمی کند» هر چه قدر هم که والا و بالا باشد. هر چند که باید به آقای ده نمکی تبریک گفت که این موضوع خاص و حساس را در زمانی قبول کرد که مخاطبان ایرانی با حساسیت ویژه ای آن را پیگیری می کنند و می توانست به عنوان نخستین کار تلویزیونی، سوژه های دیگر را انتخاب نماید اما این تبریک و این خوشحالی نباید جلوی دیدن نواقص مجموعه و نشان دادن آنها را بگیرد.
 
به نظر مي رسد شعارهاي انقلاب اسلامي از حرف هاي كوچه بازاري فاصله دارد. هر چند اين انقلاب به دست متن مردم اتفاق افتاده و آنها در حفظ و ادامه حيات آن نقش جدي داشته اند،‌ اما اين متن به آن صورتي كه در اين سريال بازنمايي گرديد هم از نظر فرهنگي فقير نيستند و اگر بودند كه چنين تغيير اساسي را به وجود نمي آودند. تصوير كج و معوج از داراها و تازه به دوران رسيده ها را كه معدود در سينماي ايران و تلويزيون ديده ايم مي توان جزء محاسن كار دانست،‌ اما متن مردم يا به تعبير كارگردان ندارها چگونه اند؟ شايد كسي بگويد يا كارگردان از خود دفاع كند كه من اينگونه ديده ام و تصوير كرده ام و اين پاسخ در جايي كه هزاران تصوير از اين اقشار وجود دارند را مي توان قبول كرد، اما حيف است كه در نخستين كار اين ميزان شخصيت تعريف شود و به سرعت و برشي داستان آنها براي مردم تعريف گردد.
 
متن مردم در پيامك هاي جاري كه به زبان بازيگران مجموعه مي آمد نيستند. ايكاش بر برخي شخصيت ها بيشتر تاكيد مي شد. ايكاش اين حجم از بازيگران مطرح در سريال نبودند تا مهمترين و تاثيرگذارترين وجه ندارها، يعني زندگي «ذبيح»، «طلعت بانو» و «گلي» بيشتر به جانمان مي نشست و نقش تزئيني جانبازان و روحانيت،‌ قوام بيشتري مي يافت.

دکتر رضا داوری اردکانی در رساله انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم چنین نگاشته اند که: «هر انقلابی، یک جهت نفی و یک جهت اثبات دارد. جهت نفی انقلاب با نفی موجودیت غرب و تمام سیاست های معروف به شرقی و غربی، در جهت اثبات آن، روی کردن به حق برای پدید آمدن مقدمات تحقق وعده الهی و برقراری عدل اسلامی است.» یک بعد پاسداری این عظمت را از رسانه ها می توان انتظار داشت و باید گفت که آنچنان شایسته و بایسته انقلاب اسلامی مردم ایران، اتفاق رسانه ای نیفتاده است.

 اما به این دلیل نباید با استفاده از حرف های کوچه و بازاری و نیز حرکات آنچنانی شعارهای انقلاب اسلامي را به بازی گرفت. ايكاش كارگردان مي دانست با شكستن برخي قبح ها از حرف هاي ركيك تا حركات ناشايست در رسانه ملي‌ به چه ميزان در آينده جامعه و رسانه اين موارد شيوع پيدا مي نمايد. آنوقت بايد لابلاي اين حرف ها و حركات هم شعارهاي انقلابي را مطرح نمود.

اما خط مهم اين سريال هم ازدواج «قشنگ» و «تيمور» بود كه از ابتدا با غيرتي شدن مدام و بيش از اندازه «فريدون» در دقايق مختلف سريال بيننده را براي اين كار حساس تر مي نمود. طبيعتا حضور بازيگران فراوان و تاكيد بر فقر و بسياري ديگر از آسيب هاي اجتماعي توانسته بود مسعود ده نمكي را از افتادن به كليشه ازدواج دور گرداند ‌اما اين دوري كامل نبود.

داستان زوج جوان دانشجو و نيز دختر معلم و مهندس سازمان مديريت بحران شهر تهران كه چند قسمت سريال به ازدواج ْآنان اختصاص يافت، ‌نشستن خواهر «ساسان» در كنار «فريدون» به عنوان ازدواج ‌و در نهايت هم ختم شدن همه چيز به ازدواج از رسوب شدن اين كليشه حكايت مي كند.
 
در حالي كه بازار مصرف مخاطب ايراني را «24»، ‌«لاست» و «فرار از زندان» پر مي كند كه سريال هايي هستند كه اگر نگوئيم ايدئولوژيك هستند ـ كه به گمان بنده هستند ـ حداقل مروج سبك زندگي ديگري است و اهداف و برنامه هاي بيگانه را به صورت سيستماتيك به خورد مخاطب مي دهد، ‌به نظر مي رسد بايد دست از سر ازدواج برداريم و به موضوعات ديگر هم بپردازيم.
 
بسياري از مجموعه ها و فيلم هاي ما هم به اين كليشه مي پردازند و بسياري به پيش از ازدواج نگاه دارند و ازدواج هاي غير عقلاني و احساسي را نيز ترويج مي كنند. به نظر مي رسد با افزايش گرفتن آمار طلاق از ازدواج از چند سال پيش تاكنون، ‌به جاي پرداختن تمام قامت به ازدواج به مشكلات و مصائب پس از ازدواج و نيز شيوه هاي حل آنها نيز در مجموعه هاي تلويزيوني نيم نگاهي داشته باشيم. اينگونه است كه كارگردانان و سينماگران ما هم نقش روشنفكري خويش را به نحو بهتري انجام مي دهند.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت 8:57  توسط محمد آقاسی  | 

 

شماره سی و ششم و نوروزی هفته نامه پنجره هم منتشر شد. در این شماره پرونده ای تحت عنوان «من تلویزیون نمی بینم» با رویکرد بررسی برنامه های صدا و سیما کار کردیم که در همین جا از همه کسانی که کمک کارمان بودند تشکر می کنم. یادداشتی هم از بنده منتشر شد که نگاهی گذرا بود به تله فیمهای تولید و پخش شده در سال گذشته. متن یادداشت را در ذیل می خوانید.

 

در سالی که گذشت حوزه فرهنگی جامعه با پدیده جدیدی روبرو شد که همانند بسیاری از پدیده های وارداتی نهادهای فرهنگی ما را غافلگیر کرد. البته شاید هنوز هم عده ای این بحث را جدی نگرفته باشند. اگر تا پیش از این فیلمهای روز دنیا را با نازلترین قیمت می شد از کنار خیابان تهیه نمود ، این بار سریالهای روز دنیا و به خصوص امریکایی به راحتی و بدون هزینه و دردسر دیش ماهواره دردسترس است و نوجوانان و جوانان هم می توانند مصرف کننده کالاهای فرهنگی غربی باشند. نفس این کار را نمی توان عیب دانست ، و شاید هم نتوان از بروز آن جلوگیری کرد. آنان در پی غلبه فرهنگی خود هستند. اما مشکل آنجاست که ما دربرابر این موج عظیم ضد فرهنگمان ، در دفاع ، چون شیر بی یال و کوپال مانده ایم. رهبر معظم انقلاب اسلامی تعبیر بلندی برای گوشهای مسوولین که در دیدار با کارگزاران دولت ششم  که ظاهرا در هیاهوهای سیاسی ، سخن ایشان گم شد : «من به بعضى از مسؤولان تبليغاتى كشور بارها گفته‏ام، آن روزى كه شما توان و استعداد مقابله با تهاجم تبليغاتى دشمن را داشته باشيد، آن كسى كه بيش از ديگران ميداندار تكثّر مطبوعات و روزنامه‏ها و كتاب و فيلم و غيره باشد، بنده هستم؛ اما شما بگوييد ببينم در مقابل آن فيلمى كه پايه‏هاى فرهنگ مردم، اعتقاد مردم، دين مردم، روحيه انقلابى و ايثار و شهادت را در مردم متزلزل مى‏كند - كه نه يكى، نه دو تا، نه ده تاست - شما چند فيلم ساخته‏ايد؟! اين‏جاست كه من احساس خطر مى‏كنم.»[1] درست با همین منطق اگر پیش برویم مشکلی پیش نمی آید. اما مساله زمانی شروع می شود که ما در مقابل «24» ، «لاست» ، «فرار از زندان» و بسیاری دیگر از این سریالها و فیلمهای رنگارنگ غیر وطنی هم در نظر و هم در عمل دست خالی هستیم...      (بقیه متن را در قسمت ادامه مطلب بخوانید)


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 12:0  توسط محمد آقاسی  | 

 

منتشر شده در سایت تابناک 

۱ اسفند ۱۳۸۸

 

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=85077

 

 

شعر حافظ که می خوانیم، همه از ظن خود یار شاعر می شویم و با او همراهی می کنیم. شعر حافظ نه همه را، ولی خیلی از ایرانیان را با خود همراه می کند، به اعتبار آنکه از لابلای اشعار آنچه می خواهیم را می شنویم. فال می گیریم و شب یلدای خود را با دیوان او طی می کنیم. از میان مردم عادی که بگذریم، عرفای فراوانی در منقبت حافظ و شرح اشعارش گفته و نوشته اند. هم زبان عرفانی او را ستوده اند و هم از بر قله بودن هنر ایرانی ـ اسلامی اش سخن گفته اند.

شعر حافظ نماد زیبایی از هنر اسلامی است که توانسته عده زیادی را به خود جلب کند. در حقیقت هنرمند مسلمان چون عارفی تلاش می کند تجارب عملی خود از مراتب وجود را در هنرش بازتاب دهد. (فهیمی فر، 1388) حافظ، با زبان شعر آنچه عرفانی ادراک می کرده را بیان می نموده و از این رو فخر هنری و ادبی محسوب می شود. حافظ با رمزآلودگی بیانی که دارد و آن را بر شعر مضاعف می کند با مخاطب خویش سخن می گوید و با تکیه بر مفاهیم بلند عرفان اسلامی زمان و مکان را در می نوردد:

شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
 آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش

در تعریف شعر گفته اند: « شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گوینده شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند.» و یا « شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد.» (شفیعی کدکنی،1387) یعنی شاعر تلاش می کند با زبان گویای آهنگین، عاطفه و تخیل مخاطب خویش را بر انگیزد و مفهوم مد نظر را القا نماید.

اما امروزه از شعر خبرى نيست و سينما جايگزين اين هنرها شده است؛ هنرهاى امروز كمابيش در فضاى سينمايى سير مى‏كنند. شعر مادر هنرها و منبع الهام همه هنرمندان بوده است. امروز سينما در واقع بنياد و ذات و جوهر هنر را در خودش به نمايش مى‏گذارد و از اين منظر سینما شعر عصر مدرن و تكنولوژى است؛ در واقع، با تجسم شعر به وسيله تغييرات و گرافيك‏هاى كامپيوترى و special effect مى‏توان قدرت بشر را با سينما بروز و ظهور بخشيد. (مددپور، 1382) سینما شعری بیرونی است با امکانات خاص خود، و شعر سینمایی درونی است با ایماژهای خاص خود. (مددپور، 1376)

ابراهیم حاتمی کیا را به درستی می­ توان شاعر سینمای ایران نامید. زبان سینمایی او علاوه بر ظاهر، باطنی دارد که کشف آن نیاز مبرم به استمرار دیدن در اثرش و نیز آشنایی با سیاق هنری اش دارد. او در فیلم هایش داستانی را به ظاهر روایت می کند، اما در باطن به دنبال واگویی معنایی دیگر به مخاطب خاص خود است. این مخاطب خاص جمعی از مسوولین، سیاستمداران، هنرمندان و نخبگان جامعه را تشکیل می دهد.

«از کرخه تا راین» به عنوان نخستین فیلمی که باعث شهرت عمومي او شد و خیل عظیمی از همراهان انقلاب اسلامی،­ روشنفکران و توده مردم را با خود همراه کرد، داستان دست و پنجه نرم کردن جانبازی شیمیایی است؛ اما روایت غصه های نسلی آرمان خواه و آرمان گراست که بخشی از آنان دچار سرخوردگی و عده ای به افسردگی دچار شده اند. تصویر فوت حضرت امام خمینی (ره) و فریادهای نقش اول مرد فیلم در کنار رود راین که با خدا به عصبانیت گفت و گو می کند، حکایت از این غصه عظیم دارد.

 «بوی پیراهن یوسف» داستان مردی است که در اسارت دشمن مانده، و روایت جمعی است که به انتظار نشسته اند.

«آژانس شیشه ای» داستان واکنش آمیزی را به شرایط ایجاد شده در سال های 76 و شاید فضای فیلم جزء واقعی ترین فیلم های حاتمی کیا باشد، اما در باطن روایت بیم ها و امیدهای نسلی آرمان گرا و تصویری از جامعه ای که ساختند را ارائه می دهد.

«روبان قرمز» نمادی ترین فیلم حاتمی کیاست که به ظاهر داستان اثرات مخرب جنگ بر روی بشر را داستان وار نقل می کند، اما روایت گذشته، حال و آینده یک کشور و مملکت را در بطن خود روایت می نماید.

«ارتفاع پست» داستان فقر و فلاکت مردی است که در جامعه ایرانی در حاشیه مانده و روایت جامعه ای است که به سمت دو جناحی و دو گروهی شدن پیش می رود که در تقابل جدی با یکدیگر باعث سقوط هواپیما می شوند.

«به نام پدر» داستان اختلاف دو نسل است و واگویه های نسل پدر برای نسل فرزند.

حتی «دعوت» حاتمی کیا که به نوعی عدول در مسیر طی شده را نشانی می دهد به ظاهر داستان هایی را از جامعه ایرانی، زوجین و دغدغه های فرزند داری و دیگر موارد را طرح می کند و در حقیقت سر تسلیم و خضوع یک هنرمند در برابر عظمت خلقت و سوالات بی پایانش و تردیدهای بشری اش را به تصویر کشیده است.

 


شعر سینمایی حاتمی کیا این بار پس از توقیف چند ساله (که روایت های متعددی از آن است) برای مردم خوانده خواهد شد و عده ای هم در طول جشنواره بیست و هشتم فجر آن را دیدند و شنیدند. اما آیا دیدن فیلمهایی از این دست به راحتی و آسانی امکان پذیر است؟ شاید چنین خوانشی معمولی باعث در محاق رفتن فیلم ارغوانی او شده باشد. با مرور سینمای حاتمی کیا که می شود آن را به عنوان یک «مولف» قلمداد نمود می توان به این نکته رسد که دیدن فیلم های او احتیاج به لوازمی دارد که شاید دیگر فیلم ها نداشته باشند.

نظرات و تئوری مولف، اهمیت مرکزی خلاقیت فردی را در درون سینما به ثبوت رسانده و معمولا فرد کارگردان را به عنوان فرد خلاقه اصلی معرفی و مشخص کرده است. (استیون کرافتس، 1381: 235و 236) خلاقیتی که با محوریت دین و پیام های دینی و انقلاب متکی بر دین بر آمده و نوعی و گونه ای از هنر دینی به شمار می رود طبیعتا دارای لایه های گوناگونی است که اندک توجه به این موضوع باعث می شود تا با آثار چنین کارگردانان راحت تر به کناری آییم. ترویج چنین گونه تحلیلی علاوه بر فهم بهتر فیلم باعث رشد و قوت سینمای ملی ایرانی است چرا که در سایر کشورهای دنیا طرح مباحث مربوط به تئوری مولف اهمیت بسیار حیاتی در ظهور قدرتمندانه سینمای هنری دهه 50 و سپس همه گیر شدن آن داشت. (همان : 237)

حاتمی کیا در بیان استعاری فیلم هایش هر بار جای خاصی را در نظر می گرد که هرچند فضایی بین الاذهانی است، اما کمک می کند تا او روایتی متفاوت را داشته باشد. آژانس، ‌بياباني بي آب و علف، درياي جنوب،‌ درون هواپيما و اين بار توي جنگل هاي گيلان و مازندران. فيلم به ظاهر داستان فردي با نام مستعار «شفق» يكي از عوامل گروهك هاي سياسي كه اوائل انقلاب با به پا كردن آشوب از كشور گريخته اند، پس از سال ها تصميم مي گيرد براي ديدن دخترش «ارغوان» كه دانشجوي دانشكده جنگلداري است مخفيانه به ايران بازگردد، مي باشد. يكي از مأمورين امنيتي به نام «هوشنگ» به عنوان دانشجو وارد دانشكده شده و از تمامي امكانات مدرن امنيتي استفاده مي كند تا با كنترل ارغوان، شفق را به دام اندازد. در اين ميان بين او و ارغوان رابطه اي عاطفي بوجود مي آيد. از طرف ديگر همكاران سياسي شفق نيز تصميم دارند او را ترور كنند تا به دست مأمورين امنيتي نيفتد.

حاتمي كيا تلاش كرده تا با بردن فضاهاي ملتهب جامعه كه معمولا در دانشگاه ها اتفاق مي افتد به فضايي سرسبز،‌ مقداري فضا را تلطيف كند تا مخاطب را براي كلام نهايي اش قانع كند. او درست در فضاي ده مانند محيط قصه اش كافي شاپي را تصوير نموده كه ما نمونه آن را در شهرهاي بزرگي چون تهران مشاهده مي كنيم، با همان بحث ها و فضاها. رفتارهای دانشجویان به سیاق دانشکده های علوم اجتماعی می ماند تا جنگلداری و همین بر استعاری بودن فضا افزوده. رفتارهاي ماموران نيروي انتظامي و مردم محل و حتي بلوط خانم كه با لهجه تركي در بين مردم شمال سخن مي گويد همه و همه حكايت از رمزآلودي روايت كارگردان دارند.

به عقيده بوردول: « یک نویسنده و یا یک کارگردان و یا یک تهیه کننده مستقل و مولف می بایست تقریبا تمامی وجوه فیلم سازی را تحت کنترل خود بگیرد تا از این طریق نگاه شخصی فرد مستقل قادر به نشان دادن خود در فیلم پایانی باشد.»(1985:236) در حقيقت روند فيلم شناسي يك كارگردان مولف را بايد در نوع نگاه او جستجو كرد. ابراهيم حاتمي كيا به درستي به اين فضا رسيده و با بيان يك داستان سطحي در مقابل آنچه در باطن مي خواهد بگويد را دنبال مي كند.

هوشنگ ستاری ـ مامور وزارت اطلاعات با بازی حمید فرخ‌نژاد ـ در جریان این ماموریت شناسایی و کنترل ارغوان؛ دلداده سوژه خود می‌شود و اگرچه خود برای لغو ماموریت و ارسال پیام برای بازگشت دچار تردید می‌شود اما خودسرانه ماموریتش را از کمک برای دستگیری شفق؛ پدر ارغوان که قصد بازگشت و دیدار با دخترش را دارد به حمایت از جان ارغوان در مقابل گروهک مخالف نظام تغییر می‌دهد.

 او در ابتدا بر صفحه كامپيوتر خويش تصويري از گورهاي متعدد را دارد و به معاد و سرانجامي مي انديشد. اما به هنگام ارغواني شدن دلش و دل بستن به سوژه، تصوير او بر صفحه اصلي كامپيوتر قرار مي گيرد. تصاوير ابتدايي او و تلاقي آماده كردن ابزار كارش با خواندن نماز نشان از آن دارد كه اين مامور از اعتقادات مناسبي برخوردار است. كار را عين عبادت تلقي مي نمايد (اين مفهومي است كه به نظر مي رسد كارگردان تلاش دارد به مخاطب القاء كند.) اما چه مي شود كه او مسير ديگري را انتخاب مي كند. به رنگ ارغوان داستان تغيير است. نه صرفا به تصوير كشيدن فضاي جامعه و نقدي بر آن هرچند كه به خوبي يك اثر هنري نقادانه است.

 تنها بنا ندارد كه به وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي ايران بپردازد. تنها هم به اين دليل توقيف نشد كه از چنين وزارتخانه اي سخن به ميان آورده ‌وگرنه بايد چنين مساله اي براي فيلم نفوذي (جمال شورجه) كه در جشنواره امسال پخش شد و بر خلاف تم خوب، ‌پرداخت ناشايست و مونتاژ نامناسبي داشت هم اتفاق مي افتاد. داستان به رنگ ارغوان سخن از كساني است كه مدعي بودند و طور ديگري شدند. هشداري است براي كساني كه در كارهاي مقدسي هستند و چون هنوز امتحان نداده اند پايشان نلغزيده. هوشنگ با نام مستعار شهاب فعاليت مي كند. اما چرا نام شهاب برای او انتخاب شده؟ شهاب زود و پرنور مي آيد و سريع كم افق مي شود، درست مثل مسیری که هوشنگ ستاری (شهاب) در فیلم طی نموده است و پس از مدتی خود سوژه مامور امنیتی دیگری می شود چرا که فاقد صلاحیت ادامه کار است. فلق (نام مستعار مامور جانشين شهاب که او را زیر نظر دارد) اما سپيده دمي است و نقطه اميدي كه با وجود هراس از ريزش هاي فراوان،‌ اميد حضور كسان بهتري هست. کسانی که مثل شهاب در دام نیفتند و ادامه مسیر را به راحتی و سلامت داشته باشند.

آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست
 عالمي ديگر ببايد ساخت و وزنو آدمي

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 11:16  توسط محمد آقاسی  | 

 

(به بهانه توزیع فیلم «پاتو زمین نذار» در شبکه فیلم های خانگی )

 

 

سینمای ایران همزاد موطن اصلی خود ، یعنی سینمای غرب است.سینمایی که مولد آن سرزمین و مروج و مبین فرهنگ مغرب زمین است. آنگاه که سینما در ایران متولد شد تنها تفاوت جدی اش با سینمای غرب ، در زبان تکلم بود و از این رو این نو زاد  هنري را «فیلم فارسی» نام نهادند. یعنی اگر این سینما با همان منوال در جایی دیگر متولد می شد شاید سینمای عربی ، ترکی و یا زبان دیگر نام گذاری می شد. تفاوت بر سر محتوا نيست ، زبان ارائه متفاوت است. محتوا همان و پيام محتوايي هم همان است. به تعبير مثلهاي قديمي ، «چه كچل حسن و چه حسن كچل».

 نو پدید بودن سینما در ایران ، وارداتی بودنش ، تاخر فرهنگی دانشگاهها و حوزه های علمیه در رویارویی با پدیده های نوین باعث شده بود تا هیچ کس به سینمایی با هویت ملی نیاندیشد ، آان را از آن خويش نداند و طبیعتا بحثهای امروزی که در جامعه پیرامون سینما مطرح است در آن هنگام مطرح نبوده. تنها چیزهایی که مطرح می شده تلاش بی وقفه برای مدرن کردن جامعه ایرانی و تجهیزش به هر آنچه در غرب مدرن دیده می شد بوده و سينما هم جزيي لاينفك از تمدن غرب است.

با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران عرصه جدیدی برای سینمای ایرانی پدید آمد و چشم انداز تازه ای در برابر آن گشوده شد. عرصه سينمايي كشور با نفي سلطه ديگري بر فرهنگ و تمدن ايراني و خودباوري هنري،  تجربه های جدیدی را در پرونده خود گنجاند و نام سینماگران جوانی هم در پرونده سینمای ایران ثبت گردید. اما با گذشت سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی و چرخش جدی سینما هم از جهت فرم و هم محتوا ، هنوز گونه ای از سینمای ایرانی که به فیلم فارسی مشهور است را شاهدیم. گونه ای که نه مثل گذشته ولی با میل به گذشته در حال ادامه حیات است. سینمایی که به در گرو دین بودن تن نداده و شاید هم نخواهد داد. علت این امر را­ عده­ای علاقه مندی مخاطب ایرانی به این گونه سینما می دانند. اما نباید فراموش کرد که هنوز سینماگرانی از آن نسل حضور دارند و در این عرصه مشغول به کارند و ذائقه ها را به آن سمت حركت مي دهند.

 از میان آن نسل ایرج قادری هنوز با تاکید بر سبک و سیاق سابق مشغول فیلم سازی است. چهلمین اثر سینمایی این کارگردان پرتلاش سینمای ایران با عنوان «پاتو زمین نذار» در شبکه توزیع خانگی به نمایش درآمد. ظاهرا بناست در اين شبكه توزيع ، خانواده در کنار هم بنشینند و از دیدن فيلم لذت برند. اما به راستی این فیلم این گونه است ؟ بی شک فیلم از جذابیتهای فرم برخوردار است و از کارگردانی که چهلمین اثر خویش را به بازار مصرف فرهنگی عرضه کرده هم جز این انتظاری نمی رود و اساسا در بضاعت نویسنده نیست که در امری که تخصص آنچنانی ندارد حرفی بزند. محتوای فیلم و داستانی که برای مخاطب نقل می شود او را تا مدتها اسیر خویش نگه می دارد چیست ؟ مقوم خانواده هاست يا خير؟

 

 

«پاشا پائیزان» که ایرج قادری نقش او را باز ی می کند مرد متمول و نفر دوم شرکت ارتعاشات صنعتی ایران است و با همسر خویش (مهرانه مهين ترابي) و دختر ازدواج کرده ، حمیرا و پسر جوانش ، حامد زندگی خوبی را طی می کند. بی توجهیهای همسر و فرزندانش به خواستهای او که در سنین پیری پا گذاشته و کم توجهی به سخنانش ، از سوی دیگر مهر زن جوان زیبای بیوه ای به خویش باعث می شود تا «لیلی» را به عقد موقت خود درآورد. از آنجا که تردد او پس از ممحرمیت برای همسایگان لیلی(شيلا خداداد) سوء تفاهم به وجود آورده و پایش به کلانتری می رسد تصمیم می گیرد تا علاوه بر عقد دائم ، منزل دیگری برای لیلی تهیه کند و به همین دلیل پیشنهاد رشوه سیصد میلیون تومانی که از طریق برادرهمسرش که در شرکت او کار می کند را  برای واگذاری نمایندگی دوبی می پذیرد.روز دریافت پول، روز عقد دائم با لیلی است. پول ها بی دردسر به دست پاشا می رسد ، اما او هنگام خرید گل برای رفتن به محضر ، دچار سانحه می شود و به ناچار چند روزی را در بیمارستان سپری می کند. پولها مفقود می شود و به تجویز پزشک پاشا تا یک ماه نباید پا بر زمین بگذارد. آرام آرام خانواده متوجه ازدواج او می شوند. از سوی دیگر کسانی که به او رشوه دادند و کار وعده داده شده را ناتمام دیدند به شدت بر روی او فشار می آورند و با فشار و تهدید پول را طلب می کنند.

 

 

ناگهان ورق بر می گردد. پاشا که به هیچ و پوچ زندگی خویش را با کس دیگر قسمت کرده ، به خود بر می گردد و با برملا کردن ماجرای رشوه با آنکه می توانست این راز را برملا نکند به زندان می افتد. در مسیر بازجوئیها هم برادر زنش را علی رغم آنکه در این ماجرا نقش اصلی را ایفا می کرد ، نوعی از جوانمردی را به نمایش می گذارد. یعنی هم از پول می گذرد و هم از کسی که او را بدنام کرده بود و در مدتی که در اداره نبود به ناجوانمردی تکیه بر مسند او زده بود. لیلی در زندان می آید و از پاشا درخواست فسخ عقدنامه موقت را می کند و به شهرستان و پیش پدر و مادرش باز می گردد.

 

 

در نهایت پاشا از سوي كارگردان تبرئه شده این جریان می شود. او با مظلوميت تمام و تنها به خاطر تنهايي تن به ازدواح مقت داده است و از سويي ديگر خصال پسنديده اي دارد. يكي از خصلتهاي او مردانگي و جوانمردي است و به همين سبب تمايل دارد نامش روي زن جوان قصه ، ليلي ، قرار بگيرد. در اين ميان هم با سرخوردگي از خانواده طبيعي است كه به سمت ازدواج موقت برود. دقت كنيد كه فيلم چه پيامي را براي خانواده ها دارد: هرگاه كوچكترين مشكلي پديد آمد مي توانيد به بيرون از خانواده پناه ببريد و اين پيام حاصلي جز سست شدن خانواده و نيز آمادگي براي از بين بردن خانواده ندارد.جالب آنكه با ازدواج اين مرد هيچ مشكل جدي در خانواده ژيش نمي آيد و همه به زندگي عادي خود ادامه مي دهند و انگار جز مادر خانواده همه به اين مساله بي تفاوتند.

کارگردان تمام تلاش خود را انجام مي دهد كه بگويد كه اين مرد علي رغم تمول مالي تنهاست. تنهايي باعث مي شود كه او به اين نقطه برسد. حتي شعر تيترا‍ژا پاياني كه با صداي نقش اول مرد هم دكلمه مي شود حاكي از تنهايي و نيز تقدير اين تنهايي دارد. به ديالوگي از فيلم كه مكالمه ليلي با پاشاست توجه كنيد :

-  با زنتون مشکل دارید ؟

-   نه

-   بچه هاتون مشکل دارند؟

-   نه

-   ورشکست شدین ؟

-   نه

-  پس چی تونسته اینطوری داغونتون کنه ؟

-  تنهایی

 

پاشا در ادامه هم می گوید که اکنون یک چیزی کم است. چیزی بوده که الان نیست و بعد در صحنه ای که لیلی مودبانه و با محبت کت او را بر تنش می کند ، احساس خو شایندی دارد و در همان صحنه پیشنهاد ازدواج به او می دهد. تنهايي موجب مي شود كوچكترين محبتي مرد را به بيرون از خانواده هدايت كند.

 اما عناصر جدي كه اين فيلم را به فيلم فارسي تبديل مي كند در ذيل به صورت چند مقوله مي آيد:

- غيرت مردانه : پاشا در چند جا از خود غيرت نشان مي دهد كه به نمونه هاي زير اشاره مي شود :

1-  به عنوان دايي ليلي وارد منزل او مي شود تا اورا از اتهام برهاند. غيرتش اجازه نمي دهد كه نه او ونه ديگري لكه ننگ تهمت را به خود بگيرند.

2- حضور ليلي در پاسگاه برايش ناگوار است. خيلي زود خودش را مي رساند و همانجا به او وعده عقد دائم مي دهد. به اين جمله كه به ليلي گفته مي شود دقت كنيد :

«سي سال باهم تفاوت سن داريم ، نمي خوام اگه اتفاقي برام افتاد آلاخون و والاخون بشي»

 

 

- جوانمردي :‌او به راحتي از آبروي خودش مي گذرد و برادر زنش را كه طراح اصلي رشوه گيري بوده ، به حكم كوچكتر بودن و داشتن رابطه نسبي لو نمي دهد. در حقيقت از او مي گذرد تا درسي مردانه به او بدهد كه ديالوگهايي در فيلم هم مبين اين نكته هستند.

- عنصر عشق : ماجراي فيلم بر اين محور استوار است. محوري كه مخاطب را نسبت به هم ديگر در خانواده بدگمان مي كند. در اين زمينه معمولا ديوار بلند توجيه اينكه كارگردان قصه گويي مي كند ، بلند است. اما نمي توان منكر تاثيرات سوء فيلمها هم شد. از ديگر سو اين مسيري است كه فيلم فارسي طي مي كند. در فيلم فارسي بايد عشق وجود داشته باشد. منتهي پيش از انقلاب مي شد و مي توانستند تا همانند موطن اصلي سينما با وقاحت از روابط آزاد ميان دو جنس گفته شود. در حال حاضر ازدواج و ازدواج موقت دستاويزي هستند براي داستان سرايي هايي كه در نهايت خانواده را در جامعه سست و متزلزل مي كند. البته به نظر مي رسد با ظهور فيلم فارسي هاي مدرن مثل «انعكاس»، «هم خانه» و حتي فيلم «درباره الي...» كه روابط در آن ميان زن و مرد به آزادي تصوير مي شود – هرچند در نهايت با نوازشي اين امر تقبيح مي شود!- ديگر نيازي به استفاده از محمل ازدواج موقت نيست. اين مسير محتوم سينماي برخاسته از غرب است. مگر آنكه طرحي نو انداخته شود و مضاميني زيبنده فرهنگ و هنر ايراني ظهور كنند. راستي، جاي خالي عشق هاي اصيل ايراني را در سينماي ايران خالي نمي بينيد ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 9:43  توسط محمد آقاسی  | 

 

منتشر شده در سایت تابناک 

۱۳۸۸/۱۰/۲۸

 

دراکتبر سال 1815، یک ساعت مانده به غروب مردی 46 ساله پیاده وارد شهر کوچک «دینی» شد. مرد قدی متوسط داشت؛ کمی فربه و قوی بنیه بود؛ و ریشی بلند، سر و وضعی ژولیده و کثیف پاره پوره داشت. مرد با این که حاضر بود بابت همه چیز پول بپردازد، اما چون قبلاً زندانی بود، هیچ مهمان خانه و خانه ای به او جا و غذا نداد ؛ و او که از همه جا رانده شده بود، روی تخته سنگی نشست تا خستگی در کند.کمی بعد، پیرزنی به او گفت که به در خانه اسقف «میری یل» برود. مرد به خانه ی اسقف رفت و در زد. با این که خواهر کوچک تر اسقف و مستخدمش قبلاً او را از پذیرش محکومان سابقه دار بر حذر داشته بودند، اما اسقف آن مرد را به خانه پذیرفت. مرد گفت: « اسم من ژان وال ژان است. نوزده سال محکوم زندان با اعمال شاقه بودم و چهار روز قبل آزاد شدم، اما همه مرا به خاطر گذرنامه ی زرد رنگم از خود راندند و هیچ کس به من جا و غذا نداد. »

اسقف به خواهرگفت: « یک بشقاب دیگر روی میز بگذار. » ...

ویکتور هوگو فقط بینوایان را ننوشته و تنها در نویسندگی فعالیت نکرده ، ولی با بینوایان همه جا شناخته می شود و شاید بینوایان از خود نویسنده هم مشهورتر باشد. بینوایان با تئاتر،فیلم ، سریال و کتاب به اعماق ذهنی ما سفر کرده و در آنجا مستقر شده است. شاه بیت بینوایان در مبارزه با ظلم و نیز دفاع از مظلوم بنا شده و چون این امر ارزشی انسانی است میان همه ملل و نحل حضور بینوایان ملموس است. نه اینکه همه این رمان را خوانده باشند بلکه بسیاری با آن ارتباط برقرار می کنند. بنیاد هنر برآمده از دین نیز بیش از تاکید به شعائر و مناسک در پی گسترش ارزشهایی است که جامعه را به سمت فلاح و رستگاری پیش ببرد.

 

 

اصل مطلب را  علاوه بر ادامه مطلب می توانید در اینجا هم ببینید:

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=81886

 


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت 9:15  توسط محمد آقاسی  | 

 

این مطلب را برای روزنامه بانی فیلم نوشتم و از چاپ یا عدم چاپ آن مطلع نیستم.

 

تعجب نکنید ، زود هم قضاوت نکنید. بی پدر و مادر در ذهن ما به درستی به عنوان یک ناسزا تلقی می شود،اما ترجمه عامیانه orphan   است به فارسی . می شود آن را یتیم ، یعنی کسی که پدر و مادرش را به هر نحو از دست داده است یا به بیان دهخدا طفل بی پدر هم ترجمه کرد. اما در انتهای فیلمی با همین نام که دیدم قریب به یقین شما هم ناسزایی با همین مضامین به شخصیت کلیدی داستان نثار خواهید کرد.

 فیلم محصول 2009 آمریکا و با کارگردانی «Jaume Collet-Serra » و فیلمانه نویسی  «David Johnson » می باشد. «کیت» و «جان کلمن» در بازسازی زندگی خود پس از ازدواج به شدت دچار مشکل شده اند. «کیت» به شدت الکلی است  اما با درمان دکتر «براونینگ» به مدت یکسال است که هوشیار شده و الکل مصرف نمی کند. ظاهرا دختر کوچک حاضر در خانواده (مکس) حاصل رابطه عاشقانه ده سال پیش همسرش با «جسیکا» در تصادفی پس از مستی دچار کم شنوایی می شود. «کیت» علاوه بر این هزینه ای دیگری هم برای اعتیادش به الکل می پردازد : به دنیا آوردن بچه ای که در دوران جنینی مرده است. حال پریشان این زوج باعث می شود تا آنها تصمیم به عهده داری سرپرستی کودکی علاوه بر پسرشان «دنی» و دخترشان «مکس» نمایند تا شاید خاطره تلخ از دست دادن فرزندشان را فراموش نمایند.

 

 

این تصمیم که با تایید پزشک مشاورشان مواجه می شود جدی شده و آنها در یتیمخانه ها و مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست به دنبال فرزندی می گردند. در طبقه دوم پرورشگاه یتیمان خیابان «مارینا» آنها دختر نه ساله روسی با نام «استر» را ملاقات می کنند که بسیار بزرگتر از سنش رفتار می کند. آنها به شدت و سرعت به این دختر نزدیک می شوند و دا می بندند اما فرزندان دیگرشان به شدت به این فرد تازه وارد واکنش نشان می دهند. «مکس» که به خاطر کم شنوایی چندان مورد توجه نبوده با محبتهای مکرر «استر» مواجه شده و گردشهای پیاپی با او باعث می شود که به نوعی از او فرمانبری نماید. اما «دانیل» هم چنان او را خواهر خویش نمی داند و نمی نامد.

با حضور این تازه وارد اتفاقات عجیب و جدیدی در منزل آنها رخ می دهد و «استر» معرکه گردان این ماجراست. او تلاشی در رفع این بی مهریها به خودش نمی کند و تمام تلاشش را به سمت ایجاد تفرقه معطوف می کند. علاقه فوق العاده و بیش از اندازه به پدرش نشان می دهد و خواهر کوچکش را نیز در دایره حمایتی خودش قرار می دهد. به همین میزان از مادر و برادرش دور می شود. «استر» کلاغی را با خشونت تمام و با کوفتن سنگی بر سرش می کشد و این رفتار از بچه ای با آن سن عجیب به نظر می رسد. با نهایت بی رحمی یکی از هم شاگردیهایش را از بلندی سرسره هل می دهد به طوری که پایش آسیب می بیند. این تغییر رفتار ناگهانی باعث می شود تا «کیت» به این دختر تازه وارد شک کند ، اما همسرش تمام رفتارها را منوط به اتفاق یا اقتضای سن می داند و راضی نمی شود تا به نزد مشاور بروند و او را تحت معالجه قرار دهند.  «کیت» که متوجه اختلالات جدی رفتاری و شخصیتی «استر» است خواستار حضور خواهر «تانگ» ، مدیر یتیم خانه در خانه می شود و در جلسه آنها با هم ایشان نیز علت آتش سوزی فوت والدین اصلی «استر» را متوجه او می داند.  خواهر «تانگ» توصیه می کند با توجه به مشکلاتی «استر» در کودکی داشته مراقبت بیشتری داشته باشند.«استر» هم که از این حرفها احساس ناامنی می کند با زرنگی سر راه خواهر «تانگ» را سد می کند و با یک چکش به جان او می افتد ؛ و او را به قتل می رساند .

 

 

ماجراها از این پس پیاپی اتفاق می افتد و باعث می شود که «کیت» بیشتر در گذشته «استر» کنکاش نماید. در مسیر تحقیقاتش با موسسه ای با نام «same»  که بیماران روانی را تحت نظر دارد و در خاک روسیه است آشنا می شود. او هنگامی که با مکر «استر» در بیمارستان است توسط دکتری از آن موسسه متوجه می شود که دختر آنها 32 ساله است و یک بیماری هورمونی باعث شده است که سیمای دختر بچه داشته باشد. او احتیاجات سرکوب شده ای دارد که به این دلیل مغفول مانده است و همین باعث شده است که به شدت حالات روان پریشی و خشونت مفرط داشته باشد . «کیت» به خانه بر می گردد در حالی که پسرش در بیمارستان توسط «استر» به قتل رسیده . در منزل با جسد همسرش روبرو می شود و در یک درگیری خونین موفق می شود دخترش «مکس» و خودش را از مهلکه خونین «استر» نجات دهد.

کارگردان موفق شده تا فیلمی را در نوع (ژانر) خشونت به نمایش بگذارد. نوعی از سینما که تلاش دارد رعب و وحشت را در مخاطبان ایجاد کند و افزایش دهد. اما در این میان او پا به میان خانواده گذاشته و کودکان را دست مایه خشونت خویش قرار داده و این مطلب از سویی باعث ایجاد رقت قلب بیشتر و نیز شدت گرفتن خشونت صحنه های مختلف فیلم میشود. داستان فیلم هم غافلگیرانه پیش می رود و در پایان با پیچی سهمگین مخاطب را وارد شوک عظیمی از حیرت در برابر این پدیده می کند.زیر پوست این فیلم خانواده از دنیای غرب نشان داده می شود.خانواده ای که هرکدام از یک سو دور هم جمع شده اند. دو فرزند از دو خانواده قبلی و با یک پدر و مادر جدید ، فرزندی از پرورشگاه ، مردی که چندان به اخلاقیات پایبند نیست و مادری که از فرط نوشیدن الکل بچه ای مرده به دنیا می آورد. اگر فیلم را بازنمایی جامعه ای که در آن تولید شده بدانیم می توان چنین تصویر توصیفی را از خانواده در غرب داشت.

 

 

در فیلم «استر» یک فرد کاملا مذهبی به چشم می خورد. او مقید به انجام آداب یک مسیحی کاتولیک است ، سر سفره غذا و پیش از تناول ، دعا می خواند و یا به طور  دائم با خود انجیل را حمل می کند که این کارها توسط اطرافیان به سخره گرفته می شود و یا باعث انزوای بیشترش می گردد. مثلا یکی از همشاگردیهایش که بعدا توسط «استر» مورد حمله قرار می گیرد و آسیب می بیند به او می گوید: «دیگر دوره خواندن انجیل تمام شده است.» اما همین فرد مسیحی کاتولیک پایند به شرایع دینش قاتلی وحشی و فردی سست اراده که مکرر خودکشی کرده و یا در پی ارضاء هوسهای خویش است نمایش داده می شود. ظاهرا این خط فکری در سایر فیلمهای غربی هم دیده می شود. یعنی کاتولیکها و یا متشرعین مسیحی مصداق کسی هستند که « چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند» یعنی نگاه بدبینانه به مذهب و تشرع و ترویج کاتولیک که خود مبداء و منبع  پروتستانتیزم است ، و نگاه جذاب به پروتستانتیزم به عنوان یک حرف نو و روشن. این امر را در فیلمهای شاد و موزیکال هالیوودی و غربی به جدیت بیشتری میتوان دید. «سینما پارادیزو» نمونه غیر هالیوودی و ایتالیایی آن است  و «هفت»(seven) نمونه هالیوودی ؛ و در این زمینه می توان فیلمهای دیگری را هم بر شمرد . این نوع نگاه در انیمیشنها هم وجود دارد. به گمانم آنان به شدت تمایل دارند هر آنچه سنت می دانند را بکوبند یا لااقل اینگونه نمایش دهند ؛ و اگر نه چرا امثال «استر» را که به معنی واقعی کلمه جانی است فردی مذهبی جلوه می دهند و لابد مطابق آئین خم دست به جنایت می زند. طبیعی است که فیلم ها به جامعه پذیری افراد جامعه کمک می نمایند. و سوال اینجاست که چرا در این فیلمها اینچنین کاتولیک ها مورد هجمه واقع می شوند و مورد تحقیر واقع می شوند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 8:1  توسط محمد آقاسی  | 

منتشر شده در سایت تابناک 

۱۳۸۸/۹/۲

چند سالي است که به نظرم موج جديدي در فيلمنامه‌ها و متون سريال‌هاي تلويزيوني آغاز شده که بدون آنکه بخواهيم يا شايد بدانيم، با اقبال و استقبال مخاطب روبه‌رو بوده است. همين موج در حال رسوخ به سينماي ايران است و يا حالتي بيناذهني ميان کارگردانان سينما و تلويزيون به وجود آمده است. فيلم‌ها و برنامه‌هايي که طنز بوده و مخاطب هم بي‌آنکه بداند، مي‌خندد؛ اما به چه چيز يا به چه کسي؟ خاصه آنکه به طور عمومي در جامعه ما گفته‌اند و جا انداخته‌اند که شاد نيستيم و جامعه شادي نداريم.اما اين تنها اهميت موضوع را مي‌رساند و بررسي مطلب، خود جايي ديگر را مي‌طلبد.

اصل مطلب را  علاوه بر ادامه مطلب می توانید در اینجا هم ببینید:

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=73950


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 8:2  توسط محمد آقاسی  | 

 

بی پولی از روی پرده سینماهای تهران برداشته شد اما برگی بر تاریخ سینمای ایران افزود. برگی که شاید با تحلیل محتوای آن بتوان به پیشرفت سینمای ایرانی کمک نمود. حمید نعمت الله در این دهه(80) پابه عرصه کارگردانی نهاد و پیشتر به عنوان دستیار فیلمهای مسعود کیمیایی شناخته می شد؛و شاید این انس باعث شده تا رگه هایی از سینمای کیمیایی در فیلمهای او مشاهده شود. رفاقت پایه اصلی فیلمهای کیمیایی و به گمان او یکی از محورهای  جامعه ایرانی است. رفاقت و گروههای دوستی آن چیزی است که در فیلم بوتیک و بی پولی نعمت الله به نمایش گذاشته شده.

 

 

بوتیک با داستان رابطه دختر کم سن و سال با نام «اتی» (گلشیفته فراهانی) با جوانی  به نام جهانگیر (محمد رضا گلزار) است که خود برای امرار معاش تلاش می کند ، آغاز می شود. این رابطه پس از مدتی به درون گروه دوستی آن پسر رسوخ می کند و دوستانش نیز تلاش می کنند تا برای سامان دادن به این رابطه تلاش نمایند. دخترک از عقل آنچنانی برخوردار نیست و همین پسر را در مسیر کمک به او بیشتر ترغیب می کند . همزمان با این وقایع او سعی می کند در گروه دوستی اش که مجموعه از انسانهای دارای مساله هستند  زندگی کند و به آنان نیز کمک نماید. دوستان او قربانیان تلخی های جامعه هستند. ماندن پشت دیوار بلند ازدواج ،  در آستانه طلاق ، بی کاری و ... مسائل ریز و درشت آنان است.

 درست همین اتفاقات در بی پولی تکرار می شود. دختری جوان (لیلا حاتمی) با سودای زندگی مطلوب ، با محبوب خویش ، ایرج (بهرام رادان) ازدواج می کند. شوهر درگیر خرج و مخارج زندگی می شود. تلاش می کند از رقبا و هم سن و سالهایش یک سر و گردن بالاتر باشد. ناگهان گرداب بی کاری آرام آرام او را در خود می بلعد و او هر روز آشفته و سرگردان تر از روز گذشته ادامه حیات می دهد. بی آنکه به خانواده و همسرش بگوید از هر راهی (قرض ، اجاره ماشین برای مسافرکشی ، سرمایه گذاری بی هدف ) صورتش را سرخ نگه می دارد اما نمی گوید بیکار شده است. جدال میان خودش و همسرش را به جان می خرد ولی از اتفاقی که افتاده دم نمی زند و تلاش می کند مثل سابق زندگی لوکس خود را حفظ کند و حتی اگر بتواند بر آن بی افزاید.حاضر نیست ماشین خود را بفروشد یا با کسی در میان بگذارد.

 

 

در ابتدای بیکار شدن کارگردان او را با یکی از دوستان دوره مدرسه اش همراه می کند و این یعنی استفاده مجدد از عنصر رفاقت. بعد از مدتی هم او وارد یک گروه دوستی جدید می شود. گروهی که مثل داستان بوتیک پر از مساله هستند. بیکاری ، اعتیاد  ، دوری از خانواده در یکجا دور هم جمع می شود و اینجا رفاقت است که محور قرار می گیرد. نعمت الله در دوفیلم می خواهد بگوید که آنچه دیگران به عنوان چسب دور هم قرار گرفتن یاد می کنند و در افکار عمومی از آنها یاد می شود (مثل پول ، تفاهم و .. ) لزوما عامل ارتباط نیست و در گروهی که همه با هم دچار مشکلاتی هستند و با یکدیگر مشکل دارند عاملی همانند رفاقت می تواند آنها را گرد هم آورد و نه تنها گرد هم آورد ، بلکه عاملی شود برای کمک به یکدیگر. آنها در عین اینکه چیزی ندارند ولی وقتی می بینند که رفیقشان در مهلکه است ا ز خود می گذرند تا او را نجات دهند و در این مسیر هر آنچه دارند را صرف می کنند ، حتی تنها اسکناسهایشان. این درست اتفاقی است که در بوتیک می افتد . جالب آنکه اعضای گروه به یکدیگر شباهت هم دارند. به عنوان مثال در هر دو گروه فردی با کمبود جسمانی حضور دارد. در بوتیک کمبود عقلی و در بی پولی کمبود گفتاری را مشاهده می کنیم.

 

 

زنان در هر دوفیلم نقش حاشیه ای دارند و به تعبیری فعال ظاهر نمی شوند. زنان محور داستان هم فوق العاده احساسی ، زودرنج ، کم عقل و محتاج به حمایت ظاهر می شوند. اتی در بوتیک تلاش می کند تا حمایت جهانگیر را به دست آورد و آنقدر ساده است که به ناچیزی ، قربانی هوس کارفرمای به اصطلاح حامیش قرار می گیرد. عروس جوان بی پولی هم فردی عصبی و افسرده است که شوهرش به راحتی می تواند او را از کارهایی که می کند دور نگه دارد ، فریبش بدهد و آنجا که می خواهد و آنطور که مایل است همسرش را از آنچه پیرامونش می گذرد آگاه سازد. موجودی ضعیف و ترسو که در عین حال معصوم و پاک است ؛ نه حاضر است دروغ بگوید و نه مال مشکوک بخورد هرچند که گرسنه است.  

در واقع با در نظر نگرفتن اندک اختلافات داستانی بی پولی همان بوتیک است بدون ضرباهنگ تند و پیاپی موسیقی متن . تلاش برای استفاده از فضاهای قدیمی شهر تهران و نیز موسیقی سنتی و مضامین سنتی بی پولی را به یک بوتیک سنتی تبدیل کرده است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 9:32  توسط محمد آقاسی  | 

 نگاهی به فیلم دل شکسته

فضای انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران اسلامی ، چه قبل و چه بعد از روز رای گیری درسهای متعددی برای جامعه ایرانی داشت.این فضا نشان داد که گروههای متعددی در جامعه با هم دیگر حرفهایی  دارند که به هم بیان نمی کنند و اگر این گفت و گوها صورت گیرد ، انفجارهای گسست آمیز اجتماعی را شاهد نخواهیم بود.مسوولین با یکدیگر حرف دارند ، مردم با مسوولین حرفهایی دارند و همین طور مسوولین با آنها ؛ احزاب با یکدیگر  و اقشار مختلف مردم هم با یکدیگر حرفهایی دارند. اما این سخنان بیشتر تداعی کننده «به در بگو دیواربشنوه» بیان می گردد. اگر فضای مطبوعاتی جامعه ایرانی را بنگرید دقیقا به این مساله پی خواهید برد. روزنامه های دو  طرف به در می گویند تا جناح مقابل بشنود. البته بدیهی است که هیچ گاه همه گروه ها و طیف ها با یکدیگر نخواهند توانست تا صحبت کنند و صد البته هر گفت و گویی هم سرانجام به تفاهم نمی رسد.اما می توان از ظرفیتهایی در جامعه استفاده نمود تا گفتمانهای[1] موجود در جامعه با یکدیگر گفت و گو نمایند.

یکی از این ظرفیتهای اجتماعی رسانه است.رسانه می تواند – حتی با همان نگاه ضرب المثل پیش گفته – فضایی را فراهم کند که نماینده های گفتمانها ، یا در برنامه های زنده و یا سایر برنامه های تولیدی، حاصل تعامل و گفت و گو جریانهای فکری موجود در جامعه باشند ؛ خواه این جریانات ویژه عوام جامعه باشد و یا خواص جامعه. مقصود از رسانه هم در اینجا همه انواع و اقسام آن است. شکی نسیت که برخی رسانه ها قوای تاثیرگذاری بیشتر چه از جهت حیطه مخاطب و یاظرفیت وجودی خودشان را دارا هستند. سینما به عنوان هنر هفتم و رسانه موثر در رسانه های ترکیبی ( مثل اینترنت ) جایگاه ویژه ای در میان سایر رسانه ها دارد. در میان ایرانیان هم سینما جایگاه ویژه ای دارد و تمایل به دیدن فیلم – نه لزوما در سینما – در بین خانواده های ایرانی مشهود است.پس از می توان از ظرفیت سینما در جهت ارائه گفت و گو های سنتهای فکری جامعه استفاده نمود.از نمونه های موفق این تیپ گفت و گوهای تعاملی در سینمای ایران ، فیلمهای  ابراهیم حاتمی کیاست ؛ آژانس شیشه ای به خصوص و حتی ارتفاع پست. این فیلمها در عرصه عمل نشان داد سینما از این ظرفیت برخوردار است که بتواند جامعه ای را که گفت و گوی ساده و اولیه اش زد و خورد فیزیکی ، توهین های معنوی است ، دور هم جمع کند تا با هم صحبت کنند.«دل شکسته» روئین تن - محصول سال 87 - هرچند قابل مقایسه با فیلمهای حاتمی کیا نیست اما از فیلمهای موفق سالهای اخیر با در نظر گرفتن موضوع پیش گفته می باشد. «امیر علی دوران» دانشجوی بسیجی که جامعه شناسی می خواند با هم دانشکده ایش «نفس خجسته» سر نا سازگاری فکری دارد که این دو گونه فکر در رفتارشان هویداست و همواره با هم در حال نزاع لفظی هستند.فیلم می خواهد دو نوع آدمهای جامعه ایرانی را نشان دهد . خجسته از طبقه مرفه جامعه انتخاب شده است که نه تنها دل خوشی از نظام جمهوری اسلامی ندارد ، تقیدات مذهبی جدی هم ندارد. خجسته معتقد است که زیست آنها در جهان سوم باعث شده است که زندگی چندان موفقی نداشته باشند ؛ و شعارها تمام زندگی آنها را پر کرده  و این شعارگرایی نتیجه ای جز عقب ماندگی نداشته وندارد. در مقابل دوران هم ضمن اعتقاد به سرعت کند پیشرفت جامعه معتقد است که با خودسازی و پس از آن همه گیر شدن آرمان مدینه النبی(صل الله و علیه و آله و سلم) می توان از حصار عقب ماندگی بیرون جهید. این تلاقی افکار آغاز روند جدی تر بحثهای این دو جوان دانشجو است. فیلم درست حول محور همین موضوع تا انتها پیش می رود. خوب که نگاه بکنید خواهید دید همین تیپ انسانها در جامعه ما بسیارند و بی اینکه با هم گفت و شنودی داشته باشند از یکدیگر متنفرند. آنچه که در دل شکسته هم بازنمایی می شود همین است . انسانهایی که در جامعه ما هستند بی آنکه با هم گفت و گو کنند از یکدیگر بیزارند . حال آنکه کوچکترین مجال گفت و گو مرزهای خیالین و وهم آلود را می شکند و به جای آن بذر محبت و دوستی می فشاند. اگر بناست جامعه ای ساخته شود به تعبیر استاد رضوی ، استاد این دو جوان دانشجو :« جامعه یعنی تو ، یعنی من ، یعنی ما . ما وقتی ما می شیم که من منم و زمین بذارم ، دوران منشو زمین بذاره ، خجسته منشو فراموش کنه ، و خجسته ها و دورانها. آرمان مثل آینه است. آینه یعنی حقیقت تمام نما ، آرمان باید به جامعه روشنی بده ... »

کارگردان با هدایت مناسب سعی می کند تا این دو طرز تلقی که هر کدام مجموعه ای از باورهای موجود جامعه هستند با یکدیگر گفت و گو کنند. آدمهایی که فقط به خاطر تیپ متفاوت راه متنافر را طی می کنند و از ظن خود و در ذهن خود با دیگری روبرو می شوند. نفس خجسته که به شدت از دوران بی زار است با مطالعه آثار و نوشته های او دیگر گون می شود و می گوید : « غافلگیر کننده بود. نوشته هاتون خیلی به خودتون نمی یاد...» و این دیگرگونی تا جایی پیش می رود که تنفر جایش را به عشقی صمیمانه می دهد. دوران هم در مسیری دیگر با تکامل روحی و اخلاقی دل بسته او می شود. غرور برآمده از متن زندگی دوران باعث می شود اجازه ندهد امثال خجسته حرف بزنند یا لااقل حرفهایشان را بشنود. آدهای زندگی او را ببیند و درددلهای آنها را بشنود. همانطور که پیش داوریهای ذهنی خجسته ها از او انسانهایی خشک ، خشن و بدون عاطفه را ترسیم می کنند. هر دو با آدمها زندگی می کنند و تعامل دارند اما با بافته های ذهنی خویش با آنها روبرو می شوند.

گفت و گوی نمادین این دو گفت و گوی مردم جامعه ما است که گاه و بیگاهاتفاق می افتد و استمرارش باعث رشد و تعالی خواهد بود. اما چطور کارگردان موفق به ارائه این فضا شده و جامعه ما به این توانمندی نرسیده است یا با عبارت امیدوارکننده تر این مسیر را کند می پیماید ؟ منشا اجتماعی گفت و گو چیست ؟

کارگردان به خوبی پاسخ این سوال را در بطن فیلم جا داده است. چطور ازبین تمام آن دانشجویان – که کارگردان جاهایی علاقه مند است مسیر پروژه علمی آنها را هم نشان دهد- تنها این دو موفق می شوند که «شانه به شانه» پیش روند ؟ هم خجسته و هم دوران علی رغم تفاوتهای فرهنگی دارای خانواده هایی هستند که در آن کنار هم بودن و گفت و گو نمودن اصل و ارزش محسوب می شوند و از این رو به خوبی آموخته اند  گفت و گو کنند . این استعداد به صورت بالقوه در وجود در وجودشان رشد کرده و جایی چون دانشگاه و یا استاد پخته ای چون رضوی می تواند عامل آزادسازی این پتانسیل باشد. خانواده جایی است که افراد تمام قد در آن ساخته می شوند. کم اتفاق می افتد که مسیر آینده فردی بدون تاثیر جدی خانواده رقم بخورد . حتی نوع نگرش خانواده عامل جدی در دوستیابی و حضور در گروه های دوستی، آینده شغلی و ... دارد. در خانواده های که پدر و مادر به هم ، فرزندان با هم و فرزندان با پدر مادر گفت و گو کردن را یاد نگیرند طبیعتا در جای دیگر جامعه ما نیز نخواهند یاد گرفت. هر چه قوت محفلهای خانوادگی در ایجاد توان گفت و گو و شنیدن را به اعضای خانواده آموزش دهد این فضیلت در جامعه هم گسترش پیدا خواهد نمود و اگر نه ، بالعکس. هم خجسته و هم دوران در فرازو نشیب زندگی روزرانه خود به دامان خانواده پناه می برند . شادی و غم را در کانون خانواده تقسیم می کنند و از این رو در سایر ارتباطهای خود موفق تر نسبت به دیگرانند ؛ چون آموخته اند.

محتوا و فرم فیلم هم به هم آمده اند تا کمک کنند پیامهای مدنظر کارگردان بهتر به مخاطب منتقل شوند. بازی متفاوت و متعادل شهاب حسینی در نقش امیرعلی را نباید از نظر دور داشت. انگار نه انگار این آدم فیلمهای «محیا» ، «درباره الی...» ، «قتل آنلاین» و ... است. نه مادر ، نه هم کلاسی و نه سایر آدمهای اطرافش ستاره سینمایی نیستند و ثقل بازی بر روی او نشسته است. اساسا کارگردان از چهره ها هم به به این عنوان استفاده نکرده است. در روانی بیان داستان هر که به جای خود نشسته است و ایفای نقش نموده. همین است که داستان قابل فهم و قابل باورتر شده. نه خجسته و نه مادر امیر علی آنچنان ستاره و یا زیبا انتخاب شده اند که مخاطب جلب ظواهر شود و برای اینان بنشیند. کارگردان تلاش کرده با دوری از این مسایل داستانی با پیامهایی از جامعه ایرانی نقل کند. برای مردم حرف بزند تا دیگران بشنوند.



1-منظور سنت های فکری موجود در جامعه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 11:33  توسط محمد آقاسی  |