پشت حائلی که درست کرده بودند ایستاده و زیارتنامه می خواندم؛ جامعه کبیره: «والتامین فی محبت الله» معلوم بود که باید سخت بگیرد و با ایرانیها بیشتر. خوب فهمیده بود و خوب می دانستم اینجا بقیع است. شعبان بقیع باشی و روز ولادت سید الساجدین-علیه افضل صلوات الله- و این همه فاصله باشد میان تو ومزار و حق نداشتیم کتاب باز کنیم:«آقا... حاجی...حاجی...حرام...کتاب بسته لطفن...».
آنقدر اذیت کرد و این طرف و آن طرف کرد مرا که دلم گرفت؛ بیش از ده بار جابه جایم کرد. باید بقیع رفته باشی تا متوجه شوی. با خشم و غضبی که نگاه می کرد و تندی کلامی که شایسته هیچ زائری نیست و شایسته آن فضا هم، برخورد می کرد. از بس خشن و خشک اند مثل بیابانهای اینجا.کلافه اش که کردم، می خواست کتاب دعا را از من بگیرد که گفتم: «اینو می تونی از دستم بگیری، با دلم چیکار می تونی بکنی؟»
***
این بار هم که دارم می روم خدمت سیدناالاستاد رسیدم. طبیعی بود برای خداحافظی باید بروم و توشه راه بگیرم و مثل همیشه مهربانیهایش را در کنج دلم جا بدهم. پنج شنبه هفته پیش بود و کلی نوجوون دور یک پیرمرد هفتاد و چند ساله حلقه زده بودند و می شنیدند. بعد صحبتشان، مختصر شعری که داشتند می خواندند، - برای روز میلاد زین العابدین علیه صلوات الله- آقا اشاره ای به بنده کردند که چرا دم در نشستی، بیا بالاتر. مداح، روحانی سن گذشته ای که چندین سال است با او آشنایم. تا شعرش را تمام کرد، از بین سلام و علیک های آشنایان ، جلدی خودم را رساندم خدمت پر فیضش و گفتم عازم عمره ام و دست خالی، بفرمایید چه کنم. انتظارش را نداشتم. فرمودند: «برای سید الشهدا علیه السلام که نگذاشتند حج را تمام کنند و برای خاندانشان، طواف مستحبی کنید. هروقت مجالی داشتید». خوب که به تاریخ 61 هجری برگردی می بینی که حسین بن علی علیه السلام در این روزها کنار خانه خدا سکنا گزیده است.
***
مات و مبهوت بودم. یعنی تمام شد؟ پاهایم نمی رفتند. به زور می بردمشان. مسیر همیشگی را رفتم اما این بار کم طاقت تر از قبل بودم. خودم را به شبکه ضریح حسین- علیه السلام- گره زدم انگاری. محکم چسبیده بودم و بیشتر دلم. چه حسرتی از زود گذشتن و حسینی نشدن و حالا وقت تمام شدن؛ انگاری فقط برای من می خواند؟ کنار گوشم، مداحی بود یا آهنگ این طرف و آن طرف آّبی-سابق- نمی دانم. اما می دانم بدجور به دلم نشست و انگاری وصف حال من بود و او و کناری و آن یکی و همه و همه ؛ و او پر سوز می خواند: « مگه جدایی آسونه... بی تو زندگی زندونه ... » تمام شد.
***
